|
|
|
|
|
بازخوانی ِ یک متن آقای مهدی استعدادی شاد در بخش پیامهای سایت نیلگون یادداشتی در رد ِ مقالهی من "هنر نقلقول" با ادبیاتی بسیار سخیف نوشته است. قصد پاسخگویی را نداشته و ندارم. لحن پرخاشگرانه و خشونتآمیز استعدادی ِ شاد راه هر گونه گفتمان را مسدود میکند. دوست خوشذوقی اما، یادداشت او را با طنزی بس جذاب بازخوانی کرده و برای من فرستاده است. از او اجازهی درج مطلب را در وبلاگم خواستم و ایشان موافقت کردند. بخوانید و لذت ببرید. خانم شرف مرادم از این نامه نه رد یا تایید نطریات ِ شما در مورد آقایان ِ گنجی و دوستدار، بلکه پرداختن به موجودی است که فکرمیکنم هرزهدراییهایش از حد گذشته و در این قحطالرجال امر بر او مشتبه شده که یکچشم است و ساکن ِ شهر کوران. این استاد فرهیخته، جناب آقای مهدی استعدادی ِ شاد با نوشتههایاش اهم ِ "سپهر اندیشه" (از اصطلاحات مورد علاقهی استاد گرانمایه) را درنوردیدهاست. این آقا خیال میکند با پریشاننویسیهایش در هشت به اصطلاح کتابی که منتشر کرده ( و البته خودش هم ضمن نان قرض دادن به خودش، معترف است که: حسرت مي خورم كه اين رُمان و دستاوردهايش در زمينه ي فُرم ِ حكايتگري و انديشه ي راويانش آنچنان كه بايد از كار چاپ و توزيع درنيامده و موردِ توجه قرار نگرفته است.)، با مطالبی که در سایت ِ خودش گذاشته و در صفحات ِ قریب به اتفاق نشریات ِ اینترنتی و غیر اینترنتی در خارج از کشور چاپانده، اگر نگوییم به تمامی حوزههای فرهنگی و فلسفی پرداخته، بیتردید کمتر حوزهای بوده که سیل خروشان اندیشهاش در آنها توفانی به پا نکرده باشد، درست مثل ِ توفان در فنجان چای. قلم ِ مبارک قدم ِ حضرتش حوزههایی از قبیل ِ نوشتن ِ رمان، شعر، نقد رمان، نقد داستان، نقد شعر، نقد نقاشی، نقد طنز، ترجمهی شعر، ترجمهی متون فلسفی، جستارهای فلسفی، تاریخی و بسیاری دیگر از "سپرهای اندیشه" را درنوردیده است. این استاد ِ دانا بار دیگر و اینبار در سایت نیلگون، آنچنان آبی در خوابگه مورچگان ریخته که مگو و مپرس. اجازه بدهید، این نوشتهاش را بلندخوانی کنم: وسوسه ی شهرت و ماجرای شاشیدن در چاه یکی از داستانهای آموزشی در دوران کودکی ما، آموزشی که در بستر فرهنگ "اسلام عزیز" انجام میگرفت، ماجرای شاشیدن زیدی به چاهی در عربستان بود. این داستان، خویشتن داری یاد میداد و برای وسوسه زدگان شهرت طلب، تمرینی بشمار میرفت که جلوی هوس خود را بگیرند. (پس از قرار اولن درس بدی نبوده و دومن درس گرفتهای و آن را نه تنها جهت آموزش به دیگران منتقل میکنی، بلکه پایهی استدلالات هم قرار میدهی. وسومن شاشیدن "هوس" نیست، بلکه اجبار و نیاز است، عالم دهر!. ) الان، دقایق آن داستان دیگر درست در خاطرم نیست. در این دوران فاصله گرفتن از دین و تربیت موروثی (دارد به خودش نان قرض میدهد و میگوید حالا او دیگر شده و از "دین و تربیت موروثی" فاصله گرفته. چنانکه خواهیم دید این نوشتهاش درست عکس آن ادعا را به اثبات میرساند. تازه، یعنی بعد از اینهمه دودچراغ خوردن، نمیدانی و یادنگرفتهای که دین و تربیت در ناخودآگاهاند و فاصله گرفتن از آنها ممکن نیست، چنانکه خودت از همین مثال برای استدلال بهره میگیری.) ، دیگر بخشی از سخت افزار ذهنی (نرمافزار، نه سختافزار) پاک شده است (پس علت نه فاصلهگرفتن از آن "دین و تربیت"، بلکه از یادبردن ِ آنهاست. لازم نیست تکرار کنم که فقط میشود "نرمافزار" را پاک کرد. "سختافزار" را دستبالا تعویض میکنند.) با اینحال گمان میکنم که نام آن چاه، زمزم بود و فرد خاطی را برادر حاتم طایی میخواندند. (تو که همهی داستان را تعریف کردهای. دُم خروس را باور کنیم یا قسم حضرت عباس را؟) آن بیچاره به نمادی برای آدم جا نشناس ("آدم جانشناس" دیگر چگونه آدمی است؟ لابد از صفات جدید ِ انسان است که بشر افتخار ملقب شدن به آن را از ایشان دارد) مبدل میشد که شهرت، جزتُف و لعنت، سوغات دیگری برایش نداشت. ("سوغات" نه، "رهاورد" یا "دستآورد".) در حالیکه مربی سنتی، خیلی ساده میتوانست برای ما توضیح دهد که در سرزمین آفتاب سوخته، آب چه ارزش حیاتی دارد. پس احتیاجی هم نبود تا آن چاه را به مجموعه مقدسات بیافزاید (نیفزوده، آن چاه قرنهاست که جزو مقدسات مردم بوده و هست ) و آن فرد را با چوب تکفیر بنوازد. چاه مقدسی که، بهر حالت ("به هر حال" و نه "به هر حالت")، نگاه چپ به آن گناه محسوب میشد تا چه رسد به عمل شاشیدن. (به این میگویند نمونهی برجستهای از نقد ِ تعلیم و تربیت. مرحبا!) بواقع در آن بیابانهای فراخ حجاز مسئله ی نیاز اساسی انسان به آب و فایده اش براحتی فهمیدنی است. بیابانی که، از فرط خشکی، ملخ خود بخود کباب میشود تا چه رسد به آدمی (نمیدانستم که ایشان دستی در علم فیزیک و زیستشناسی هم دارند). آنهم آدمی که در میان جانوران در زمره نرمتنان و به عبارتی از تبار سوسولها شمرده میشود. (افتخار این نامگذاری به انسان را باید دانشمندان ِ علم زیستشناسی به تو اعطاء کنند: نرمتنان مساوی است با سوسول. کمی هم به این رسمالخطات توجه کن آقای نویسنده. "نرمتنان" درست است نه "نرمتنان"!) (و نتیجهی این همه رودهدرازی؟؟ هیچ! میگوید که گفته باشد.) *** این پیشدرآمد را آوردم تا راحتتر به روایت اتفاقی بپردازم (حتمن رگ ِ نویسندگیاش گُل کرده که میخواهد "به روایت ِ اتفاقی" بپردازد. اما چرا آن پیشدرآمد، کارش را "راحتتر" میکند، به گمانم برخودش هم روشن نیست. میگوید تا گفته باشد.) در یکی از این تماسهای تلفنی چند روز پیش بود که یکی از دوستان اشاره داد ("اشاره دادن" دیگر چه صیغهایست؟) به خواندن مطلبی. در اینترنت را که باز کردم (بله، اینترنت ایشان دردار است)، پس از گذر از چند خوان مختلف (کدام "خوان" ها؟ مگر یک فشار به موس، "خوان" است؟ آهان! نه اینکه انسانهایی از جنس ایشان از "تبار نرمتنان" اند؟ پس بازکردن در ِ اینترنت و گذر از چند خوان مختلف، برای نرمتنی چون ایشان، کاریست شاق و کمرشکن.)، به سر منزل مقصود رسیدم (چه فداکاری ِ عظیمی. خسته نباشید، استاذ!) آنجا، در سایت اخبار روز خانمی مطلبی نگاشته (این خانم هنوز اسمی ندارد) و عکسی از خودش را پیوست کرده بود (چه خانم ِ بد ِ بیتربیت ِ نامسلمانی! نوشتن مطلب کم نبود، عکساش را هم پیوست کرده بود؟! اینکه آن عکس چه ربطی به مطلب آن خانم دارد، چنانکه نشان خواهم داد، مثل ربط گوز است به شقیقه که در دستگاه قلسفی استاد ِ اعظم جایگاه ویژهای دارد) با عینک سیاه ( "عینک دودی" و نه "سیاه". البته استاد با عینک هیچ مخالفتی ندارد. شاهد مثال، تمثال ِ جمال ِ بیمثال ِخودش است در سایتاش. با این تفاوت که اولن عینکاش آفتابی نیست و دومن عینک را نه برچشم که بر میز گذاشته. این عینک حتمن نمادی است از دود چراغ ِ بسیاری که استاد هنگام نگاشتن ِ تراواشات قلمی خورده است و باعث ضعف چشم ِ مبارک شده.). مطلب را خواندم. مطلبی که هدف خود را "تلاش برشمردن خطاهای فکری آقای آرامش دوستدار خوانده و عنوانش "هنر نقل قول" بود. ("تلاش برشمردن خطاهای..." غلط است. جملهی دقیق ِ خانم شرف این است:) ...تلاشی است در برشمردن ِ خطاهای فکری آقای آرامش دوستدار، (کاش نقل قول را درست نقل قول میکردی. البته حرجی نیست. شاگرد ِ خوبی هستی در یادگیری ِ آوردن ِ نقل قولهای غلط) اولین برآوردی را که از خواندن مطلب یادشده داشتم و آن را در تماس تلفونی (بالاخره تکلیف ما چیست؟ آنطور که در ابتدای پاراگراف ِ اول آمده "تلفن" یا اینطور که اینجا نوشتهای "تلفون"؟ ) با دوستم در میان گذاشتم، این تز مشعشانه و البته مهم فلسفی بود که نکند اصلی ترین پرسش اندیشه ورزی ما ایرانیان، بحران عکس وعکاسی باشد (براستی که مشعشعانه است این تز!). چرایی و چگونگی اش را پرسیده بود. *** گفتم، مگر آن نوشته ی جناب دوستدار را در مورد گنجی نخوانده ای که این مطلب خانم شرف در پاسخ به آن است؟ گفت، چرا! گفتم، پس قضیه بحران عکاسی بایستی برایت روشن شده باشد زیرا سبب شک و تردید دوستدار وجود عکسی بوده که، به گمان نویسنده آثار مهمی چون "امتناع فکر در فرهنگ دینی" و "درخششهای تیره"، می توانسته به هم نظری او و گنجی تفسیر شود. گفت، یعنی یک عکس خشک و خالی باعث نگارش و آنهمه توضیح نا لازم شده؟ گفتم، اینطور بنظر میرسد. گرچه خواننده و مخاطب آشنا با شیوه ی نگرش و سطح اندیشه دوستدار، هرگز هم نظری از آن عکس دستجمعی استخراج نخواهد کرد. فوقش فکر میکرد" پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گُم شد"... (آفتاب آمد دلیل ِ آفتاب و یا به عبارت دیگر به زعم آقا میتی ِ خودمان، بیفایده بودن ِ آن نوشتهی آقای دوستدار.) گفت، بدین ترتیب اگر متفکر ما (چرا آقای دوستدار "متفکر" است و آنهم "متفکر ما"، امری است که نیازی به توضیح و استدلال ندارد. آقای شاد بدانند کافی است.) به مهمانی ناجوری نمیرفت که میزبانانش در زمره نادمان علنی و پنهانی همکاری و هواداری از بیداد بوده اند و اشتباه برآوردی (فقط خودش میداند که "اشتباه ِ برآوردی"، چگونه اشتباهی است.) از تاثیر عکس نداشت، ما ناچار نبودیم آموزش خانم شرف مبنی بر درست نقل قول کردن را بخوانیم و به حرف زدن در موردش گرفتار شویم. (البته به هرصورت مجبور نبودید، مگر اینکه پای ِ اجبار ِِ شاشیدن در چاه زمزم در میان بوده باشد.) گفتم، اما بخشی از گرفتاری کنونی ما به گردن عکس آن معظم له است. خانمی که، در قلمرو جدل پرستی ("جدلپرستی" دیگر چیست و قلمروش کجاست؟)، با عینک آفتابی (حالا درست شد، آفتابی درست است پسرجان، نه سیاه. اما هنوز هم برما مکشوف نشده است که نقش عینک.در پرت بودن ِ آن نوشتار چه بوده) خویش به مخاطب هشدار تابش سخن روشنگرانه را داده است. (یکی پیدا بشود به ما بگوید با عینک، اعم از آفتابی و سیاه و سفید، چگونه میتوان هشدار داد. به فرض که شدنی باشد، چه ربطی به "تابش سخن" دارد؟) گفت، راستی از شوخباشی (هی کلمات جدید صادر میکند این استاد. "شوخباشی" دیگر یعنی چه؟) گذشته، آیا نباید از پدافند گنجی توسط یادشده پرس و جو کرد (اگر گفتید این جمله یعنی چه، جایزه دارید) و درستی یورش وی به دوستدار را سنجید؟ (اگر یورش!!! "درست" است که دیگری نیازی به سنجش نیست آقای همهچیز دان!) گفتم، این سوال دو بخش دارد. یک بخش به دفاع ایشان از گنجی بر میگردد. دفاعی که با یکسری آمارهای نیست در جهان (نکند عینکات را گم کردهای! ندیدی که خانم شرف در پانوشت به آمار ارجاع دادهاند؟) در مورد رشد حضور زنان در جامعه پسا انقلابی (منظور همان "پس از انقلاب" است. منتها چون باید اظهار فضله بفرمایند، مینویسند "پسا انقلابی") و عاقبت بخیری روستائیان کشور انجام گرفته است. آنجا جالبی قضیه اینست که مُنجی هموطنان شریف روستایی، جهاد سازندگی بوده که زمین به آنان داده و آب را عادلانه میانشان پخش کرده است. (باید استدلال بکنی که چنین نبوده و نیست، دوران انگزدن و فحاشیهای بیسروته گذشته، جناب ِ پولیمیکگرا!) یاد شعر کسی می آید فروغ فرخزاد (عنوان شعر ِ فروغ "کسی که مثل هیچکس نیست" است و نه "کسی میآید"، شاعر گرانقدر!) نمی افتی (منظور "میافتی" است، اگر نه در پایان جمله باید علامت سئوال میبود و نه نقطه) که قرار بود پپسی تقسیم کند. (چرا اتفاقن، وقتی این نوشتهات را خواندم به خودم گفتم، منظور فروغ، تو و دانشمندان و فرهنگورزانی چون تو بوده است که بیایند و برای خودشان پپسی باز و بعد – آنطور که فروغ نوشته و نه آنطور که باز نقل قول غلط کردهای ، "تقسیم " کنند.) گفت، نه! (چی "نه"؟) اما این سبک استدلال (عجبا که استدلال هم برای خودش صاحب سبک شد) طرف هم که خیلی پرت است. گفتم، کمی آنطرفتر پرت...(هیچ نیازی به استدلال نیست. مگر نه اینکه تو خودت را یکچشم ِ شهر کوران میدانی و پس حکمهایت وحی منزل؟) گفت، ولی بخش دوم چی میشود... گفتم، بخش دوم به بازخوانی اندیشه دوستدار بر میگردد. این بازخوانی بنظرم چنان مهم است که حتا مورد تفقد ملوکانه قرار دادنی از لون خانم شرف هم نباید بی پاسخ بماند. در آغاز بازخوانی سخن دوستدار هستیم (میبخشی ها! ولی واقعن باید گفت: بیگی منو!!) و طبیعی است که با راه افتادن هر جریان بادی بر آن کویر اندیشه ورزی (کدام "کویر اندیشهورزی"؟ اندیشهورزی ِ آقای دوستدار؟) مقداری خار و خاشاک نیز همراه باشد. (اگر مقالهی خانم شرف چیزی جز "مقداری خاک و خاشاک" نیست، پس چرا در آغاز همین پاراگراف میگویی "مهم است" و "نباید بیپاسخ بماند؟") منتها نباید از یاد برد که همین چند صباح پیش (افاضات را که دارید؟ "همین چند صباح پیش") مطلبی خواندیم از ناصر اعتمادی که خوانشی ارائه کرده بود از افکار و آرای دوستدار. این خوانش لزوم تصحیحاتی را در روند تفرد گرایی دوستدار دیده بود و آنرا به سپهر دیالوگ (گفته بودم که بدون "سپهر" کارش راه نمیافتد.") در افکار عمومی و پذیرش عنصر اجتماعی در اندیشه ورزی دعوت میکرد. البته دوست عزیزم، ناصر اعتمادی، (میخواهد بگوید با بزرگان نشست و برخاست دارد، این دانشمند کوچولوی ما) در جاهایی برای اثبات بحث خود به فضای هستی شناسانه هیدگری گریز میزد. گریزی که لازم نبود. بویژه که بنظرم هماهنگی با سبک و سیاق اندیشه دوستدار ندارد (چی ندارد؟ فضای هستیشناسانهی هیدگری؟) که به حوزه معرفت شناسی متعلق است. گفت، پس چرا دوستدار بجای سبک و سنگین کردن برنهادهای اعتمادی (شاهکاری است برای خودش این: "برنهادهای اعتمادی") که بنظرت مهم بوده به یک عکس دستجمعی پرداخته؟ گفتم، نمیدانم. (با این وجود اما میگویم:) شاید استاد تصور دیگری از اهمیت داشتن موضوعها دارد (سکتهی جمله را به حساب ِ دانش ِ بیکران حضرتش در "سپهر" فارسینویسی میگذارم). شاید هم نمیدانسته گنجی دارد آلبوم عکسهای خود را گسترش میدهد تا جهیزیه چرب تری برای وصلت با دمکراسی فراهم کرده باشد. در این رابطه نمیدانم به آن جانبداری خانم شرف توجه داشته ای که در مورد گنجی ادعا کرده است. ایشان نوشته اند که "گنجی جزو معدود افراد ایرانی است که به ایده ی دمکراسی و آزادی بشر اعتقاد قلبی دارد". نمی دانم این خانمی که میخواهد به استاد مسلم فلسفه درس نقل قول آوردن بدهد با کدام دستگاه به شناخت "اعتقاد قلبی" آقای گنجی نائل شده است. (با همان دستگاهی که تو دوستدار را "استاد مسلم فلسفه" میخوانی. خوب شد؟ ) گفت، اتفاقا باید همین حرفها را زد و به گوش دیگران رساند. گفتم، آقاجان مثل اینکه بیکاری یا اینکه مردم را دست کم گرفته ای؟ (از قرار تو بیکاری که نشستهای چهار صفحه سیاه کردهای و یا ایضن خودت را دست کم گرفتهای) در ضمن دوستدار در آغازمصاحبه ای با سایت اینترنتی نیلگون موضع خود در رابطه با این بدفهمی های همه چیز دانایان ("همهچیز دانایان" نه، "همهچیزدانان") هیچ چی ندان را روشن کرده است (در "سپهر" زبان فارسی، "موضع خود را در رابطه با" چیزی روشن نمیکنند، بلکه در "قبال یا برابر" چیزی روشن میکنند.) نیازی به مداخله دیگری نیست. (با این وصف اما تو مداخله میکنی تا در چاه زمزم شاشیده باشی، البته اینبار نه به قصد شهرت، که مدتهاست از بس همه جا و در همه مورد نوشتهای، به کاذب ِ آن دست پیداکردهای و به این ترتیب اسباب ِ خندهی بسیاری را فراهم کردهای، بلکه برای به قصد چاپلوسی به درگاه استاد مسلم فلسفهات) گفت، اما دوستدار در آن مصاحبه یکی دوتا سوتی بقول فوتبالیستها داده است (زور نزن خودت را بهروز بنمایانی، سوتی دادن ربطی به فوتبالیستها ندارد، گرچه فوتبال داور دارد و سوت. اما این یعنی ربط دادن گوز به شقیقه. یادبگیر: سوتی دادن اصطلاحی است متدوال به معنی اشتباه کردن.) مثل آنجایی که درباره عباس میلانی و نظراتش در مورد تجدد به ناروا قضاوت میکند. گفتم، اما راجع به آن بررسی موشکافانه رفتار و نظریه سازی سروش چه میگویی که حق مطلب را ادا کرده است. گفت، نمیدانم شاید حق با تو باشد اما... گفتم، حق با تو است . بقول مشهدیها، این سوا و اون سوا... (میبینید این دو تا آدم موجود در یک نفر چگونه دارند با گفتن ِ "حق با تو است" در مسابقهی چاپلوسی از استاد مسلم فلسفهشان از هم سبقت میگیرند؟) گفت، اما جواب اتهام خطاهای فکری به دوستدار که از سوی آن خانم شرف اعلام شده... گفتم، (نمیگذاری رفیق شفیق ِ هممسلکات حرفش را بزند. میپری وسط حرفش که:) جوابی ندارد. (با این وصف اما مینویسی، چهار صفحه. بعد "در اینترنتات را بازمیکنی"، از "چند خوان میگذری" و آن را میفرستی برای سایت نیلگون. که البته آنها هم مطلبات را میگذارند توی صفحهی پیامها و نه در صفحهی مقالات) بگذار یک سابقه از نکته بینی درخشان ایشان را برایت بگویم. قضیه جواب حل میشود. (هم اعتماد به نفس را حال کنید و هم به این شیوهی روایت به سبک ِ هزارویک شب را؛ روایت در روایت. باری بفرما! هیجانزده منتظریم) یکی از دوستان حکایت میکرد که قدیمها ایشان مطلبی نوشته اند که سر و صدا راه انداخت و به اصلاحیه ای از جانب او رسید (یعنی چی "به اصلاحیهای از جانب او رسید"؟). مطلب را خودم نخوانده ام. اما (با این وجود به شیوهی مرضیهی خودم، اظهار نظر میکنم.) به قرار شهادت آن دوست (" به شهادت آن دوست"، نه "به قرار ِ شهادت آن دوست")، ایشان، کنایه گویی و هزل کسی را همچون نقل قول مستقیم و اعتراف به گناه شخص مذکور گرفته و بر اساس آن حکم به افشاگری و رسوا سازی طرف داده است (یکی به من بگوید چطور میشود "حکم به افشاگری و رسواسازی" داد). بواقع این اشتباه که از عدم حس زبانی (چه دُرافشانیهایی: "حس زبانی") یا کُند ذهنی (که مترادف همان "حس زبانی" ِ ایشان باشد) بر می خیزد، نویسنده یا مربی درست نقل قول آوری ما را به دردسر قانونی می انداخت. اگر که مورد اتهام واقع شده از شکایت به دادگاه صرفنظر نمی کرد. (دروغ که مالیات ندارد. میشود بی سند و مدرک همینطور لجنپراکنی کرد.) بهرحال پادرمیانی بزرگترها (کی بود آن بالا میگفت از تربیت سنتی فاصله گرفته؟) است و دل رئوف دوستان که چنین خطاهایی بیخ پیدا نمیکند.(کی میخواهی فارسی یادبگیری آخر؟ "خطا" که بیخ پیدا نمیکند که اوسا). البته خطاکار هم از ثروتی بهره نبرده بود که شکایت به زحمت وکیل گیری بیارزد و حکم دادگاه پولی نصیب شاکی سازد. (حالا فقر هم موجب سرکوفت زدن شده است. شرمآور است این جور رفتارها. و من هرآنچه را که روایت کردی، باورکردم، به مصداق ِ آن حکایت که میگوید وقتی از روباه پرسیدند: شاهدت کیست؟ گفت: دُمم.) از این گذشته چه جوابی باید داد به شخصی که خود را تحت الفظی (اگر گفتید، "تحتالفظی" اینجا به چه کار میآید؟) مشرف بر تاریخ گذار اندیشه ("گذر اندیشه" و نه "گذار اندیشه". تازه کجا و کی چنین ادعایی کرده؟ ) میداند ولی ابتدائیات و پس و پیش پدیده ها (آقا این "پس و پیش پدیدهها" پدیدهای است نو در فلسفهی ادبیات یا ادبیات ِ فلسفهی جناب شاد) را عوضی میگیرد (و وقتی عوضیاش هم بگیری، دیگر نورعلی نور است). کافی است به دو جمله از فراز رجزخوانیهایش که چیزی جز بلوف رسوا (این "بلوف رسوا" هم پدیدهای است که "پس و پیش"اش را عوضی گرفتهای) نیست، نگاهی کنی ( حالا نمیشود از فرودش نگاه کنیم؟). یک جملهاش اینست که "مذهب به خودی خود ناقض فلسفه نیست." یکی نیست به سرکار خانم بگوید که خود را سر کار گذاشته اید؟ چون سؤال را نادرست طرح میکنید به حتم پاسخ نادرست تولید خواهید کرد (گذشته از اینکه در جملهی نقل قول شده از خانم شرف، هیچ پرسشی مطرح نشده، به این میگویند مصداق ِ بارز و عینی ِ فلسفیدن: کسی که سئوال نادرست مطرح کند، پاسخ نادرست هم تولید میکند). مذهب براساس روند تاریخ متقدم بر فلسفه است (این کمینه اطلاع چندانی از اینگونه مباحث ندارد. اما استاد ِ شاد روشنگری بفرماید که فیلسوفان ِ عهدعتیق یونان آیا مسیحی ، یهودی یا مسلمان بودهاند؟) و اگر قرار بر اعلام تناقض (کاش آن عینکات را میگذاشتی روی چشمات و درست میخواندی. ایشان نوشته "ناقض" و نه "تناقض") باشد نکته ی نقض کننده از سوی پدیده متاخر بیان میشود. پس آنچه از صغرا و کبرا بر پایه این جمله اساسی ساخته میشود در زبان فلسفی نامی جز مهمل بافی بخود نمیگیرد (البته آن زبان ِ فلسفیی که تو فیلسوفاش باشی.). جمله دومش، که برای خودش یک پا محشر کبرا است، اینست: "کانت اولین فیلسوفی بود که در اخلاقیات دست به انقلاب زد". کافی است یک تاریخ فلسفه مختصر و برای مبتدیان نگاشته شده را مد نظر بگیرید ("بگیری" و نه "بگیرید") و به جفنگ بودن (حظ دارد خواندن و تماشای قاموس ِ این ِ شاعر و رماننویس و منتقد ادبی و هنری و فلسفی و اجتماعی) چنین اظهاراتی پی ببرید (ایضن "پیببری" و نه "پیببرید". گذشته از این تو، که نگاه که سهل است، تمامی تاریخ مفصل فلسفه را از بری، چرا نمیفرمایی این گزاره غلط است؟ ). در همان منبع یادشده خواهید یافت (نخیر! رفته بالای منبر و پاک یادش رفته که دارد با دوستش "تلفونی" حرف میزند و تا همین یکی دو جمله پیش به او "تو" میگفت) که به روز کردن تعاریف اخلاق، یعنی آنچه کانت نیز بدان مبادرت ورزیده، از دیر باز یعنی از زمان اخلاق کبیر ارسطو و بعد اتیک اسپینوزا (برای آنکه فقط دو نام از دو دوره مختلف و قدیمیتر را بمیان کشیده باشیم) (لازم به تذکر نبود. یک نگاه سرسری به آنچه که تا امروز نوشتهای نشان میدهد که در ردیف کردن اسامی ید طولایی داری) صورت گرفته است. بواقع انسان دوستی جلو دار آدمی است تا سیاهه این تکبر از سر نادانی را دراز دامن ترنسازیم...(به قول بچههای امروزی : وآووووو! چه انساندوست ِ کبیری!) به اینجا که رسیدیم سخن بسوی ورطه های دیگری پر کشید (و خیال ِ من ِ خواننده هم راحت شد) و پرونده ی این وسوسه ی شهرت و ماجرای شاشیدن در چاه برای مدتی بسته شد...( و قصهی شهرزادی ِ ما بسر رسید و کلاغه به خانهاش نرسید.) مهدی استعدادی شاد خانم شرف! لطفن اگر قصد ِ انتشار ِ این بلندخوانی را دارید، به رسمالخط ِ این آقا دست نزنید، تا مطلب ِ مرا بخواند و چیز یاد بگیرد. در ضمن خدا به داد شما برسد، پرونده "برای مدتی بسته شد"، تا روزی دیگر، که این استاد ِ مسلم ِ شعر و ادب و هنر و فلسفه و نقد، فارسی نوشتن و مقاله نوشتن را درست یادگرفته باشد و "بواقع حس زبانی" پیدا کند و از "کند ذهنی" بدرآید و در برابر دادگاهی دیگر با چنین ادبیاتی دوباره سراغتان بیاید. رسول آستانه |
||
|
+
نوشته شده در نهم مرداد 1385ساعت 20:30 توسط شهلا شرف
|
|
||