تبليغاتX
از یاد مبر که زندگی ات جاودانه نیست!
بر طاق «تیتوس» واقع در «فــُروم رُمانوم» حک شده است.

 

نصرت فاتح علی خان ...

 

... صوفی و پیش‌کسوت ِ موسیقی ِ قوالی در پاکستان سوگلی ِ استودیوی پیتر گبریل، "دنیای ِ واقعی" [1]، بود. یکی از شاهکارهای مشترک این دو خواننده را بشنوید.



[1] REAL  WORLD

+ نوشته شده در  سی ام مرداد 1385ساعت 18:10  توسط شهلا شرف  | 

 

داستان ِ کوتاه ِ مادلن را تکمیل کنید

 

"مادلن"

 

حالا به "ماریکلود" چه بگوید، با خود فکر می‌کند.

تاکسی وارد میدان می‌شود. ناگهان ترمز می‌کند. آخر خط است. با ترمز ناگهانی تاکسی، حالش بدتر می‌شود. سرش گیج می‌رود. حالت تهوع دارد. سرگیجه، آمیخته با تیک‌تیک اعصاب‌خوردکنی در پس ِ گردن، بی‌حالش می‌کند. دلش برای هوای تازه لک زده است. پیاده می‌شود. نسیم سردی به صورتش می‌وزد. سرگیجه‌اش بیشتر می‌شود. مردی که ابروهایش ریخته است، با صورتی که انگاری استخوان ندارد، از کنارش رد می‌شود. بوی شیرین جذام در دماغش می‌پیچد. چشمانش سیاهی می‌روند. رو به سوی قبرستان ِ پشت میدان می‌کند. می‌خواهد به زیارت قبر "باقرخان" برود. باید برود. امروز روز آخر است. دیگر فرصتی باقی نیست. قدمی به سوی گورستان "طوبائیه" برمی‌دارد. احساس تهوع شدید دل و روده‌اش را زیرورو می‌کند. زانوهایش سست می‌شوند. در هوا چنگ می‌اندازد. مشت‌ ِ خالی‌اش بسته می‌شود. کم مانده زمین بخورد که پنجه‌ای قوی زیر بازویش را می‌گیرد،

- خانم حالیز خراب اُلدی؟[1]

دستی قوی و مردانه‌ را زیر بغل حس می‌کند. بر آن تکیه می‌زند،

- ممنون. سرم یه مرتبه گیج رفت.

انگشتان دست هیز و ماهرانه بر روی پستانش می‌لغزند و حریص بیخ پستانش را نوازش می‌کنند. می‌خواهد اعتراض کند. حالش را ندارد. به حرمت دستی که لحظه‌ای پیش میان زمین و آسمان گرفته بودش، انگشتان متجاوز را می‌بخشد. دست مرد را از پستان می‌کـَـند. به سوی قبرستان می‌رود.

سه روز پیش برای اولین بار‌ به این شهر آمد. خشكى هوا، به سرعت پوست لبانش را نازك کرد و سرما ترك‌هاى ريز و دردناکی بر آنها انداخت. به خاطر ماری‌کلود آمده بود. به او قول داده بود. تنها امید ماری‌کلود او بود. آخرین آرزویش خبری بود که قرار بود برایش ببرد. اگر دلیلی برای تپش قلب ماری‌کلود باقی مانده بود، هیچ نبود جز پیکی که او مأموریت رساندنش را داشت.

سه روز تمام در سرمای ده درجه زیر صفر، هر بار بیش از یک ساعت، در این میدان منتظر ایستاده بود مگر ماشینی بیاید و او را به آسایشگاه ببرد. ميدان به نظرش زشت و کثیف ‌آمد. چاره‌ای نداشت. به ماری‌کلود قول داده بود. اگر به خاطر چشم‌ان غم‌گین او نبود، همان روز دوم چمدانش را بسته و با اولین اتوبوس خود را به "مهرآباد" رسانده بود. پشیمان بود. به تنها چیزی که فکر نکرده بود این بود که "مادلن" با او نمی‌آمد. ماری‌کلود خرج سفرش را تمام و کمال پرداخته بود. در فرودگاه نگاه غمگینش را به او دوخته و گفته بود هر طور شده پیدایش کند.

حالا چطور می‌تواند دست از پا درازتر برگردد و قلب بیمار این پیرزن تنها را ناخواسته بیمارتر کند. اگر یک‌دیگر را می‌دیدند و چشم در چشمانش می‌دوخت، قادر به دروغ گفتن نبود. در ذهنش چگونگی ِ در گریه شکستن و ویرانی ِ ماری‌کلود را نقاشی می‌کرد. به مادلن هم گفت، چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. بیچاره ماری‌کلود. چه با التماس نگاهش کرد و گفته بود، هر جور شده راضی‌اش کند یک سر بیاید. شب پیش تا پاسی از شب در اتاق قدم زد. با خودش حرف می‌زد. شانه‌ها را بالا می‌انداخت، انگشتان ِ دست‌ها را به هم می‌رساند و غنچه می‌کرد و غنچه ها را روبروی هم می‌گرفت و به خود می‌گفت: «چطور آخه. باید یه فرصتی به من بده تا باهاش حرف بزنم. منم از احساسم بگم. از مردن اریک و انتظار بیهوده‌ش و بعد نامه‌ی ماری‌کلود رو دستش بذارم!»

گفته بود نمی‌خواهد بشنود، تنهاست، تک درختی ست در دشت دنیا که فقط و فقط برای مسیح زنده است و زندگی می‌کند. گفته بود هیچ کس را جز فرزند مریم و وطنی جز ناصریه و جلجتا[2] ندارد. در جواب مادلن گفت: «مگه فقط شما عروس مسیحی؟ همه‌ی عروسای مسیح عزیزانشون رو ترک ِ می‌کنن؟» عصب گونه‌ی راست مادلن لرزید، صدایش دورگه شد: «من تارَک دنیایم.»

سه صبح تمام در این میدان از سرما لرزید. منتظر ایستاد تا یکی بیاید و او را به آسایشگاه ببرد. اریک تا دم مرگ هیچ نگفته بود. پیرمرد چهارده سال حتی اسمش را هم بر زبان نیاورد. ولی او در مردمک ناآرام چشمان این معلم سابق آرزوی آخرین دیدار با تنها فرزند را به وضوح خوانده بود. ماری‌کلود هم این‌را خوب می‌دانست. اریک هر روز به مرگ نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. صدای در که به هم می‌خورد، پیرمرد به زحمت سر می‌چرخاند، به امید این‌که آمده باشد و وقتی می‌دید او نیست، سرش را برمی‌گرداند و از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد. ناخواسته شاهد سقوط تدریجی ِ اریک در سرازیری مرگ شده بود. مردی خشن که هرگز احساساتش را بروز نمی‌داد، اما سخت تشنه‌ی عشق و محبت بود. انتظار و امیدی که در چشمان ِ اریک موج می‌زد، ترحم او را به شدت برمی‌انگیخت و همان موقع با خودش فکر کرده بود، کاش لااقل ماری‌کلود چشم‌انتظار نمیرد.

همان موقع‌ها ماری‌کلود التماسش کرده بود، دنبال مادلن برود و بیاوردش. اریک چیزی نمی‌دانست. به او چیزی نگفته بود. اریک قرار نبود چیزی بداند. روزها پیرزن مغز و وجدانش را با التماس‌هایش ‌فرسود. اما از ماری‌کلود اصرار بود و از او انکار. گفته بود حالا بحبوحه‌ی امتحاناتش است و نمی‌تواند. گفته بود اگر حالا ول کند و برود دیگر باید قید دانشگاه را برای همیشه بزند و این‌که هر چقدر عجله هم کند باز فایده‌ای ندارد. به صراحت به ماری‌کلود گفت، اریک به آخر خط رسیده است و مرگ منتظر نمی‌ماند.

و نماند. اریک با چشمانی خالی و شکسته مرد. انتظار او را جان به سر نکرد اما از آن روز، ماری‌کلود را وحشت جان به سر شدن، آرام نگذاشت. هنوز سه ماه از مرگ اریک نگذشته بود که با التماس به ایران فرستادش. با این‌که خودش او هم پس از مرگ اریک و تمام شدن امتحاناتش، می‌خواست برود و او را با خود به پاریس برگرداند، غافلگیر شد. دیگر حتی شماره‌ی سال‌هایی را هم که در وطن نبود از خاطر برده بود. به پیرزن گفت تنها به خاطر او، به خاطر دل مهربانش، به خاطر خاطره‌ی مرحوم مادرش و حسرت آخرین دیدار با پدرش، که هیچگاه برآورده نشد، به ایران می‌رود.

صدای ماری‌کلود در گوشش می‌پیچد. پرسیده بود پیدایش کرده است؟ در جواب گفته بود او را دیده است. این را راست می‌گفت. پاسخ بقیه‌ی سئوالات ماری‌کلود اما دروغ محض بود. چاره‌ای جز دروغ گفتن به او نداشت. گفت مادلن هم سخت مشتاق دیدارش است. گفت: «مادلن گفت همیشه می‌خواسته به سوی آنان پر بکشد و به سمت پاریس پرواز کند، اما شرمندگی مانعش بود.» گفت وقتی خبر مرگ اریک را به مادلن داد مادلن نیم ساعت ِ تمام، بی‌وقفه، گریه می‌کرد.

همه‌ی تلاشش برای تحت‌تأثیر قرار دادن مادلن بی‌نتیجه ماند. به زبان مادری‌اش به او گفته بود: «J'ai une information de votre mère pour vous.[3] » حتی لبخندی سرد هم بر لبهایش ننشسته بود. با چشمهائی لال نگاهش کرده و یادآوری کرده بود که فارسی‌اش به همان خوبی فرانسه‌اش است. اهمیتی نداد. به تأثیر زبان دوران کودکی بر جان ِ مادلن ایمان داشت: «[4]Elle ne vit qu'avec l'espoir de voir encore vous.» چهره‌ی سرد، لبهای باریک و رنگ پریده‌‌ی مادلن به وضوح می‌لرزیدند. با خشمی که تمایلی برای پنهان کردنش نشان نمی‌داد گفت، علاوه بر فارسی ترکی هم می‌داند و اگر فارسی نمی‌داند می‌تواند ترکی صحبت کند. آخرین تلاشش را کرده بود:  Eric est mort. Votre mère n'a personne plus sur ce monde. N'avez-vous pas de compassion avec lui? [5]»

به او پشت کرده و در راهروی بخش فرو رفته بود. می‌دانست سرسخت است. اما حتی در خواب هم نمی‌دید چنین سنگ‌دل باشد. دنبالش دوید. دید چطور با عجله دور می‌شود. فریاد زده و به نام خوانده بودش: «Madlen!». برگشت و مثل یک تکه یخ نگاهش کرده بود. با دیدن قیافه‌ی سنگی ِ او چندشش شد. خشمگین اما آرام گفته بود، نامش "خواهرمارگریت" است. به اعتراضش اهمیت نداد. می‌خواست اسم واقعی‌اش را، گذشته‌اش را به رخش بکشد. گفت، به این پیرزن تنها که غیر از او هیچ کس را ندارد رحم کند و پیش از این‌که پیرزن بدبخت بمیرد سری به او بزند. صورت استخوانی و رنگ پریده‌اش هیچ حسی جز خشم را نشان نمی‌داد. بینی درازش چینی خورده و پره‌های نازک و صورتی‌اش لرزیده بودند. گفته بود، کار دارد و باید به کمک بیماران برود. گفت، "عدالت" پدرزنی دارد که صد بار بیشتر از ماری‌کلود به او نیازمند است. گفت، می‌رود و نمی‌گذارد که نه او و نه هیچ کس دیگر جلویش را بگیرد.

و رفته بود.

نمی دانست چه کند. آنقدر مصمم و بدون ِ تردید حرف زده بود که فکر کرد هیچ‌گاه نخواهد توانست دل او را به دست بیاورد. در فکر چاره در راه‌روهای بخش قدم زد. به ماری‌کلود قول داده بود. باید راضی‌اش می‌کرد. راه دومی وجود نداشت. تمام امید پیرزن به او بود. شب تلفنی به ماری‌کلود گفت، مادلن را به زودی راضی می‌کند. گفت، او تنها شرمنده است و به همین خاطر از آمدن واهمه دارد. گفت، به زودی زود قانعش می‌کند و از شرمندگی‌اش چیزی جز اشتیاق برجا نخواهد ماند. گفت: «مادلن از محرومیت دیدار شما دو تا خیلی رنج برده. وقتی خبر بیماری‌ات را شنید، یک دنیا اشک ریخت».

چاره‌ای نداشت. اگر واقعیت را می‌گفت، شاید پیرزن همان جا پای تلفن سکته می‌کرد. اگر سکته می‌کرد، چه کسی به دادش می‌رسید؟ می‌دانست که نمی‌مرد. جان به سر می‌شد. همان‌طور که خودش پیش‌بینی کرده بود.

پرسان به جستجوی خانه‌ی عدالت رفت. اهالی دهکده با تعجب نگاهش می‌کردند. حضور جدید یک غریبه، اتفاق خارق‌العاده‌ای در آن مکان دورافتاده که شب و روزهایش یک رنگ بودند، محسوب می‌شد. کودکی داوطلب رساندن او به خانه‌ی عدالت شد. زن جوانی در را به رویش باز کرد. زن، متعجب به ترکی پرسید چه کار دارد. پاسخ داد دنبال مادلن می‌گردد. زن نفهمید منظورش از مادلن کیست. این بار پرسید، خواهر مارگریت هنوز آنجا ست.؟مردی با کنجکاوی به زن ملحق شد. حدس زد، این همان عدالت است. مرد گفت، خواهر مارگریت تنها دارو آورد و با عجله به سوی عبادت‌گاه رفت و بعد به صرف چای به خانه دعوتش کرد. تشکر کرد و گفت، کار دارد و باید خواهر مارگریت را پیدا کند. مرد رنجید. گفت، راستش را نمی‌گوید. گفت، چرا نمی‌گوید از ترس جذام داخل نمی‌شود و به خاطر همین ترس هم نمی‌خواهد چای آنها را بنوشد. توضیح داد که موضوع این نیست و واقعن کار مهمی باید انجام دهد. حرفش را باور نکردند. این را از نگاه آزرده‌ و لب‌های غمگین‌شان خواند. به ماری‌کلود قول داده بود مادلن را راضی کند و برش گرداند. اما با این‌ها چه می‌کرد؟ تکلیفش با این‌ها چه بود؟ عدالت در چهارچوب در ایستاده بود. وقتی چشم‌های سیاه همسر عدالت "زهرا" را پشت سر مردش دید که سرک می‌کشید، طاقت نیاورد و رفت داخل.

اتاق تر و تمیزی داشتند. پشتی‌های ارزان‌قیمتی زینت‌بخش اتاق بود. در گوشه‌ای تلویزیونی کوچک روی چهارپایه گذاشته بودند. در اتاق دیگر خانه، پدر و مادر زهرا زندگی می‌کردند. هر دو بیمار بودند. زهرا سالم بود. عدالت هم بیمار بود. از خود گفتند و از زندگی، از آرزوهایشان و از خدا. از روزگارشان تعریف کردند و از اینکه تنها چیزهائی که از خدا می‌خواهند یک بچه و یک ماشین است. گفتند و گفتند، پرسیدند و کمتر جواب شنیدند. چای نوشیدند و با هم توت خشک خوردند.

آفتاب در حال غروب کردن بود که از خانه‌ی آنها بیرون آمد.

نفهمید چطور غروب شد. حرف‌های شیرین و صمیمانه‌ی این زن و شوهر، که بعد از صرف چای اول انگار آشنای هزار ساله بودند، چنان او را مشغول کرد که سرنخ زمان از دستش در رفت. شب به ماری‌کلود تلفن زد و دوباره از اشک‌های ریخته نشده‌ی مادلن گفت. تصمیم گرفت فردا هر جور شده دوباره به آسایشگاه برود و مجبورش کند با او به پاریس برگردد.

فردای آن روز باز هم حدود یک ساعت منتظر ایستاد. از سرما لرزید تا ماشینی بیاید و او را با خود ببرد. تمام وقت در فکر مادلن بود. به تسلیم شدنش امیدوار نبود اما قطع امید هم نکرده بود. یک‌راست به کلینیک رفت. سراغ مادلن را گرفت. گفتند، در بخش معلولین مجرد است. پرسان پرسان و خانه به خانه به ساختمانی از آجر قرمز رسید. ساختمانی تک‌افتاده در گوشه‌ای پرت و تنها. تنهایی مضاعف، با خود فکر کرد.

وارد ساختمان شد. با صدائی نه چندان بلند مادلن را صدا زد. پاسخی نشنید. دوباره صدایش زد و این‌بار کمی بلندتر. سری پوشیده دریک روسری گل‌دار از یکی از اتاقها بیرون آمد و نگاهش کرد. صورت ِ سر تاول زده بود. استخوان‌های صورتش پخ و بدون برآمدگی بودند. سر با احتیاط و کنجکاوی لحظاتی او را پایید و سپس بقیه‌ی تن‌ از پناه ِ دیوار بیرون آمد. به زن ِ روسری ِ گل‌دار به سر سلام کرد و پرسید، خواهر مارگریت را ندیده است. زن با دست به راهرو اشاره کرد. دستش انگشت نداشت. به سرعت نگاه از دست زن کـَـند. تشکر کرد و به سمتی که دست نشان می‌داد به راه افتاد.

در ِ چهار اتاق به راهرو باز می‌شد. داخل تک‌تک اتاق‌ها سرک کشید. مادلن در اتاق چهارم بود. داشت پانسمان پاهای زخمی یک بیمار را عوض می‌کرد. سلام کرد. مادلن حتی رویش را هم برنگرداند. خودش را گم نکرد. گفت باید با هم حرف بزند. دست در کیفش کرد تا نامه‌ی ماری‌کلود را به او بدهد. مادلن بی‌کلمه‌ای، با صبوری پای بیمار را پانسمان می‌کرد. در کارش هیچ عجله‌ای نشان نمی‌داد. به مادلن نگاه کرد. می‌دانست آیا با کم‌اعتنائی‌هایش قصد نابود کردن ِ اعتمادبه‌نفس ِ او را دارد یا تنها فرار می‌کند. مادلن به بیمار گفت فردا‌صبح برای تعویض پانسمانش خواهد آمد و برخاست. کیف پانسمان را برداشت و بی‌آنکه حتی نیم‌نگاهی هم به او بیندازد، از اتاق بیرون رفت. مادلن می‌خواست او را از کوره به در ببرد. به خود گفت: «کورخوندی تارک ِ دنیا!» با صدایی بلند و مطمئن گفت مادلن اجازه ندارد این‌طور نادیده بگیردش. گفت مادلن چاره‌ای جز گوش دادن به حرف‌های او را ندارد. تارک‌ ِ دنیا اما، بی‌آن‌که حتی سربچرخاند و به او نگاه کند، ته ِ راهرو ناپدید شد. بغضی گلویش را فشرد. بغضی از خشم و نه از غم. مادلن داشت پیروز می‌شد. چه باید می‌کرد؟، به خود گفت. می‌خواست بداند در درون این موجود عجیب و غریب، این انسانی که انگار از همه طلب‌کار بود، که انگار همه‌ی دنیا حقش را خورده است، این موجود تلخ، چه می‌گذرد.

از اتاق بیرون آمد تا به دنبال مادلن برود. در راهرو صدای مناجاتی توجه‌اش را جلب کرد. صدا از اتاق‌های ته ِ راهرو می‌آمد.: « تانریم! سن باغیشلایان سان ، سن رحم گؤیول سان ، سن تمیز و پاک سان، سن الی آچیق سان، سن چوخ بیلیجی سن، سن یاخجی گؤرهن سن [6]«

...



[1]   حالتان بد شد؟

 [2]  زادگاه مسیح؛ جلجتا محل به صلیب کشیدن و دفن مسیح است.

[3] « پیغامی از مادرتان برای شما آورده ام.»

[4]  «او تنها به امید دیدار مجدد شما زنده است.»

[5]«اریک مرده. مادرتان غیر از شما دیگر کسی را در این دنیا ندارد. دلتان برای او نمی سوزد؟»

[6]  « خدایا! تو رحمانی، تو رحیمی، تو مقدسی، تو کریمی، تو علیمی، تو بصیری ...»


 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 22:12  توسط شهلا شرف  | 

 

سکه‌ی یک سنتی

 

... داستانی کوتاه در سایت اخبار روز

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=4982 

 

برای دوستانی که پشت فیلتر می‌مانند در وبلاگ هم درج می‌کنم.

 

سکه‌ی یک سنتی

 

پرده‌ی اول

قسمت ِ اول

 

خانم موچلا تعریف می‌کند:

«سکه را از روی زمین برداشت. به سمت ِ من دراز کرد و گفت: «نگاه کنید!» لبخند زد و ادامه داد: «یک سنتی ست.» بعد هم آن را گذاشت روی پیشخوان. نگاهی به سکه انداختم و خندیدم. گفتم: «امیدوارم لوتو بازی کرده باشید. جک پوت پر است. امروز روز ِ شماست.» او هم خندید. از من دور شد و به سمت ِ کمد لباس رفت. همان‌طور ‌که کوله‌پشتی‌اش را در کمد می‌گذاشت، گفت: «نه. بازی نکرده‌ام. هیچ‌وقت بازی نمی‌کنم. پول هدر دادن است.» گفتم: «آخ! دو- سه یورو پولی نیست. ولی خوب! شاید هم حق با شما باشد. هر هفته اگر همین پول را در قلک بیندازیم، بعد از ده سال خودش کلی پول می‌شود.» سکه‌ را به سوی‌اش دراز کردم و گفتم: «مهسا! بگیرید. مال ِ خودتان.» خوش‌حال شد و گفت: «اوه! ممنون. می‌دهم‌اش به مهران. حتمن خوش‌حال خواهد شد.» گفتم: «آخر یک دفعه هم چیزی را برای خودتان بخواهید! مردها را باید کمی تشنه نگه داشت، جانم. عشق عقل از سر آدم می‌برد». شانه‌ها را بالا انداخت و گفت، خوش‌بختی ِ دوست‌پسرش خوش‌بختی ِ اوست. گفت، وقتی مهرداد احساس رضایت می‌کند، او هم از ته دل راضی می‌شود. همیشه می‌گفت: «اگر یک روز مویی از سر مهران کم شود، من می‌میرم.» به او پیشنهاد کردم سکه را لااقل تا ساعت دوازده شب پیش خودش نگه دارد و بعد به دوست‌پسرش بدهد. مخالفتی نکرد و گفت، به هر حال کمی قبل از 12 شب به خانه می‌رسد و تا آن موقع دوست‌پسرش را بی‌شک هنوز ندیده است تا سکه را به او بدهد. گفت: «می‌دانید. اصلن می‌چسبانم‌اش روی زنگ دوچرخه‌ام. همین الآن.» از من تکه‌ای نوارچسب خواست و به حیاط رستوران رفت. وقتی برگشت، گفت سکه را روی زنگ چسبانده است. بعد مثل همیشه تند و فرز به سمت جعبه‌ی کلیدها رفت و چراغ‌ها را روشن کرد. کم‌کم وقت رسیدن مشتری‌ها می‌شد. آن شب اما از قضا رستوران خیلی شلوغ نشد. حدود ساعت ده که صدای رعد و برق را شنیدیم، از من وضع هوا را پرسید. به هوا‌سنج نگاه کردم و گفتم: «به نظر می‌رسد می‌خواهد ببارد. اگر می‌خواهید می‌توانید زودتر بروید.» خوش‌حال شد. گفت: «ممنون. بهتر است تا پیش از آن‌که باران شروع شود به خانه برسم. لاستیک‌های دوچرخه‌ام خیلی صاف شده‌اند.» گفتم: «پس زودتر بروید.» وقتی که به سمت کمد لباس رفت تا کوله‌پشتی‌اش را بردارد، پرسیدم: «چراغ که دارید؟» گفت: «استثنائن بعععـــلـــه!» و قهقهه‌ای زد. گفتم: «یواش برانید. زمین‌ها لیز هستند. می‌رسید بابا به عشق‌تان. یواش بروید. می‌رسید.» همان‌طور که به سرعت بیرون می‌رفت، برایم دست تکان داد و گفت: «نمی‌رانم. پرواز می‌کنم» و خندیدیم.

دوچرخه‌سوار ماهری بود.»

 

قسمت ِ دوم

 

راننده می‌گفت: «باور کنید. این اولین بار است. تا حال چنین اتفاقی برایم نیفتاده بود. چراغ‌ها را که روشن کردم، دیدم سمت ِ چپی کار نمی‌کند. به نظر شما چه‌کار می‌کردم؟ معلوم است که سرعتم را تا آنجا که ممکن بود پایین آوردم. من به وضع ماشینم خیلی اهمیت می‌دهم. برای معاینه‌ی سالانه فقط به تعمیرگاه ب-ام-و می‌برم‌اش. نمی‌توانستم ساعت ده و نیم شب ماشین را کنار خیابان بگذارم و با قطار به خانه بروم. همسرم باردار است. پا به ماه است. این روزهای آخر ِ بارداری صبح تا شب خانه است. کمی هم دچار افسردگی شده. اگر می‌خواستم با قطار بروم لااقل دو ساعت دیرتر از معمول به خانه می‌رسیدم. من صبح تا شب سر کار هستم. این ‌روزها وقت ِ تحویل پروژه است. همسرم تنهاست. باور کنید سرعتم بیش‌تر از سی کیلومتر نبود. احتمالن فکر کرده بود موتوری‌ای چیزی دارد می‌رسد. اصلن چراغ عابر پیاده-دوچرخه هم سبز نبود. فکر می‌کنم سرعت خودش هم خیلی زیاد بود. من در رانندگی خیلی محتاط‌م. دیدم‌اش. اما فکر نمی‌کردم از چراغ قرمز رد کند. به همین خاطر هم از سرعتم کم نکردم. عجله داشت انگار. گفتم که! سرعتم اصلن زیاد نبود. از همه بدتر زمین هم لیز بود. حتی پشت چراغ قرمز یک نیش ترمز هم نزد. باور کنید جناب سروان! من بی‌تقصیرم. سرعت من خیلی بالا نبود. باران هم شرشر می‌بارید. دوچرخه‌اش با یک تلنگر ماشین لیز خورد و کشیده شد تا جدول. نفهمیدم چه اتفاقی افتاد. این اولین بار بود که با یک ماشین معیوب رانندگی می‌کردم. همسرم باردار است. پا به ماه است. به او هنوز تلفن نزده‌ام. ترجیح می‌دهم تلفنی به او چیزی نگویم. ممکن است هول کند و اتفاقی برای خودش و بچه بیفتد. حالا حتمن خیلی نگران است. خدایا این چه مصیبتی بود؟ شما را به خدا بگذارید بروم. فردا صبح، به شما قول می‌دهم، فردا صبح ِ زود بر‌می‌گردم. راستی، کارت شناسایی‌اش را دیدید؟ چند ساله بود؟ مگر نگفتید تنها شقیقه‌اش به جدول خورده بود؟ پس چطور آخر؟! دیگر هیچ چیزش نبود؟ خدایا این مصیبت از کجا نازل شد؟ حالا چه کنم؟ زنم پا به ماه است.»

 

قسمت سوم

 

آقای هِک‌مان به سمت ِ پزشک می‌رود:

-   شما را به خدا من را در این موقعیت تنها نگذارید. الآن دوست‌دخترش می‌رسد. من چکار کنم آخر؟

پزشک‌ خسته می‌گوید: «آقای هک‌مان چند بار بگویم. بهترین راه این است که واقعیت را به او بگویید. من راه حل بهتری سراغ ندارم.»

آقای هک‌مان در ِ آمبولانس را نگه می‌دارد و نمی‌گذارد پزشک‌ در را ببندد:

-   شما یک چیزی می‌گویید. چطور به او بگویم؟ من خودم مات و مبهوتم. نبینید آرام دارم با شما صحبت می‌کنم. لطفن خودتان را جای آن دختر بگذارید. هر لحظه ممکن است از سر کار برگردد. به او چه بگویم؟ شما بگویید؟ چطور برایش توضیح دهم، دوست‌پسرش قلبش ترکیده و خلاص؟! شما را به خدا انصاف داشته باشید.

پزشک‌ سعی می‌کند در را ببندد،

-   آقای هک‌مان، موقعیت شما را می‌فهمم. باور کنید. ولی از دست من هم کاری برنمی‌آید.

پیرمرد در را ول نمی‌کند:

-   شما که نمی‌شناسیدشان. این‌ها جان‌شان بسته به جان یکدیگر است. کجا می‌روید؟ بروید یک تابوت دیگر برای آن یکی بیاورید دیگر. من با این دختر چه کنم؟!

در را ول می‌کند و با عصبانیت دور می‌شود. صدایش می‌لرزد. انگشت ِ نشانه را به سمت پزشک می‌گیرد:

-   شما مسئول هستید. بله! تقصیر شماست اگر دخترک، این‌جا، بلایی سرش بیاید، شما عامل‌اش هستید. من هیچ مسئولیتی به عهده نمی‌گیرم. شاید تا نیم ساعت دیگر دوست‌دخترش برسد. اگر این‌جا اتفاقی برایش افتاد من هیچ مسئولیتی ندارم. هیچ!!! نمی‌شود که. شما کارتان این است. هر روز با چند تا از این موارد برخورد دارید، می‌بینید. من چطور به این زن بگویم. پس وظیفه‌ی شما در این میان چیست؟

رنگ از صورتش پریده است. به سنگینی نفس می‌کشد. یک قدم به جلو برمی‌دارد. پزشک‌ دست در جیب می‌کند. کارت ویزیتی از آن بیرون می‌کشد:

-   خیلی خوب. خیلی خوب. حالا شما کار دست خودتان ندهید. این کارت را به او برسانید. آدرس کلینیک را به او بدهید و بگویید از پذیرش به من تلفن کند. ما خودمان واقعیت را کم‌کم حالی‌اش می‌کنیم.

کارت ویزیت را به سمت آقای هک‌مان دراز می‌کند. پیرمرد کارت را با دستانی لرزان می‌گیرد. نگاهش می‌کند. پزشک‌ در را می‌بندد و آمبولانس به راه می‌افتد. آقای هک‌مان برمی‌گردد تا داخل خانه شود. صدای آژیر آمبولانس یا پلیسی به گوش‌اش می‌خورد. می‌ایستد. به دقت گوش می‌کند. صدای دو آژیر می‌شنود. دو آژیری که با فاصله‌ی زمانی کوتاهی به صدا در‌می‌آیند. هر دو صدا به سرعت نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. هنوز کلید در قفل ِ در خانه نینداخته است که صدای آژیرها، آن سمت ِ خیابان، صد متر پایین‌تر از خانه، قطع می‌شوند. آقای هک‌مان نگاهی به آن سو می‌کند. آهی می‌کشد، کارت ویزیت را در دست می‌فشارد و در‌حالی‌که در ِ خانه را پشت ِ سر می‌بندد، به دو نور ِ آبی‌ای که آن طرف خیابان در دو جهت مختلف دور خود می‌چرخند، نگاه می‌کند.

 

پرده‌ی دوم

 

ورق‌های آچهار را کنار کامپیوتر گذاشت. بالای صفحه‌ی اول با خط درشت تایپ شده بود: "سکه‌ی یک سنتی – پرده‌ی اول". یک سنتی‌ای را که کنار کاغذها روی میز بود برداشت و با انگشت اشاره و شصت مالید. لبخندی زد و با خود فکر کرد: «یعنی سکه برای مهتاب واقعن خوش‌شانسی در بدشانسی آورد؟!»

چشمان‌اش را تنگ کرد و به آسمان دوخت. بیش از نیم ساعت، پشت سر هم، آسمان غریده بود و حال بی‌وقفه باران می‌آمد. به ساعتش نگاه کرد. ده و نیم ِ شب بود. به پنجره پشت کرد و از آن دور شد. بلافاصله از سمت ِ در ورودی صدائی شنید: «مهران!» دفعتن به سمت ِ صدا برگشت:

-          جانم! آمدی؟

و به سمت در ورودی رفت. هیچ‌کس آنجا نبود.

صدای آژیر پلیس یا آمبولانسی از دور به گوش‌اش خورد. به سمت پنجره رفت و به بیرون نگاه کرد. صدا نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. دو آژیر با اختلاف ِ زمانی‌ای ثانیه‌ای به سرعت به طرف آن‌ها می‌آمدند. صدا هر لحظه بلندتر و قوی‌تر می‌شد و بالاخره در قوی‌ترین فرکانس‌اش ایستاد. به خودش گفت: « همین نزدیکی‌هاست. لابد باز خوردند به هم.»

به سمت پنجره رفت و به بیرون نگاه کرد. دو نور ِ آبی از دو چراغ خیلی قوی کمی آن‌طرف‌تر، به آسمان می‌تابید. به سمت ِ میز ِ کار ِ مهتاب رفت. صفحه‌ی سوم ِ سه برگه‌ی آچهار را دوباره دست گرفت و خواند: « ...، به دو نور ِ آبی‌ای که آن طرف خیابان در دو جهت مختلف دور خود می‌چرخند،...»

پریشان ورق‌ها را گوشه‌ای پرت کرد. سکه‌ی یک سنتی را در مشت فشرد، چتر را از جارختی برداشت و کفش‌هایش را پوشید. با خود گفت: «استعداد عجیبی در پیش‌بینی ِ حوادث دارد. نکند واقعن بلایی سرش آمده باشد. بروم ببینم چه خبر است.»

در خانه را باز کرد. باران هنوز بی‌وقفه می‌بارید. با خود فکر کرد: «خانم موچلا درست گفته بود، جانمان به جان هم بند است. سال‌ها و قرن‌ها جنگیدیم، تا سرانجام هم‌دیگر را پیدا کردیم.» چتر را کشید تا بازش کند. شست ِ چپ را روی ضامن چتر گذاشت، دسته‌ی چتر را در هوا گرفت. تا نیمه، پره‌ها را باز کرده بود که بازویش سنگین شد. کتف‌اش گرفت و دستش به پایین افتاد. دوباره تلاش کرد. باز هم دست‌اش سنگین افتاد. احساس خفگی می‌کرد. چند دفعه پشت سر هم نفس را به داخل سینه کشید. ناگهان سمت ِ چپ سینه‌اش تیر کشید. دست بر روی قلبش گذاشت. درد ممتد بود. دهان‌اش خشک شد. روی پله‌های ورودی نشست و به سینه‌اش چنگ انداخت. کف دست را محکم بر روی قلبش فشرد. بر روی شکم دراز کشید، تا شاید درد را کم‌تر کند. دستش ‌سوخت. گرمایی شدید از قلبش بیرون می‌زد. تشنه بود. لرزید. دوباره قلبش تیر کشید. نفس‌اش بند آمد. سعی کرد نفسی عمیق بکشد. سرش را بر روی زمین ِ خیس گذاشت. ناخن‌هایش را بر سنگ‌فرش کشید. در خود مچاله شد.

 

پرده‌ی سوم

 

دختر در آغوش‌اش گرفت. پیراهن مرد را بالا زد. سمت ِ چپ سینه‌اش را بوسید. لب‌های دختر داغ شدند. مرد انگشت در موهای هنوز نم‌دار ِ زن فرو برد و سرش را به سینه‌ فشرد. بوسه‌ای عمیق بر شقیقه‌ی دختر زد. بعد زبان بر روی لب‌ها کشید. شور بودند. در چشمان هم نگاه کردند و لب‌های یک‌دیگر را بوسیدند. مرد گرمای لب‌های دختر را مکید و دختر خون ِ دلمه‌بسته بر لبان مرد را.

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 1:24  توسط شهلا شرف  | 

 

راه بی‌پایان

 

افسانه‌ صادقی، خواننده‌ی ایرانی که فکر می‌کنم ساکن کلن است، چند سال پیش آلبوم ِ "رز سفید" را منتشر کرد. اشعار بسیار زیبای ترانه‌ها را بهنام باوندپور سروده است. راه‌ بی‌پایان از آلبوم رز سفید را گوش کنید.

 

                                              

+ نوشته شده در  نوزدهم مرداد 1385ساعت 10:22  توسط شهلا شرف  | 

 

سنگ قبر آرزو

 

اکبر محمدی، در سال‌های زندان، چنان در زندگی ِ تک‌تک ما حضور داشت که عضوی از اعضای خانواده  های ما شده بود. همه مان از مرگش شوکه شدیم. همه گویی هم‌نشینی را از دست داده ایم که عدم حضورش حتی در تصورمان هم نمی‌گنجید. باور نمی کردیم بمیرد. همه‌ی ما برای جوانی و آرزوهای بربادرفته‌اش، برای جان ِ ساده و خواسته‌های  کوچک اما دست‌نیافتنی اش گریه کردیم.

"سنگ ِ قبر آرزو" از آرتوش، سال‌ها پس از مرگ پدرم عقده‌گشای دل من بود. آرتوش اشک‌های فروخورده‌ام را با این ترانه سرازیر و رهایم می‌کرد. این روزها در بهت ِ مرگ ِ اکبر محمدی آرتوش مسکنی ست. گوش کنید.

+ نوشته شده در  یازدهم مرداد 1385ساعت 9:49  توسط شهلا شرف  | 

 

بازخوانی ِ یک متن

 

آقای مهدی استعدادی شاد در بخش پیام‌های سایت نیلگون یادداشتی در رد ِ مقاله‌ی من "هنر نقل‌قول" با ادبیاتی بسیار سخیف نوشته‌ است. قصد پاسخ‌گویی را نداشته و ندارم. لحن پرخاش‌گرانه و خشونت‌آمیز استعدادی ِ شاد راه هر گونه گفتمان را مسدود می‌کند. دوست خوش‌ذوقی اما، یادداشت او را با طنزی بس جذاب بازخوانی کرده و برای من فرستاده است. از او اجازه‌ی درج مطلب را در وبلاگم خواستم و ایشان موافقت کردند. بخوانید و لذت ببرید.

 

خانم شرف

مرادم از این نامه نه رد یا تایید نطریات ِ شما در مورد آقایان ِ  گنجی و دوستدار، بل‌که پرداختن به موجودی است که فکرمی‌کنم هرزه‌درایی‌هایش از حد گذشته و در این قحط‌الرجال امر بر او مشتبه شده که یک‌چشم است و ساکن ِ شهر کوران. این استاد فرهیخته، جناب آقای مهدی استعدادی ِ شاد با نوشته‌های‌اش اهم ِ "سپهر اندیشه" (از اصطلاحات مورد علاقه‌ی استاد گران‌مایه) را درنوردیده‌است. این آقا خیال می‌کند با پریشان‌نویسی‌هایش در هشت به اصطلاح کتابی که منتشر کرده ( و البته خودش هم  ضمن نان قرض دادن به خودش، معترف‌ است که: ‌ حسرت مي خورم كه اين رُمان و دستاوردهايش در زمينه ي فُرم ِ حكايتگري و انديشه ي راويانش آنچنان كه بايد از كار چاپ و توزيع درنيامده و موردِ توجه قرار نگرفته است.)، با مطالبی که در سایت ِ خودش گذاشته و در صفحات ِ قریب به اتفاق نشریات ِ اینترنتی و غیر اینترنتی در خارج از کشور چاپانده، اگر نگوییم به تمامی حوزه‌های فرهنگی و فلسفی پرداخته، بی‌تردید کم‌تر حوزه‌ای بوده که سیل خروشان اندیشه‌اش در آن‌ها توفانی به پا نکرده باشد، درست مثل ِ توفان در فنجان چای. قلم ِ مبارک قدم ِ حضرتش حوزه‌هایی از قبیل ِ نوشتن ِ رمان، شعر، نقد رمان، نقد داستان، نقد شعر، نقد نقاشی، نقد طنز، ترجمه‌ی شعر، ترجمه‌ی متون فلسفی، جستارهای فلسفی، تاریخی و بسیاری دیگر از "سپرهای اندیشه" را درنوردیده‌ است.

این استاد ِ دانا بار دیگر و این‌بار در سایت نیلگون، آن‌چنان آبی در خوابگه مورچگان ریخته که مگو و مپرس. اجازه بدهید، این نوشته‌اش را بلندخوانی کنم:

وسوسه ی شهرت و ماجرای شاشیدن در چاه

یکی از داستانهای آموزشی در دوران کودکی ما، آموزشی که در بستر فرهنگ "اسلام عزیز" انجام میگرفت، ماجرای شاشیدن زیدی به چاهی در عربستان بود. این داستان، خویشتن داری یاد میداد و برای وسوسه زدگان شهرت طلب، تمرینی بشمار میرفت که جلوی هوس خود را بگیرند. (پس از قرار اولن درس بدی نبوده و دومن درس‌ گرفته‌ای و آن را نه تنها جهت آموزش به دیگران منتقل می‌کنی، بل‌که پایه‌ی استدلال‌ات هم قرار می‌دهی. وسومن شاشیدن "هوس" نیست، بل‌که اجبار و نیاز است، عالم دهر!. )

الان، دقایق آن داستان دیگر درست در خاطرم نیست. در این دوران فاصله گرفتن از دین و تربیت موروثی (دارد به خودش نان قرض می‌دهد و می‌گوید حالا او دیگر شده و از "دین و تربیت موروثی" فاصله گرفته. چنان‌که خواهیم دید این نوشته‌اش درست عکس آن ادعا را به اثبات می‌رساند. تازه، یعنی بعد از این‌همه دودچراغ خوردن، نمی‌دانی و یادنگرفته‌ای که دین و تربیت در ناخودآگاه‌اند و فاصله گرفتن از آن‌ها ممکن نیست، چنان‌که خودت از همین مثال برای استدلال بهره می‌گیری.) ، دیگر بخشی از سخت افزار ذهنی (نرم‌افزار، نه سخت‌افزار) پاک شده است (پس علت نه فاصله‌گرفتن از آن "دین و تربیت"، بل‌که از یادبردن ِ آن‌هاست. لازم نیست تکرار کنم که فقط می‌شود "نرم‌افزار" را پاک کرد. "سخت‌افزار" را دست‌بالا تعویض می‌کنند.) با اینحال گمان میکنم که نام آن چاه، زمزم بود و فرد خاطی را برادر حاتم طایی میخواندند. (تو که همه‌ی داستان را تعریف کرده‌ای. دُم خروس را باور کنیم یا قسم حضرت عباس را؟) آن بیچاره به نمادی برای آدم جا نشناس ("آدم جانشناس" دیگر چگونه آدمی است؟ لابد از صفات جدید ِ انسان است که بشر افتخار ملقب شدن به آن را از ایشان دارد) مبدل میشد که شهرت، جزتُف و لعنت، سوغات دیگری برایش نداشت. ("سوغات" نه، "ره‌اورد" یا "دست‌آورد".)

در حالیکه مربی سنتی، خیلی ساده میتوانست برای ما توضیح دهد که در سرزمین آفتاب سوخته، آب چه ارزش حیاتی دارد. پس احتیاجی هم نبود تا آن چاه را به مجموعه مقدسات بیافزاید (نیفزوده‌، آن چاه قرن‌هاست که جزو مقدسات مردم بوده و هست ) و آن فرد را با چوب تکفیر بنوازد. چاه مقدسی که، بهر حالت ("به هر حال" و نه "به هر حالت")، نگاه چپ به آن گناه محسوب میشد تا چه رسد به عمل شاشیدن. (به این می‌گویند نمونه‌ی برجسته‌ای از نقد ِ تعلیم و تربیت. مرحبا!)

بواقع در آن بیابانهای فراخ حجاز مسئله ی نیاز اساسی انسان به آب و فایده اش براحتی فهمیدنی است. بیابانی که، از فرط خشکی، ملخ خود بخود کباب میشود تا چه رسد به آدمی (نمی‌دانستم که ایشان دستی در علم فیزیک و زیست‌شناسی هم دارند). آنهم آدمی که در میان جانوران در زمره نرمتنان و به عبارتی از تبار سوسولها شمرده میشود. (افتخار این نام‌گذاری به انسان را باید دانشمندان ِ علم زیست‌شناسی به تو اعطاء کنند: نرمتنان مساوی است با سوسول. کمی هم به این رسم‌الخط‌ات توجه کن آقای نویسنده. "نرم‌تنان" درست است نه "نرمتنان"!‌)

(و نتیجه‌ی این همه روده‌درازی؟؟ هیچ! می‌گوید که گفته باشد.)

***

این پیشدرآمد را آوردم تا راحتتر به روایت اتفاقی بپردازم (حتمن رگ ِ نویسندگی‌اش گُل کرده که‌ می‌خواهد "به روایت ِ اتفاقی" بپردازد. اما چرا آن پیش‌درآمد، کارش را "راحت‌تر" می‌کند، به گمانم برخودش هم روشن نیست. می‌گوید تا گفته باشد.) در یکی از این تماسهای تلفنی چند روز پیش بود که یکی از دوستان اشاره داد ("اشاره دادن" دیگر چه صیغه‌ای‌ست؟) به خواندن مطلبی.

در اینترنت را که باز کردم (بله، اینترنت ایشان دردار است)، پس از گذر از چند خوان مختلف (کدام "خوان" ‌ها؟ مگر یک فشار به موس، "خوان" است؟ آهان! نه این‌که انسان‌هایی از جنس ایشان از "تبار نرم‌تنان" ‌اند؟ پس بازکردن در ِ اینترنت و گذر از چند خوان مختلف، برای نرم‌تنی چون ایشان، کاری‌ست شاق و کمرشکن.)، به سر منزل مقصود رسیدم (چه فداکاری ِ عظیمی. خسته نباشید، استاذ!) آنجا، در سایت اخبار روز خانمی مطلبی نگاشته (این خانم هنوز اسمی ندارد) و عکسی از خودش را پیوست کرده بود (چه خانم ِ بد ِ بی‌تربیت ِ نامسلمانی! نوشتن مطلب کم نبود، عکس‌اش را هم پیوست کرده بود؟! این‌که آن عکس چه ربطی به مطلب آن خانم دارد، چنان‌که نشان خواهم داد، مثل ربط گوز است به شقیقه‌ که در دستگاه قلسفی استاد ِ اعظم جای‌گاه ویژه‌ای دارد) با عینک سیاه ( "عینک دودی" و نه "سیاه". البته استاد با عینک هیچ مخالفتی ندارد. شاهد مثال، تمثال ِ جمال ِ بی‌مثال ِخودش است در سایت‌اش. با این تفاوت که اولن عینک‌اش آفتابی نیست و دومن عینک را نه برچشم که بر میز گذاشته. این عینک حتمن نمادی است از دود چراغ ِ بسیاری که استاد هنگام نگاشتن ِ تراواشات قلمی خورده ‌است و باعث ضعف چشم‌ ِ مبارک‌ شده.). مطلب را خواندم. مطلبی که هدف خود را "تلاش برشمردن خطاهای فکری آقای آرامش دوستدار خوانده و عنوانش "هنر نقل قول" بود. ("تلاش برشمردن خطاهای..." غلط است. جمله‌ی دقیق ِ خانم شرف این است:) ...تلاشی است در برشمردن ِ خطاهای فکری آقای آرامش دوستدار، (کاش نقل قول را درست نقل قول می‌کردی. البته حرجی نیست. شاگرد ِ خوبی هستی در یادگیری ِ آوردن ِ نقل قول‌های غلط)

اولین برآوردی را که از خواندن مطلب یادشده داشتم و آن را در تماس تلفونی (بالاخره تکلیف ما چیست؟ آن‌طور که در ابتدای پاراگراف ِ اول آمده "تلفن" یا این‌طور که این‌جا نوشته‌ای "تلفون"؟ ) با دوستم در میان گذاشتم، این تز مشعشانه و البته مهم فلسفی بود که نکند اصلی ترین پرسش اندیشه ورزی ما ایرانیان، بحران عکس وعکاسی باشد (براستی که مشعشعانه است این تز!). چرایی و چگونگی اش را پرسیده بود.

***

گفتم، مگر آن نوشته ی جناب دوستدار را در مورد گنجی نخوانده ای که این مطلب خانم شرف در پاسخ به آن است؟

گفت، چرا!

گفتم، پس قضیه بحران عکاسی بایستی برایت روشن شده باشد زیرا سبب شک و تردید دوستدار وجود عکسی بوده که، به گمان نویسنده آثار مهمی چون "امتناع فکر در فرهنگ دینی" و "درخششهای تیره"، می توانسته به هم نظری او و گنجی تفسیر شود.

گفت، یعنی یک عکس خشک و خالی باعث نگارش و آنهمه توضیح نا لازم شده؟

گفتم، اینطور بنظر میرسد. گرچه خواننده و مخاطب آشنا با شیوه ی نگرش و سطح اندیشه دوستدار، هرگز هم نظری از آن عکس دستجمعی استخراج نخواهد کرد. فوقش فکر میکرد" پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گُم شد"... (آفتاب آمد دلیل ِ آفتاب و یا به عبارت دیگر به زعم آقا میتی ِ خودمان، بی‌فایده بودن ِ آن نوشته‌ی آقای دوستدار.)

گفت، بدین ترتیب اگر متفکر ما (چرا آقای دوستدار "متفکر" است و آن‌هم "متفکر ما"، امری است که نیازی به توضیح و استدلال ندارد. آقای شاد بدانند کافی است.)  به مهمانی ناجوری نمیرفت که میزبانانش در زمره نادمان علنی و پنهانی همکاری و هواداری از بیداد بوده اند و اشتباه برآوردی (فقط خودش می‌داند که "اشتباه ِ برآوردی"، چگونه اشتباهی است.) از تاثیر عکس نداشت، ما ناچار نبودیم آموزش خانم شرف مبنی بر درست نقل قول کردن را بخوانیم و به حرف زدن در موردش گرفتار شویم. (البته به هرصورت مجبور نبودید، مگر این‌که پای ِ اجبار ِِ شاشیدن در چاه زمزم در میان بوده باشد.)

گفتم، اما بخشی از گرفتاری کنونی ما به گردن عکس آن معظم له است. خانمی که، در قلمرو جدل پرستی ("جدل‌پرستی" دیگر چیست و قلم‌روش کجاست؟)، با عینک آفتابی (حالا درست شد، آفتابی درست است پسرجان، نه سیاه. اما هنوز هم برما مکشوف نشده ‌است که نقش عینک.در پرت بودن ِ آن نوشتار چه بوده) خویش به مخاطب هشدار تابش سخن روشنگرانه را داده است. (یکی پیدا بشود به ما بگوید با عینک، اعم از آفتابی و سیاه و سفید، چگونه می‌توان هشدار داد. به فرض که شدنی باشد، چه ربطی به "تابش سخن" دارد؟)

گفت، راستی از شوخباشی (هی کلمات جدید صادر می‌کند این استاد. "شوخباشی" دیگر یعنی چه؟) گذشته، آیا نباید از پدافند گنجی توسط یادشده پرس و جو کرد (اگر گفتید این جمله یعنی چه، جایزه دارید) و درستی یورش وی به دوستدار را سنجید؟ (اگر یورش!!! "درست" است که دیگری نیازی به سنجش نیست آقای همه‌چیز دان!)

گفتم، این سوال دو بخش دارد. یک بخش به دفاع ایشان از گنجی بر میگردد. دفاعی که با یکسری آمارهای نیست در جهان (نکند عینک‌ات را گم کرده‌ای! ندیدی که خانم شرف در پانوشت به آمار ارجاع‌ داده‌اند؟) در مورد رشد حضور زنان در جامعه پسا انقلابی (منظور همان "پس از انقلاب" است. منتها چون باید اظهار فضله بفرمایند، می‌نویسند "پسا انقلابی") و عاقبت بخیری روستائیان کشور انجام گرفته است. آنجا جالبی قضیه اینست که مُنجی هموطنان شریف روستایی، جهاد سازندگی بوده که زمین به آنان داده و آب را عادلانه میانشان پخش کرده است. (باید استدلال بکنی که چنین نبوده و نیست، دوران انگ‌زدن و فحاشی‌های بی‌سروته گذشته، جناب ِ پولیمیکگرا!) یاد شعر کسی می آید فروغ فرخزاد (عنوان شعر ِ فروغ "کسی که مثل هیچ‌کس نیست" است و نه "کسی می‌آید"، شاعر گران‌قدر!) نمی افتی (منظور "می‌افتی" است، اگر نه در پایان جمله باید علامت سئوال می‌بود و نه نقطه) که قرار بود پپسی تقسیم کند. (چرا اتفاقن، وقتی این نوشته‌ات را خواندم به خودم گفتم، منظور فروغ، تو و دانشمندان و فرهنگ‌ورزانی چون تو بوده است که بیایند و برای خودشان پپسی باز و بعد – آن‌طور که فروغ نوشته و نه آن‌طور که باز نقل قول غلط کرده‌ای ، "تقسیم " کنند.)

گفت، نه! (چی "نه"؟) اما این سبک استدلال (عجبا که استدلال هم برای خودش صاحب سبک شد) طرف هم که خیلی پرت است.

گفتم، کمی آنطرفتر پرت...(هیچ نیازی به استدلال نیست. مگر نه این‌که تو خودت را یک‌چشم ِ شهر کوران می‌دانی و پس حکم‌هایت وحی منزل؟)

گفت، ولی بخش دوم چی میشود...

گفتم، بخش دوم به بازخوانی اندیشه دوستدار بر میگردد. این بازخوانی بنظرم چنان مهم است که حتا مورد تفقد ملوکانه قرار دادنی از لون خانم شرف هم نباید بی پاسخ بماند. در آغاز بازخوانی سخن دوستدار هستیم (می‌بخشی ها! ولی واقعن باید گفت: بیگی منو!!) و طبیعی است که با راه افتادن هر جریان بادی بر آن کویر اندیشه ورزی (کدام "کویر اندیشه‌ورزی"؟ اندیشه‌ورزی ِ آقای دوستدار؟) مقداری خار و خاشاک نیز همراه باشد. (اگر مقاله‌ی خانم شرف چیزی جز "مقداری خاک و خاشاک" نیست، پس چرا در آغاز همین پاراگراف می‌گویی "مهم است" و "نباید بی‌پاسخ بماند؟") منتها نباید از یاد برد که همین چند صباح پیش (افاضات را که دارید؟ "همین چند صباح پیش") مطلبی خواندیم از ناصر اعتمادی که خوانشی ارائه کرده بود از افکار و آرای دوستدار. این خوانش لزوم تصحیحاتی را در روند تفرد گرایی دوستدار دیده بود و آنرا به سپهر دیالوگ (گفته بودم که بدون "سپهر" کارش راه نمی‌افتد.") در افکار عمومی و پذیرش عنصر اجتماعی در اندیشه ورزی دعوت میکرد. البته دوست عزیزم، ناصر اعتمادی، (می‌خواهد بگوید با بزرگان نشست و برخاست دارد، این دانشمند کوچولوی ما) در جاهایی برای اثبات بحث خود به فضای هستی شناسانه هیدگری گریز میزد. گریزی که لازم نبود. بویژه که بنظرم هماهنگی با سبک و سیاق اندیشه دوستدار ندارد (چی ندارد؟ فضای هستی‌شناسانه‌ی هیدگری؟) که به حوزه معرفت شناسی متعلق است.

گفت، پس چرا دوستدار بجای سبک و سنگین کردن برنهادهای اعتمادی (شاه‌کاری است برای خودش این: "برنهادهای اعتمادی") که بنظرت مهم بوده به یک عکس دستجمعی پرداخته؟

گفتم، نمیدانم. (با این وجود اما می‌گویم:) شاید استاد تصور دیگری از اهمیت داشتن موضوعها دارد (سکته‌ی جمله را به حساب ِ دانش ِ بی‌کران حضرتش در "سپهر" فارسی‌نویسی می‌گذارم). شاید هم نمیدانسته گنجی دارد آلبوم عکسهای خود را گسترش میدهد تا جهیزیه چرب تری برای وصلت با دمکراسی فراهم کرده باشد. در این رابطه نمیدانم به آن جانبداری خانم شرف توجه داشته ای که در مورد گنجی ادعا کرده است. ایشان نوشته اند که "گنجی جزو معدود افراد ایرانی است که به ایده ی دمکراسی و آزادی بشر اعتقاد قلبی دارد". نمی دانم این خانمی که میخواهد به استاد مسلم فلسفه درس نقل قول آوردن بدهد با کدام دستگاه به شناخت "اعتقاد قلبی" آقای گنجی نائل شده است. (با همان دستگاهی که تو دوستدار را "استاد مسلم فلسفه" می‌خوانی. خوب شد؟ )

گفت، اتفاقا باید همین حرفها را زد و به گوش دیگران رساند.

گفتم، آقاجان مثل اینکه بیکاری یا اینکه مردم را دست کم گرفته ای؟ (از قرار تو بی‌کاری که نشسته‌ای چهار صفحه سیاه کرده‌ای و یا ایضن خودت را دست کم گرفته‌ای) در ضمن دوستدار در آغازمصاحبه ای با سایت اینترنتی نیلگون موضع خود در رابطه با این بدفهمی های همه چیز دانایان ("همه‌چیز دانایان" نه، "همه‌چیزدانان") هیچ چی ندان را روشن کرده است (در "سپهر" زبان فارسی، "موضع خود را در رابطه با" چیزی روشن نمی‌کنند، بلکه در "قبال یا برابر" چیزی روشن می‌کنند.)  نیازی به مداخله دیگری نیست. (با این وصف اما تو مداخله می‌کنی تا در چاه زمزم شاشیده باشی، البته این‌بار نه به قصد شهرت، که مدت‌هاست از بس همه جا و در همه مورد نوشته‌ای، به کاذب ِ آن دست پیداکرده‌ای و به این ترتیب اسباب ِ خنده‌ی بسیاری را فراهم کرده‌ای، بل‌که برای به قصد چاپلوسی به درگاه استاد مسلم فلسفه‌ات)

گفت، اما دوستدار در آن مصاحبه یکی دوتا سوتی بقول فوتبالیستها داده است (زور نزن خودت را به‌روز بنمایانی، سوتی دادن ربطی به فوتبالیست‌ها ندارد، گرچه فوتبال داور دارد و سوت. اما این یعنی ربط دادن گوز به شقیقه. یادبگیر: سوتی دادن اصطلاحی است متدوال به معنی اشتباه کردن.) مثل آنجایی که درباره عباس میلانی و نظراتش در مورد تجدد به ناروا قضاوت میکند.

گفتم، اما راجع به آن بررسی موشکافانه رفتار و نظریه سازی سروش چه میگویی که حق مطلب را ادا کرده است.

گفت، نمیدانم شاید حق با تو باشد اما...

گفتم، حق با تو است . بقول مشهدیها، این سوا و اون سوا... (می‌بینید این دو تا آدم موجود در یک نفر چگونه دارند با گفتن ِ "حق با تو است" در مسابقه‌ی چاپلوسی از استاد مسلم فلسفه‌شان از هم سبقت می‌گیرند؟)

گفت، اما جواب اتهام خطاهای فکری به دوستدار که از سوی آن خانم شرف اعلام شده...

گفتم، (نمی‌گذاری رفیق شفیق ِ هم‌مسلک‌ات حرفش را بزند. می‌پری وسط حرفش که:) جوابی ندارد. (با این وصف اما می‌نویسی، چهار صفحه. بعد "در اینترنت‌ات را بازمی‌کنی"، از "چند خوان می‌گذری" و آن را می‌فرستی برای سایت نیلگون. که البته آن‌ها هم مطلب‌ات را می‌گذارند توی صفحه‌ی پیام‌ها و نه در صفحه‌ی مقالات) بگذار یک سابقه از نکته بینی درخشان ایشان را برایت بگویم. قضیه جواب حل میشود. (هم اعتماد به نفس را حال کنید و هم به این شیوه‌ی روایت به سبک ِ هزارویک شب را؛ روایت در روایت. باری بفرما! هیجان‌زده منتظریم) یکی از دوستان حکایت میکرد که قدیمها ایشان مطلبی نوشته اند که سر و صدا راه انداخت و به اصلاحیه ای از جانب او رسید (یعنی چی "به اصلاحیه‌ای از جانب او رسید"؟). مطلب را خودم نخوانده ام. اما (با این وجود به شیوه‌ی مرضیه‌ی خودم، اظهار نظر می‌کنم.) به قرار شهادت آن دوست (" به شهادت آن دوست"، نه "به قرار ِ شهادت آن دوست")، ایشان، کنایه گویی و هزل کسی را همچون نقل قول مستقیم و اعتراف به گناه شخص مذکور گرفته و بر اساس آن حکم به افشاگری و رسوا سازی طرف داده است (یکی به من بگوید چطور می‌شود "حکم به افشاگری و رسواسازی" داد). بواقع این اشتباه که از عدم حس زبانی (چه دُرافشانی‌هایی: "حس زبانی") یا کُند ذهنی (که مترادف همان "حس زبانی" ِ ایشان باشد) بر می خیزد، نویسنده یا مربی درست نقل قول آوری ما را به دردسر قانونی می انداخت. اگر که مورد اتهام واقع شده از شکایت به دادگاه صرفنظر نمی کرد. (دروغ که مالیات ندارد. می‌شود بی سند و مدرک همین‌طور لجن‌پراکنی کرد.) بهرحال پادرمیانی بزرگترها (کی بود آن بالا می‌گفت از تربیت سنتی فاصله گرفته؟) است و دل رئوف دوستان که چنین خطاهایی بیخ پیدا نمیکند.(کی می‌خواهی فارسی یادبگیری آخر؟ "خطا" که بیخ پیدا نمی‌کند که اوسا). البته خطاکار هم از ثروتی بهره نبرده بود که شکایت به زحمت وکیل گیری بیارزد و حکم دادگاه پولی نصیب شاکی سازد. (حالا فقر هم موجب سرکوفت زدن شده است. شرم‌آور است این جور رفتارها. و من هرآن‌چه را که روایت کردی، باورکردم، به مصداق ِ آن حکایت که می‌گوید وقتی از روباه پرسیدند: شاهدت کیست؟ گفت: دُمم.)

از این گذشته چه جوابی باید داد به شخصی که خود را تحت الفظی (اگر گفتید، "تحت‌الفظی" این‌جا به چه کار می‌آید؟) مشرف بر تاریخ گذار اندیشه ("گذر اندیشه" و نه "گذار اندیشه". تازه کجا و کی چنین ادعایی کرده؟ ) میداند  ولی ابتدائیات و پس و پیش پدیده ها (آقا این "پس و پیش پدیده‌ها" پدیده‌ای است نو در فلسفه‌ی ادبیات یا ادبیات ِ فلسفه‌ی جناب شاد) را عوضی میگیرد (و وقتی عوضی‌اش هم بگیری، دیگر نورعلی‌ نور است). کافی است به دو جمله از فراز رجزخوانیهایش که چیزی جز بلوف رسوا (این "بلوف رسوا" هم  پدیده‌ای است که "پس و پیش‌"اش را عوضی گرفته‌ای) نیست، نگاهی کنی ( حالا نمی‌شود از فرودش نگاه کنیم؟). یک جمله‌اش اینست که "مذهب به خودی خود ناقض فلسفه نیست." یکی نیست به سرکار خانم بگوید که خود را سر کار گذاشته اید؟ چون سؤال را نادرست طرح میکنید به حتم پاسخ نادرست تولید خواهید کرد (گذشته از این‌که در جمله‌ی نقل قول شده از خانم شرف، هیچ پرسشی مطرح نشده، به این می‌گویند مصداق ِ بارز و عینی ِ فلسفیدن: کسی که سئوال نادرست مطرح کند، پاسخ نادرست هم تولید می‌کند). مذهب براساس روند تاریخ متقدم بر فلسفه است (این کمینه اطلاع چندانی از این‌گونه مباحث ندارد. اما استاد ِ شاد روشن‌گری بفرماید که فیلسوفان ِ عهدعتیق یونان آیا مسیحی ، یهودی یا مسلمان بوده‌اند؟) و اگر قرار بر اعلام تناقض (کاش آن عینک‌ات را می‌گذاشتی روی چشم‌ات و درست می‌خواندی. ایشان نوشته "ناقض" و نه "تناقض") باشد نکته ی نقض کننده از سوی پدیده متاخر بیان میشود. پس آنچه از صغرا و کبرا بر پایه این جمله اساسی ساخته میشود در زبان فلسفی نامی جز مهمل بافی بخود نمیگیرد (البته آن زبان ِ فلسفی‌ی که تو فیلسوف‌اش باشی.). جمله دومش، که برای خودش یک پا محشر کبرا است، اینست: "کانت اولین فیلسوفی بود که در اخلاقیات دست به انقلاب زد". کافی است یک تاریخ فلسفه مختصر و برای مبتدیان نگاشته شده را مد نظر بگیرید ("بگیری" و نه "بگیرید") و به جفنگ بودن (حظ دارد خواندن و تماشای قاموس  ِ این ِ شاعر و رمان‌نویس و منتقد ادبی و هنری و فلسفی و اجتماعی) چنین اظهاراتی پی ببرید (ایضن "پی‌ببری" و نه "پی‌ببرید". گذشته از این تو، که نگاه که سهل است، تمامی تاریخ مفصل فلسفه را از بری، چرا نمی‌فرمایی این گزاره غلط است؟ ). در همان منبع یادشده خواهید یافت (نخیر! رفته بالای منبر و پاک یادش رفته که دارد با دوستش "تلفونی" حرف می‌زند و تا همین یکی دو جمله پیش به او "تو" می‌گفت) که به روز کردن تعاریف اخلاق، یعنی آنچه کانت نیز بدان مبادرت ورزیده، از دیر باز یعنی از زمان اخلاق کبیر ارسطو و بعد اتیک اسپینوزا (برای آنکه فقط دو نام از دو دوره مختلف و قدیمیتر را بمیان کشیده باشیم) (لازم به تذکر نبود. یک نگاه سرسری به آن‌چه که تا امروز نوشته‌ای نشان می‌دهد که در ردیف کردن اسامی ید طولایی داری) صورت گرفته است. بواقع انسان دوستی جلو دار آدمی است تا سیاهه این تکبر از سر نادانی را دراز دامن ترنسازیم...(به قول بچه‌های امروزی : وآووووو! چه انسان‌دوست ِ کبیری!)

به اینجا که رسیدیم سخن بسوی ورطه های دیگری پر کشید (و خیال ِ من ِ خواننده هم راحت شد) و پرونده ی این وسوسه ی شهرت و ماجرای شاشیدن در چاه برای مدتی بسته شد...( و قصه‌ی شهرزادی ِ ما بسر رسید و کلاغه به خانه‌اش نرسید.)

مهدی استعدادی شاد

 خانم شرف! لطفن اگر قصد ِ انتشار ِ این بلندخوانی را دارید، به رسم‌الخط ِ این آقا دست نزنید، تا مطلب ِ مرا بخواند و چیز یاد بگیرد.

در ضمن خدا به داد شما برسد، پرونده "برای مدتی بسته شد"، تا روزی دیگر، که این استاد ِ مسلم ِ شعر و ادب و هنر و فلسفه و نقد، فارسی نوشتن و مقاله نوشتن را درست یادگرفته‌ باشد و "بواقع حس زبانی" پیدا کند و از "کند ذهنی" بدرآید و در برابر دادگاهی دیگر با چنین ادبیاتی دوباره سراغ‌تان بیاید.

 

رسول آستانه

Rasul.astaneh@gmail.com

 

 

 

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1385ساعت 20:30  توسط شهلا شرف  | 

 

وقفه‌ای که نمی‌دانم چقدر طول می کشد

 

از همه‌ی هم‌وطنان عزیزم، از همه‌ی دوستانم که با پیام‌هایشان در پست قبلی نشان دادند که آینده‌ی ایران ِ ما دموکراتیک و درخشان است، تشکر می‌کنم. کامنت‌های پست قبلی گواه  ِ علاقه‌ی ما ایرانیان به عقل‌گرایی ست. گذشته از این، می‌بینم که موجی نو در میان روشنفکران ایرانی در حال وزیدن است. مهم‌تر از همه این‌که ما داریم کم‌کم به روابط مرید و مرادی و پذیرش بی‌چون و چرا شک می‌کنیم. همین یک سال ِ پیش کسی جرئت اعتراض به دیگری را نداشت. نمونه‌اش را خود من به تمامی تجربه کردم. حالا ما به هم مستدل انتقاد می‌کنیم، یک‌دیگر را زیر سئول می‌بریم و بدون واهمه نظرات‌مان را بیان می‌کنیم. از تمام پیام‌هایی که گرفتم تنها دو عدد از آن‌ها توهین‌آمیز بود. این دو پیام اما در مقابل پیام‌های دیگر دوستان که تقریبن همه‌ی آن‌ها سنجیده و زیرکانه نوشته شده بودند، قابل اعتنا نیستند. من حق دارم با وجود پیام‌های شما، به شکل زندگی‌بخشی خوش‌بین شوم.

دوستان، برای مدتی که نمی‌دانم چند وقت خواهد بود، نیستم. ناشری آلمانی به برخی داستان‌های من علاقه نشان داده است و چند ماهی ست منتظر بقیه‌ی داستان‌ها ست. باید ترجمه کنم، تصحیح کنم، ویراستاری کنم و سر آخر بدهم ناصر تا شسته رفته تحویلم بدهد. چون دیر وقتی برای وبلاگ نویسی نمی ماند و نمی‌خواهم مطالب ِ کمتر ارزش‌مند در وبلاگم بگذارم، برای مدتی از وبلاگ‌شهر خداحافظی می‌کنم. آدرس ایمیل من فعال است و می‌توانید از آن طریق با من تماس بگیرید.

برای حسن ختام بخشی از شعر "بندگی" از فروغ را برایتان می‌نویسم. شیطان‌ها خود بیدارند. مرید نباشیم.

...

ای مریدان من، ای گمگشتگان راه

من خود از این نام ننگ‌آلوده بیزارم

گرچه او کوشید تا خوابم کند، اما

منکه شیطانم، دریغا سخت بیدارم![1]

 



[1]  فروغ فرخزاد: عصیان، انتشارات امیرکبیر، تهران 1355، ص. 27

+ نوشته شده در  هفتم مرداد 1385ساعت 11:11  توسط شهلا شرف 

 

هنر نقل‌قول

 

نگاهی به یادداشت ِ آقای آرامش دوستدار در سایت گویا زیر عنوان "اشاره‌ای به اکبر گنجی و وضع او" ...

 

... عنوان مقاله‌ی من در سایت اخبار روز است.

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=4533

برای دوستانی که پشت فیلتر می‌مانند، مقاله را در وبلاگ هم درج می‌کنم.

 

ضمنن وقت کردید مقاله ی بسیار ارزشمند آقای فربد میرانسان را هم بخوانید.

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=4595

 

                                           درآمد

نوشتاری که می‌خوانید تلاشی است در برشمردن ِ خطاهای فکری آقای آرامش دوستدار، دانش آموخته‌ی فلسفه. ایشان در ملاقاتی که با اکبر گنجی داشته‌، برداشت‌هایی از سخنان ِ وی کرده‌ است که در این یادداشت بخشن به آن‌ها می‌پردازم. به زعم من ارتکاب خطاهایی چنین بزرگ برازنده‌ی اهل خرد نیست. از سوی دیگر به‌طورکلی روشنفکران و سیاسیون مسئولیت بزرگی در قبال گفته‌هایشان دارند و در وضعیت فعلی که ایران در معرض خطر یک جنگ اتمی ست، این مسئولیت به ویژه بسیار بالاست.

شباهت‌های جوامع غربی و غیرغربی

آقای دوستدار در مقاله‌شان نوشته‌: «... و نه معتقدم که متفکران غربی با تزها و تئوريها و افکارشان مشکل‌گشای مسايل ما هستند. هم از نظر تاريخی و سياسی و هم از نظر اجتماعی و فرهنگی، جوامع غربی و جوامع ما ناهمانندتر از آن هستند که شباهتهای ظاهری آنها اصلاً به حساب بيايند.»

آیا به‌راستی چنین است؟ آیا واقعن ابناء بشر هیچ سنخیتی با هم ندارند؟ ایشان برای اثبات این ادعا کمترین استدلالی نمی‌آورد. نظر ِ دوستدار تنها یک نظر می‌ماند، پادرهوا و شخصی ست؛ یا به عبارتی دیگر از نظر عقلانی قابل اعتنا نیست. من اما معتقدم حرف ایشان نه فقط یک نظر شخصی  ست، بل‌که حتی ضد فلسفی و ضد اندیشه است. برای اثبات نظرم ذکر چند نکته را ضروری می‌دانم:

1-      ادعای آقای دوستدار اساسن ذات ِ فلسفه را نفی می‌کند. کلیّت و جهان‌شمولی نه تنها یکی از خصوصیات ِ فلسفه است، بلکه شاخص‌ترین خصلت آن است. فلاسفه، غیر از فلاسفه‌ی زبان (Sprachphilosophen)، اصولن با فرازبان سروکار ندارند، اما موضوع ِ گزاره‌های فلسفی، فرازبانی‌ ست. یعنی گزاره‌های فلسفی قابل تعمیم بر موضوعات‌شان هستند. این‌که این موضوع در کدام خطه قرار دارد، چندان اهمیتی ندارد. وظیفه‌ی تفسیر و ترجمه‌ی موضوعات ِ مشابه در قالب‌ها و عصرهای مختلف را هرمنویتیک یا هنر تفسیر متن به عهده دارد. یعنی ما از طرفی با اموری سروکار داریم که در بین تمام جوامع مشترک هستند و از طرف دیگر این امور در هر جامعه‌ای نیاز به تعریف و تفسیر دوباره دارند. بی‌شک سارتر یا هیدگا وقتی که از وجود خاص انسانی و دازین سخن می‌گویند، منظورشان حتمن یک انسان ِ خاص در یک محیط خاص نیست و کانت وقتی که در پی تعیین حدود خرد انسانی بود، خرد ِ آلمانی را مبنای کار قرار نداده بود.

2-      آقای دوستدار از اروپایی غولی می‌سازد که در عرش نشسته است و هیچ‌گونه شباهتی با انسان‌ ِ زیر پایش، بخوانید انسان شرقی، ندارد. این نظر به باور من در افراطی‌ترین شکلش فاشیستی می‌شود. شباهت انسان‌ها را دست کم نگیریم. گذشته از خلق و خوی ِ ملت‌ها که خلق‌ها را از هم تفکیک می‌کند، امور دیگری هم هستند که برعکس انسان‌ها را به هم نزدیک می‌کنند. مثلن بیولوژی و سیستم ِ عصبی ِ ما.

a.      عصب‌شناسان امروزه بر این نظرند که بازتاب ِ تجربیات مشابه در ذهن انسان‌ها، مشابه است. مثال: معمولن به دنیا آمدن ِ فرزند دوم برای فرزند اول یک فاجعه است. کودک ِ افریقایی همان‌قدر از آن رنج می‌برد که کودک ِ اروپایی. راه‌حلی که روان‌شناس‌ان برای حل این بحران ارائه می‌دهند به هر دوی این دو کودک کمک می‌کند. یوآخیم باوا پروفسور در دانشگاه فری‌بورگ در کتابش "چرا من همانی را احساس می‌کنم که تو"[1] به کشف جدید عصب‌شناسان، سلول‌های عصبی ِ آینه‌ای (Spiegelnervenzellen)، اشاره دارد. او معتقد است که قدرت ِ درک ِ دیگری و حس ِ هم‌دردی ما با یک‌دیگر ناشی از این سلول‌های عصبی ِ آینه‌ای است. پروفسور باوا معتقد است، انسان‌ها به کمک این اعصاب که تمام نژادها واجد آن هستند، می‌توانند حتی بدون گفتگوی کلامی به مکالمه‌ی شهودی بنشینند. پیش‌پاافتاده‌ترین مثال مسری بودن خمیازه یا خنده است. رفتارهای جمعی و عکس‌العمل‌های گروهی ناشی از همین سلول‌های عصبی ِ آینه‌ای ست.

b.      با تأکید بر کشفیات ِ پروفسور باوا و هم‌کارانش و با توجه به این‌که اروپاییان چند دهه از نظر تکامل اجتماعی از ما جلوتر هستند، نتیجه می‌گیرم که ما به راحتی می‌توانیم از تجربیات آن‌ها استفاده کنیم، بی‌آن‌که دچار تناقض شویم. استفاده از نظرات ِ متفکرین غیرایرانی نه تنها اشتباه نیست، بلکه بسیار هم زیرکانه است و راه‌ را برای ما کوتاه‌تر می‌کند. آن‌چه که در این میان مهم است درونی کردن ِ نظریات و باور ِ قلبی به آنان است. گنجی جزو معدود افراد ِ ایرانی ست که به ایده‌ی دموکراسی و آزادی ِ بشر اعتقاد ِ قلبی دارد. و این چیزی ست که ما حتا در مخالفین چپ‌گرای حکومت اسلامی هم شاهد نبوده‌ایم، که برعکس. گروه‌های چپ تا حال تنها در کار حذف یکدیگر و بستن اتهام به هم بوده‌اند.

3-      اگر منظور آقای دوستدار از متفکرین نه فلاسفه و روان‌شناسان بلکه ادبا ست باز هم ادعایش به خطا رفته است. شاهد هستیم که در بین مردمان دنیا ضرب‌المثل‌های شبیه هم وجود دارد و مضامین ِ داستان‌ها، اشعار و رمان‌ها بسیار به هم شباهت دارند. داستان‌های حماسی شاهنامه شباهت ِ زیادی با "افسانه‌ی ادیپوس" سوفوکلس ِ یونانی و "گریگوریوس" هارتمان ِ آلمانی دارند. فروید در جستار ِ "شاعر و تخیل"[2] به طور مبسوط به شرح هنر به عنوان ترشحات تخیلی ِ روان شاعر می‌پردازد. او بین تخیل ِ انسان ِ آلمانی و ایرانی و تانزانیایی تفاوتی قایل نمی‌شود. شاگردش اوتو رانک حجت را تمام می‌کند و در "افسانه‌ی تولد ِ پهلوانان"[3] از ادبیات تمام ِ دنیا برای اثبات ِ وجود ریشه‌های مشترک در تخیل ِِ ادبا و تشابهات ذهنیِ آن‌ها سود می‌جوید.

مقایسه‌ی انقلاب فرانسه و ایران

آرامش دوستدار مثل همیشه به تمجید از حتی مخوف‌ترین‌ها در غرب و نفی همه چیز در شرق پرداخته است. همین کار را با انقلاب و حکومت اسلامی هم البته می‌کند و من تنها در صددم که نشان دهم نگاه او تا چه اندازه غیرعلمی و احساسی ست. می‌نویسد: »انقلاب اسلامی از همان آغاز با نقشه‌کشی، دسيسه، عوامفريبی مطلق به سود طبقهٌ روحانی و مزدورها و دنباله‌روهای آن برای غارت و چپاول مردم ايران آغاز شده و بيست و هفت سال است همچنان ادامه دارد. اگر بپذيريم که ساختن از ويران‌کردن دشوارتر است و کوه را که منفجر کنيم ديگر نمی‌توان آن را بازساخت، آنگاه حتا تصورش غيرممکن می‌شود که چگونه می‌توان فقط در شهر ۱۵ميليونی تهران، حتا با حداکثر حسن‌نيتهای ممکن از هر لحاظ نظمی برقرار کرد که برای آشناساختن و مأنوس کردن مردم با دموکراسی اجتناب‌ناپذير است.»

گذشته از این‌که دوستدار هیچ اطلاعی از ساختار امروز ذهن مردم ایران ندارد و هنوز بر این گمان است که مردم همان مردمی هستند که او 27 سال پیش دیده است (که البته این گمان باز هم در تناقضی جدی با این ذهنیت ِ فیلسوفانه است که همه چیز هر لحظه در حال شدن است)، برای شناخت یک پدیده باید در ابتدا آن را خیلی دقیق و علمی شناخت. حتا اگر آن پدیده به نظرمان امر ناهنجاری باشد باز هم در مقام فیلسوف نباید برای راه یافتن به هنجار، خود رفتاری ناهنجارانه با آن پدیده در پیش گرفت. مثال ِ ساده‌ای می‌زنم. حکومت هیتلر با وجود این‌که به مرگ تقریبن 6 میلیون آلمانی و حدود 50 میلیون نفر در کل دنیا و ویرانی آلمان ختم شد، اما آلمانی‌ها همه چیز هیتلر را نفی نمی‌کنند. بر همه‌گان آشکار است که محبوبیت و به قدرت رسیدن ِ هیتلر به دلیل سامان دادن به وضع اقتصادی ِ آلمان‌، ایجاد کار و تثبیت ِ آلمان به عنوان یک کشور مستقل و قدرت‌مند، با وجود از دست دادن مستعمراتش در افریقا، بود. پس در مورد حکومت اسلامی، علل شکست ِ آزادی‌خواهان و علل طولانی شدن ِ عمر این حکومت باید کارشناسانه بررسی شوند. مگر نه این است که گذشته چراغ راه ِ آینده است؟! بنابراین بررسی ِ دقیق ِ حکومت ِ اسلامی هم جزو وظایف ماست. بیایید عادلانه دستاوردهای انقلاب را بررسی کنیم.

1-      آقای دوستدار محاسن ِ انقلاب فرانسه را برمی‌شمرد و نمی‌داند که تا پیش از انقلاب 60 درصد مردم ایران روستایی بودند. این به این معناست که این روستاییان نه آب لوله‌کشی و برق داشتند و نه گاز و تلفن. جهاد سازندگی نهادی بود که از سوی حکومت بنیان‌گذاری شد. نهادی که تمام این تسهیلات را برا ی 60 درصد مردم این مملکت فراهم کرد. زمین‌های ارباب‌ها مصادره و به روستاییان سپرد. آب به شکل عادلانه بین روستایی‌ها تقسیم شد.

2-      تا پیش از انقلاب رقمی بین 65% تا 70% ایرانی‌ها بی‌سواد بودند. امروز تعداد بی‌سودان، با وجود دو برابر شدن جمعیت ِ کشور، کمتر از 30 درصد است. این برای ایران ما دستاورد بزرگی ست که در نهایت به نفع نیروهای دموکرات تمام خواهد شد. در واقع حکومت اسلامی با این کار نادانسته لطف بزرگی به گسترش باسوادی، فردگرایی و در نهایت میل به آزادی و دموکراسی کرده است.

3-      تا پیش از انقلاب تنها بخش کوچکی از زنان از زندگی ِ "مدرن" در ایران بهره‌مند بودند. زن غربی، الگویی تزریقی که کمتر هم‌خوانی‌ای با پروسه‌ی تکاملی زنان ما داشت، الگوی بخش ِ عمده‌ای از زنان ِ شهرنشین ِ ما بود. در سال 1967، 3 سال پیش از انقلاب، 64,5%[4] زنان ما بی‌سواد بودند. سال ِ 1990 تنها 26%[5] زنان بی‌سواد اعلام شدند. سال 1990 ایران جایزه‌ی یونسکو[6] را برای مبارزه با بی‌سوادی از آن خود کرد. نقش زنان در جامعه، بر خلاف نظر عده‌ی کثیری، در حکومت اسلامی نسبت به حکومت پهلوی پررنگ‌تر و فعال‌تر است. جامعه‌ی مذهبی همیشه از حضور زنان در عرصه‌ی اجتماع وحشت داشت. پس از انقلاب از یک طرف زنان ِ طبقه‌ی متوسط تحت زورگویی‌ها و مناسباتی ضدزن ساده‌ترین حقوق خود را از دست دادند. از آن سو پوشش اسلامی به زنان ِ روستایی و طبقه‌ی محروم جامعه اجازه داد، وارد اجتماع شوند و به مدرسه و دانشگاه بروند. امروز شاهد شکست اجتماعی ِ کمتری  بین زنان طبقات مختلف هستیم و بر خلاف دوران آغازین ِ پس از انقلاب، که در بهترین حالت 20 درصد ِ زنان به تنزل حقوق خود اعتراض می‌کردند، زنانی که تازه پس از انقلاب اجازه‌ی خروج از خانه را پیدا کرده‌اند، با دیگر هم‌جنسانشان هم‌صدا شده‌اند و خواهان حقوق حقه‌ی خود هستند. آمار نشان می‌دهد تعداد دانشجویان ِ دختر ما، بر خلاف همه‌ی دنیا، از تعداد دانشجویان ِ پسر بیشتر است.

                            هنر نقل قول آوردن

فاجعه‌بارترین بخش ِ یادداشت ِ آرامش دوستدار جایی ست که از گنجی نقل‌قول می‌آورد. می‌دانیم:

1-      مذهب به خودی‌ ِ خود ناقض فلسفه نیست. فلاسفه‌ی زیادی در طول ِ تاریخ بشریت مذهبی بوده‌اند. کارل یاسپرس یکی از آخرین ِ این فلاسفه است. آرامش دوستدار، باردیگر در شکل ِِ ادعا، سعی در گنجاندن ِ مذهب در قالب ِ روابط مرید و مرادی دارد. او اما فراموش می‌کند که آنچه می‌گوید تنها بخشی از حقیقت است. نگاهی اجمالی به تاریخ فلسفه، دانشجوی ِ فلسفه را بر آن می‌دارد تا در داوری‌ها و برداشت‌هایش تأمل کند، امری که در یادداشت ِ دوستدار کمتر شاهد آن هستیم. فلاسفه‌ای چون آلبرتوس ماگنوس، توماس و آگوستین نه تنها سعی در اثبات واجب‌الوجود داشتند، بلکه به واسطه‌ی واجب‌الوجود درصدد یافتن تعریفی برای موجود بودند. در هیچ‌یک از واژه‌نامه‌های معتبر فلسفی دنیا نمی‌بینیم که تعریف ِ فلاسفه‌ی قرون‌وسطی از وجود به معنای خالق (Der Erzeuger) و موجود به معنای مخلوق(Das Erzeugte)  حذف شده باشد. بر همگان آشکار است که هدف فلسفه در قرون وسطی صورت ِ علمی و حَکـَمی بخشیدن به مسیحیت بود. بنابراین سخن دوستدار در ارتباط با "قبیح" بودن ِ استفاده‌ی نام علی در کنار کانت بجا نیست. گذشته از این که دین حتی تا میانه‌ی قرن بیستم تنها "معلم اخلاق" و تعیین‌کننده‌ی خوب و بد ِ اخلاقی بود.

2-      کانت اولین فیلسوفی بود که در اخلاقیات دست به انقلاب زد. او در پی تعیین حدود عقل نظری و عملی ست. برای کانت مذهب تنها اخلاق است. آنچه که کانت با آن مبارزه می‌کند اما، بنیادگرایی ست. فراموش نکنیم که کانت نه فقط از بزرگان ِ عصر روشنگری، بل‌که یک مسیحی ِ معتقد بود. او می‌گوید: «انجیل پربهاترین گنج ِ من است. گنجی که بدون ِ آن تنگ‌دست بودم». بنابراین چندان جای تعجب نیست که او به عنوان فردی مسیحی از این سخن مسیح: «هم‌نوعت را همان‌گونه دوست داشته باش که خودت را.[7]» الهام گرفته باشد. او مذهب را در نقش گسترش‌دهنده‌ی اخلاق می‌دید و بدین جهت امکان الهام گرفتنش از مذهب چندان دور از ذهن نیست. باور دارم هر کسی بتواند شباهت ِ زیادی بین ِ دستور ِ مطلق ِ اخلاقی کانت: « طوری رفتار کن که دستوری که بر آن اساس اراده می‌کنی، بدون اسنثناء بتواند به عنوان یک اصل در قانون ِ همگانی اعتبار داشته باشد.»[8] یا ساده‌ترش: «آن چیز که بر خود نمی‌پسندی، بر دیگری هم مپسند» و توصیه‌ی مسیح ‌ببیند.

ادبیات ما مملو از این‌گونه سخنان پرمغز و فلسفی ست. فکر می‌کنم این بیت از "گلشن راز" شیخ محمود شبستری، هر اهل ِ فلسفه‌ای را به یاد ویلهلم فریدریش هگل آلمانی می‌اندازد:

عدم آیینه‌ی هستی ست مطلق                 کز او پیداست عکس تابش حق

عدم مانند هستی بود یکتا                   همه کثرت ز نسبت گشت پیدا

بی‌شک خوانش هستی (تز یا وضع)، عدم (آنتی‌تز یا وضع ِ مقابل)، تبدیل یکی به دیگری (سنتز یا کثرت به واسطه‌ی صیرورت)، پدید آمدن موجودات ِ گوناگون و تکثر از شعر شبستری، برای ذهن ِ تیزبین اهل فلسفه کار چندان سختی نیست. بعید می‌دانم کسی شیخ محمود شبستری را به دلیل عدم تعلقش به سرزمین ِ ژرمن‌ها نفی کند و دست به انکار ِ اندیشه‌های ظریفی که در اشعارش نهفته است، بزند. از این دست اشعار در ادبیات فارسی هزاران داریم. من به همین یک نمونه بسنده می‌کنم.

3-      کانت به عنوان فیلسوف عصر روشنگری با دگماتیسم و جزم‌گرایی مخالف بود. او به نفی مذهب نپرداخت، بل‌که برای آن حدودی و آن‌هم در "چارچوب مرزهای عقل ِ محض (بی‌سلاح) عملی"، تعیین کرد. کانت هم‌چون دیگر فلاسفه‌ی عصر روشنگری و هم‌صدا با مارتین لوتر به "مکاشفه‌ی یوحنای رسول"، آخرین کتاب انجیل، شک کرد و به تفسیر ماهیت تمامیت‌خواهانه‌ی این کتاب پرداخت. یعنی دقیقن دست به همان کاری زد که مارتین لوتر در قرن شانزدهم زده بود. مارتین لوتر ابتدا این بخش از انجیل را به کلی رد کرد. سپس اما، با ترجمه‌ی انجیل به آلمانی، تفسیری نو از انجیل ارائه داد که از ماهیت ِ خشن و بی‌رحمانه‌ی این بخش از انجیل به مقدار زیادی می‌کاست. آیا این همان کاری نیست که امثال ِ اشکوری و کدیور می‌کنند؟ بر خلاف نظر دوستدار براین نظرم که گنجی در پی زوم کردن بر روی آن بخش از شریعت و دین اسلام باشد که در چهارچوب عقل محض می‌گنجد و با "قانون ِ اخلاقی ِ درون ما" منافاتی ندارد، گذشته از این‌که او به جدایی دین از سیاست اعتقادی بی‌چون و چرا دارد.

4-      از همه‌ی این مقدمات گذشته آقای دوستدار ظاهرن اصول ِ اولیه‌ی نقد علمی را نمی‌شناسند. نام علی و کانت را از میان سخنان گنجی جدا می‌کند و در یک متن دیگر بی‌آن‌که به مقدمه و موخره‌ی سخنان گنجی اشاره کند به کار می‌برد و به تقبیح، بخوانید تحقیر، اندیشه‌های او می‌پردازد. جدا کردن ِ یک جمله از متن ِ زمینه‌ی آن (Kontext) و به کار بردن ِ آن در حکم سخن ِ قصار گناهی ست نابخشودنی که تنها می‌تواند از مبتدیان سربزند. سخنان قصار (َAphorismen) به این دلیل چنین خوانده می‌شوند که جدا از متن، واجد معنا هستند و اساسن احتیاج به مقدمه و نتیجه ندارند. دوستدار متأسفانه حتی به خودش زحمت به کار بردن ِ همان جمله‌ی از متن کنده شده‌ی گنجی را هم نداده است.

نمونه‌ا‌ی دیگر از این نقل‌قول آوردن غیر علمی را آقای کوروش گلنام در مقاله‌شان با عنوان «به چه دلیل گنجی باید همان باشد که من و تو می‌خواهیم؟» کشف کرده‌اند. آقای گلنام به یک جمله از سخنرانی ِ گنجی در دانشگاه سن‌دنی در حومه‌ی پاریس اشاره می‌کند و این‌که چطور یک جمله از این سخنرانی را دیگران برداشتند و تیتر کردند، بدون این‌که به مقدماتی که معنای جمله را قوام می‌بخشند توجه کنند. تیتر مذکور از این قرار است: «گنجی: مخالف همکاری جمهوری خواهان با طرفداران سلطنت هستم.» آقای گلنام اشاره می‌کنند که این جمله تنها بخشی از یک متن ِ طولانی‌تر است و آن را در مقاله‌شان ذکر می‌کنند: «هر گروهی که خود را صاحب امتیاز و حق ویژه میداند چه طرفداران سلطنت موروثی و چه هواداران حکومت روحانیون و ولایت فقیه در برابر اصل برابری کامل شهروندان قرار دارند. به این اعتبار همکاری با طرفداران سلطنت مخالف دموکراسی خواهی است. اما طبیعی است که از حق شهروندی و حقوق سیاسی همه این گرایشهای مخالف دفاع کنیم.»

نمونه‌ی دیگر نقل‌قول آوردن از گنجی در مصاحبه با صادق صبا در بی‌بی‌سی ست. گنجی در این مصاحبه از اسلام دموکراتیک سخن به میان می‌آورد. او به درستی متوجه شده است که دنیای غرب برای به راه انداختن جنگ‌های جدید، پس از فروپاشی ِ شوروی سابق، به دنبال دشمنی تازه، به عنوان مظهر شّـر، می‌گردد تا بتواند همیشه به سلاح‌های سنگین و اتمی مجهز بماند. گنجی در پی اصلاح این برداشت "دیگر" از اسلام است. او حتی نمی‌گوید که اسلام ِ غیردموکراتیک نداریم. او می‌گوید اسلام دموکراتیک هم داریم. متأسفانه باز هم کسانی که نه مقدمات ِ سخن گنجی و نه نتیجه‌ی آن را شنیده‌اند به قضاوت در این وادی پرداختند و به این وسیله ابزاری برای تخریب گنجی بدست آوردند.

                             اعتصاب غذا و تآثیرات آن

آقای دوستدار در مقام فیلسوف همان اشتباهاتی را مرتکب می‌شود که غیرفلاسفه. در حالی‌که فلسفه ذهن فیلسوف را نه تنها پیچیده می‌کند، بلکه این امکان را به او می‌دهد که پیچیدگی‌های دنیا و پدیده‌های پیرامونش را هم دقیق‌تر از یک فرد "عادی" ببیند. آنچه که عده‌ی زیادی از جمله آقای دوستدار به اشتباه فهمیده‌اند این است که گنجی در پی تحمیل یک مدل ِ حکومتی برای آینده است. گنجی بارها و بارها اعلام کرده است که ما در مرحله‌ی گذار به سوی دموکراسی هستیم. این به این معنا ست که ما هر روزه باید خودمان را در مسیر رسیدن به دموکراسی اصلاح کنیم. او مدلی از حکومت ایده‌آلش ارائه می‌دهد. مدلی که عمل‌کردهایش بر اساس اخلاق کانتی تنظیم شده است. گنجی اما با توسل به هاباماس سعی در اصرار بر این نکته دارد که این مدل در جهت منافع عمومی و با گفتمان قابل تغییر و اصلاح است.

بر خلاف نظر آقای دوستدار من معتقدم که استفاده از نظرات ِ فلاسفه در جهت ِ تنظیم ِ رفتارهای ِ سیاست‌مداران یکی از فرهیخته‌ترین اعمال است. آقای دوستدار به مانند تقریبن همه‌ی کسانی که به گذشته‌ی گنجی نه به منظور روشن‌گری بل‌که تخریب شخصیت نگاه می‌کنند، به گنجی حمله می‌برد و او را برای توجیه ِ گذشته‌اش محکوم به "دروغ اضطراری گفتن" می‌نماید. فراموش نکنیم که منبع شایعات پیرامون ِ گذشته‌ی گنجی کنفرانس برلین است. کنفرانسی که برهم‌زنندگان اصلی‌اش به احتمال قریب به یقین عوامل حکومت اسلامی بودند و هم‌آنان بودند که بازار شایعه و ناسزا را داغ نگاه می‌داشتند. حتا تازه‌واردین به دنیای فلسفه نیز می‌دانند که مرز بین خیال و واقعیت هزاران سال نوری ست و توسل به تخیل برای اثبات خواهش دل کار اهل خرد نیست.

 



[1] Bauer, Joachim: Warum ich fühle, was du fühlst, Hoffmann und Campe Verlag, Hamburg 2005

[2] Freud, Siegmund: Der Dichter und das Phantasieren, GW VII, WBG Darmstadt

[3] Rank, Otto: Der Mythus von der Geburt der Helden, Nendeln/ Liechtenstein: Kraus Reprint, 1970 [1909].

[4] National Report on Women in the Islamic Republic of Iran for Presentation at the World Conference on Women: Action for Equality, Development and Peace, S. 39; Beijing, China, Sept. 1995

[5] Iran-Information Nr. 16, S. 6, Wien, Okt. 1997

[6] Iran-Information Nr. 18, S. 4, Wien, Juli 1998

[7]  انجیل متی، باب 22، آیه‌ی 39

[8] Kant, Immanuel: Kritik der praktischen Vernunft, Meiner Verlag, Hamburg 1990, S. 36

+ نوشته شده در  سوم مرداد 1385ساعت 15:25  توسط شهلا شرف  | 

 

عراق برگی دیگر از جنایات ِ بربرهای امریکایی

 

 انگار کشتن صد میلیون سرخ‌پوست بس نبود. انگار سوزاندن پنج میلیون ویتنامی بس نبود. انگار تحقیر سیاه‌پوستان ِ و آپارتاید در خود امریکا بس نبود و حالا عراق...

با زبان و نغمه‌های عربی بزرگ شدم. موسیقی برای ما تنها عربی‌اش معنی داشت. تنها با موسیقی ِ عربی درونی‌ترین تارهای پیکرهای کودکانه‌مان می‌لرزید. عبدالحلیم حافظ تنها خواننده‌ای بود که قلب ِ نه ساله‌ام در سوگش روزها گریست. حالا که بغداد و مردمانش می‌سوزند، این ترانه‌ی الهام بیشتر مرا به گریه می‌اندازد.

 

ترانه‌ی  بغداد  از الهام المدفعی را بشنوید. شعر ترانه از نزار قبانی ست.

 

+ نوشته شده در  دوم مرداد 1385ساعت 13:53  توسط شهلا شرف  |