|
|
|
|
|
به ستارهی صبح بگویید ... سناریو تکرار میشود. دنبال احمد ِ چلبی ِ ایرانی میگردند. نشست ِ کاخ سفید برگ ِ تأیید دیگری بر نقشهی شومی ست که برای ایران کشیدهاند. در مقدمات ِ شروع جنگ عراق هم قدم به قدم شاهد همین بازیها بودیم. رویا طلوعی سادهدلانه میگوید: «آقای نيکلاس برنز گفتند که ممکن است آمريکا بخواهد خيلی از رژيم ها را تغيير بدهد مثل کره شمالی و جاهای ديگر، اما با حمله نمی خواهد اين کار را انجام بدهد. برای ما که مخالف اين هستيم که خونريزی بشود و مردم کشورمان دچار عواقب جنگ شوند طبعا خوشايند است که احساس کنيم اين خطر متوجه مردممان نخواهد بود.» این خانم "سیاسی" ابدن به این فکر نمیکند که چرا امریکاییان مسئلهی اتمی را مشکل ِ اصلی ایران میدانند و نه عدم وجود دموکراسی و نقض حقوق بشر را. و در این میان من تنها به ستارهای فکر میکنم که درآستانه ی طلوع صبح روی از ما گرداند و ما را در تاریکی به حال خود رها کرد. دست بر دست گذاشتهام و با خودم فکر میکنم، یعنی واقعن دلشان میآید جنگلهای بلوط بختیاری را خراب و ساکنان ساده دل شان را نیست و نابود کنند. کمتر کسی میداند که 4 چاه نفت پلمپ شده در سرزمین بختیاری وجود دارد که تا حال هیچگونه استخراجی از آنها صورت نگرفته است. بر اساس اطلاعات من شرکت نفت از این چاهها تا به حال استفاده نکرده، چون میزان نفت چاهها انقدر زیاد است که باید پالایشگاهی برای تصفیهی نفت در همان نزدیکی ساخته شود که تا حال نساختهاند. شاید امریکاییها ساختند.
به ستاره ی صبح بگویید ... با صدای مسعود بختیاری
منبع سخنان رویا طلوعی: http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2006/07/060722_wmt-whitehouse-iranians.shtml |
||
|
+
نوشته شده در سی و یکم تیر 1385ساعت 9:44 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
زنگها برای که به صدا در میآیند! "رینا روپ" (Rainer Rupp) در برنامهای که برای بررسی خطر جنگ ِ احتمالی در مقابل ایران در هیدلبرگ تشکیل شده بود، به نکتهی جالبی اشاره کرد. او معتقد بود 11 سپتامبر بهانهی جنگ عراق را به امریکا داد و 11 سپتامبر دیگری باید اتفاق بیفتد تا جنگ با ایران دربگیرد. آن زمان این حرف رینا روپ کمی آرامم کرد و فکر کردم، به این راحتی ها هم نیست . حالا اما همه چیز دارد خیلی سریع پیش میرود. مثل وقتی که در یک هواپیما نشسته باشی و هواپیما به یکباره دچار مشکل میشود و سقوط میکند. احساس میکنم داریم سقوط میکنیم. پای ایران به سرعت به جنگ اسراییل در مقابل لبنان کشیده شده است و سران نادان ایرانی هم بر آتش این شعله دامن میزنند. همه چیز دارد به سرعت اتفاق میافتد. دوستان آلمانی بیشتر مضطربم می کنند. همه می گویند: خیلی طول نمی کشد. آیا جنگ ناعادلانهی اسراییل در مقابل لبنان همان بهانهای را به دست جنگسالاران میدهد که 11 سپتامبر به دستشان داد؟ |
||
|
+
نوشته شده در بیست و نهم تیر 1385ساعت 16:27 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
آخرین وسوسهی مسیح نیکوس کازانتزاکیس (Nikos Kazantzakis)، نویسندهی شهیر یونانی، بر اساس ِ برداشتی دیگر از انجیل ِ متی، باب 27، جملهی 46، در سال 1951 رمان "آخرین وسوسهی مسیح" را نوشت و منتشر کرد. طبق انجیل متی آخرین جملهای که مسیح بر صلیب بر زبان آورد چنین بود: «خدایا! خدایا، چرا ترکم کردی.» (Eli, Eli, lema sabachtani?). کازانتزاکیس در رمان مسیح را از صلیب پایین میآورد و به زندگی ِ "عادی" برمیگرداند. عدهای معتقدند، مسیح این جمله را در اعتراض به خدا بر زبان آورده و در اوج ناامیدی در آخرین دقایق زندگی از خدا بریده است. او رنجی را که از گلمیخهای کوفته شده بر دست و پایش میبرد را غیرعادلانه یافته و به همین دلیل به عدالت و مهربانی ِ خدا شک کرده است. از اعتراضاتی که پس از چاپ رمان صورت گرفت بیخبرم. میدانم اما، که وقتی کتاب سال 1988توسط مارتین سکورس (Martin Scorsese) [تلفظش را نمیدانم] فیلم شد و بر پردهی سینما رفت، موج عظیمی از مخالفت ِ مسیحیان برپا خاست. در این فیلم مسیح به عنوان ِ انسانی جایزالخطا نمایش داده میشود. انسانی که مثل دیگر انسانها به عشقورزی نیاز دارد و از غذاهای خوب و بقیهی مظاهر ِ زودگذر زندگی لذت میبرد. یک سینما در پاریس به آتش کشیده شد و مرد جوانی توسط بنیادگران مسیحی به قتل رسید. مدتهای مدیدی مسیحیان معتقد در خیابانهای اروپا اعلامیه پخش کردند و بر ضد این فیلم اعتراض کردند. اعتراضهای اینچنینی ِ مسیحیان باعث شده است که دولتها و قوهی قضاییه محتاطتر بشوند. بطوریکه در آلمان کاریکاتور کشیدن یک خوک ِ بر صلیب قدغن است و مجازات دارد. موسیقی ِ متن فیلم را "پیتر گبریل" (Peter Gabriel) با کمک هنرمندان گمنامی از خاورمیانه و افریقا ساخت. یکی از زیباترین قطعات موسیقی ِ متن فیلم یک نغمهی فلسطینی ست که لینکش را درج میکنم.
پینوشت: دوستم سارا که تقریبن آلمانی ست و زبان و فرهنگ ِ آلمانی را از من خیلی بهتر میداند و می شناسد، لینک جالبی برایم فرستاده است. 12 سال ِ پیش در شهر ترییا (زادگاه مارکس) تئاتری به جرم اهانت به خدا ممنوع شد. ظاهرن این منع کاملن قانونی ست و بر اساس ِ اصل ِ 166 قانون ِ مجازات ِ کشور اجرا شده است. تنها 12 سال ِ پیش یا بهتر بگویم بیش از 400 سال پس از آغاز ِ عصر روشنگری در اروپا. آلمانی دان ها می توانند به این سایت هم مراجعه کنند: http://www.maria-syndrom.de/kamp1.htm
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و ششم تیر 1385ساعت 13:11 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
به بهانهی حملهی رفقای حککا در لندن به گنجی آیا ژوبین رازانی را میشناسید؟ نمیشناسید؟ خوب چیزی از دست ندادهاید. محض اطلاعات عمومی اما بد نیست بدانید که ژوبین رازانی همان منصور حکمت خودمان، مرجعتقلید ِ گروه ِ حزب کمونیست کارگری ست. خود ژوبین لنین را خیلی دوست داشت. دقیقتر بگویم، لنین آیت الله العظمی ِ ژوبین بود. شایعه است که همین علاقه باعث شد ژوبین مجموعه آثار 8 جلدیاش را (او آرزو داشت مثل لنین مجموعه آثار داشته باشد)، از آخر به اول، یعنی از جلد هشتم به اینطرف، شروع کند، مبادا که خدای نکرده پیش از تمام کردنش بمیرد. اما همانطور که خودش هم حدس میزد، اجل مهلتش نداد و زبان ژوبین در دهانش گندید و همین باعث شد که جان به جان آفرین تسلیم کند. البته خیلی تعجب نکنید. ژوبین خیلی از زبانش کار نمی کشید. او اهل گفتمان و حرف زدن و این مزخرفات نبود. ژوبین مرد عمل بود. روژان میدیا، نویسندهی وبلاگی به همین نام از عملگرایی ژوبین مینویسد. مینویسد: « یکی از کادرهای بلند مرتبه که تازگی از حزب کمونیست کارگری جدا شده دست به افشاگری کرد. این چهره سرشناس کمونیست گارگری افشا کرد که این حزب مدت ۷ سال است به طور مخفیانه و پشت پرده با سران راست گرا همچون علی یونسی وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی رابطه نزدیک دارد. طبق گفته این شخص این رابطه از دوران حیات منصور حکمت اغاز شده و تا کنون این رابطه ادامه دارد.همچنین طبق گفته این شخص اغای حکمت برای اولین بار در کلن المان در یکی از هتلهای درجه یک با جلاد علی یونسی ملاقات و به مدت ۳ ساعت این ملاقات ادامه داشته. این کادر کمونیست کارگری فاش نمود که منصور حکمت دبیر کل این حزب توسط شخص نزدیک خودش در دبی مبلغ ۱۳۵۰۰۰هزار یورو از سفارت ایران جهت برهم زدن کنفراس برلین پیشکش دریافت نموده.این شخص از دریافت پیام تسلیت توسط خامنه ای به مناسبت مردن منصور حکمت به نزدیکان حکمت خبر میدهد. این شخص از ادامه این همکاری خبر میدهد و در درجه اول تمام مردم ایران و بعد تمام اپوزوسیون فعال ایران را از همکاری و رابطه با این حزب و پس ماندگانش را بر حذر میدارد. این شخص به دلیل امنیتی از بازگو کردن نام خود میپرهیزد.اما اعلام نموده مدتی دیگر تمام مدارک مستندی که گواه صحت حرفهایش است را در برابر دید همگان قرار خواهد داد.» گناهش گردن ِ خود روژان. فحش هاتون رو برین اونجا بدین.
پینوشت: سال ِ پیش وقتی روژان این پست را در وبلاگش درج کرد، خواندم اما چندان جدی نگرفتمش. ولی یکی دو روز ِ بعد وقتی آذر ماجدی و کوروش مدرسی و همکاران فحشنامههاشان خطاب به روژان را تنظیم و در اینترنت درج کردند، به فکر افتادم که: «آها! انگار یک انگی به دنگشون هست.» |
||
|
+
نوشته شده در بیست و پنجم تیر 1385ساعت 10:5 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
گنجی در کنفرانس برلین
حتمن عدهی زیادی هنوز به خاطر دارند که در برلین چه اتفاقی افتاد. این روزها که گنجی در خارج از ایران است و در حال حاضر در اعتصاب غذا، بیشتر به آن کنفرانس فکر میکنم. مهرانگیز کار، 2 سال پس از ماجرای کنفرانس برلین، در بزرگداشت ِ قربانیان ِ قتلهای زنجیرهای در فرانکفورت، به سئوالات ِ شادی ِ امین پاسخ نداد و گفت که ایشان اول باید رفتارش در برلین را توضیح دهد. گنجی اما بزرگوارانه تز "ببخش و فراموش نکن" را توصیه میکند. او هر یک از ما و آنچه که بر ما گذشت را محصول ِ موقعیتی میداند که در آن پرت شدیم. 3 قطعه از فیلم ِ کنفرانس برلین را ببینید. شاید شما هم بتوانید ببخشید.
پی نوشت: ظاهرن آدرس قبلی فیلتر بود. فیلم ها را با یک لینک جدید ببینید. |
||
|
+
نوشته شده در بیست و چهارم تیر 1385ساعت 7:26 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
اعتصابغذا شروع شد یکی متعجب میگفت: «تو چقدر این مردم و این فرهنگ را دوست داری!!!». لبخند زدم. همدردانه نگاهم کرد. موهایم را نوازش کرد و گفت: «چقدر باید سختی کشیده باشی در وطنت که اینطور حالا، اینجا، اینقدر احساس راحتی میکنی.» استاد ناشناس، از پیشکسوتان موسیقی افغانی، حکایت دل من میگوید: به هر جا که رسیدیم وطن شد.
از دور به هر جا که رسیدیم وطن شد از گریه به هر سو که گذشتیم چمن شد هرسنگ که بر سینه زدم نقش تو بگرفت آن هم صنمی بهر پرستیدن من شد پیراهنی از تار وفا دوخته بودم چون تاب جفای تو نیاورد کفن شد جان دگرم باش که آن جان که تودیدی چندان زغمت خاک به سر ریخت که تن شد پینوشت: حالا که تا صفحهی هرات رفتهاید یک شاهکار دیگر از ناشناس گوش کنید. لینک مستقیم نمیتوانم بدهم. نام ترانه اما "عاشقم به رویت" ست. استاد ناشناس هم برای خود داستانی دارد. همیشه از خودم میپرسیدم، چرا ناشناس. بالاخره روزی یکی از دوستان ِ پشتو معما را برای من حل کرد. ماجرا از این قرار بود: ناشناس، مرد جوانی که عاشق خواندن بود، دور از چشم خانواده و بخصوص پدر به رادیو میرفته و در رادیو برنامه اجرا میکرده. نام حقیقی او اما در رادیو اعلام نمیشده، مبادا که راز ِ او برملا شود. تنها میگفتند: «ترانه از ناشناس». چیزی نمی گذرد که این خواننده به ناشناس مشهور میشود. سالها بعد که پدر به راز پسر پی میبرد، دیگر نه خود او میخواهد شهرتش را تغییر دهد و نه مردم. و اینطور می شود که ناشناس برای همیشه "ناشناس" میماند.
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و سوم تیر 1385ساعت 10:25 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
استفادهی مادامالعمر از کتابخانهی دانشگاه از کتابهایی که سفارش دادهام تنها "کتاب ِ علل" (Liber de causis) رسیده است. دو کتاب ِ خیلی مهم دیگر در راه هستند و من یک هفتهی دیگر از دانشگاه "تصفیه حساب میشوم". از کتابدار میپرسم: «فکر میکنید کتابها کی هیدلبرگ برسند؟» میگوید: «اگر بدشانسی بیاورید 4 هفتهی دیگر.» تنها میگویم: «اوه ...» یکی از برلین و دیگری از مونیخ میآید. کتاب ِ علل را برمیدارم و در کولهپشتیام میگذارم. یک حساب سرانگشتی میکنم و میبینم حدود 90 یورو باید برای خرید دو کتابی که در راه هستند بپردازم. در دل میگویم، کاش میتوانستم کارت ِ کتابخانه را نگه دارم. بعد به خودم میگویم: «سنگ مفت، گنجشک مفت؛ میپرسم». به سمت ِ یکی دیگر از کتابدارها میروم. میگویم: «ببخشید. من فارغالتحصیل شدهام. تا حالا اما به خاطر استفاده از کتابخانه تصویهحساب نکردهام. آیا امکانی وجود دارد که کارتم را تا اکتبر نگه دارم؟ از اکتبر دوباره ثبتنام میکنم. تا 1 هفتهی دیگر از طرف امور دانشجویی اخراج میشوم. اما سخت به این کارت هم نیاز دارم. راهحلی به نظر شما میرسد؟» نگاهم میکند و آرام میگوید: «شما این کارت را میتوانید تا آخر عمر نگه دارید و از کتابخانهی دانشگاهی که در آن درس خواندهاید، کتاب قرض بگیرید. تنها هر بار باید کارت شناساییتان را هم نشان دهید.» با ذوق میگویم: «البته! البته!» سرخوش از او تشکر میکنم و به راه میافتم. به خود میگویم: «یک کتابخانه برای تمام عمر!»
|
||
|
+
نوشته شده در نوزدهم تیر 1385ساعت 16:42 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
باز هم والخو (۱۸۹۲-۱۹۳۸)
پیامبران سیاه
در زندگی ضربههائی هست چنان سخت که ... نمیفهمم! ... که انگاری خدا تنها در اوج خشمش قادر به فرود آوردن است، که انگاری روح را در امواج هر چه رنج است میافکنند، در آن جا خوش میکنند؛ نمیفهمم! همیشه سر نمیرسند، اما میرسند؛ میرسند و گودالهای سیاهی در سرکشترین چهرهها و بیپرواترین پیکرها حفر میکنند. میرسند همچون اسبان نر شاهان جنگجوی مجار، میرسند چون پیامبران سیاهی که مرگ بر ما نازل میکند. ثمرهشان سقوط مسیح در اعماق روحمان، سقوط ایمان به خدا است، سقوطی که تقدیر به نفرینش مینشیند. ضربههائی خونیناند که همچون حبابهای نان داغ میترکند، نانی که ما را در دهانهی تنور جزغاله میکند. انسان مفلوک است ... مفلوک! و مفلوکانه چشمان را میچرخاند. آنان بسان ضربهی دستی بر گرده، فرود میآیند؛ چشمان گیجش را دگر باره میچرخاند و همهی خاطراتش در نگاه، همچون دریائی پر از گناه، جمع میشوند. در زندگی ضربههائی هست چنان سخت که ... نمیفهمم! ...
Vallejo, Ćesar: Gedichte, Suhrkamp Verlag, Frankfurt am Main, 1976 |
||
|
+
نوشته شده در هفدهم تیر 1385ساعت 18:6 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
به دوستانی که دیروز در این وبلاگ پیام گذاشتند
دیروز سیستم پیام گذاری ِ وبلاگ از کار افتاده بود. در وبلاگ می آمد که پیام دریافت شده و پس از بررسی درج می شود. اما در بخش کاربری پیام ِ تأیید نشده ای یافت نمی کردم. بله! پیام های شما در بین راه گم شد. |
||
|
+
نوشته شده در پانزدهم تیر 1385ساعت 9:25 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
سزار والخو شاعری ست با ذهن داستانگو. شاعر معمولن در پی توصیف لحظه است. البته شاعران ِ زیادی هم بودند که در قالب شعر داستان تعریف میکردند. نمونهاش فردوسی یا عطار. در آلمان هارتمان یا فوگل ویده. اما داستانهایی که والخو در قرن بیستم برای خوانندهاش تعریف میکند، واجد ترشحات پیچیدهی ذهن انسان مدرن با مشکلات ِ حاصل از این زندگی ست. تخیلاتش عجیب و غریب و بعضن مالیخولیایی هستند. بخوانید و قضاوت کنید. بسیاران
در پایان نبرد، سرباز مرده بود که کسی به سوی او گام برداشت و گفت: « نمیر. چرا که دوستت میدارم.» اما مرده همچنان مرده ماند. و دو نفر به سویش آمدند و گفتند: « ترکمان مکن! شجاع باش! به سوی ما بازگرد.» اما مرده همچنان مرده ماند. سپس بیست، صد، هزار، پانصد هزار تن به سویش رفتند و ندا سر دادند: « اینهمه عشق... اینهمه عشق هم قادر نیست مرگ را شکست دهد!» و مرده همچنان مرده ماند. میلیونها نفر او را در میان گرفتند و التماس کردند: « بمان برادر! بمان!» اما مرده همچنان مرده ماند. سرانجام همهی ساکنین زمین در براَش گرفتند؛ جسد غمگین آنان را دید و تکانی خورد، آرام کمر راست کرد؛ نزدیکترینشان، یکی از آن مهربانان را در آغوش کشید، و برخاست و رفت ...
|
||
|
+
نوشته شده در چهاردهم تیر 1385ساعت 8:56 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در نهم تیر 1385ساعت 0:33 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
هربرت گرونهمایا: راه گرونهمایا، محبوبترین خوانندهی آلمانی، پس از مرگ زودهنگام ِ همسرش آنا هنکل-گرونهمایا، آلمان را ترک کرد تا زندگی تازهای را در لندن شروع کند. بار سنگین ِ از دست دادن همسر این خواننده و شاعر را چنان فلج کرد، که برای چند سالی موسیقی را کنار گذاشت. سال 2002 بالاخره، بعد از 4 سال سکوت، آلبوم "انسان" با تصنیفهایی بس نو و فوقالعاده راهی بازار شد. ترانهی اصلی آلبوم یعنی "انسان" حکایت خود گرونهمایا ست، شروعی دوباره با وجود ِ جای خالی آنا. ترانهی "راه" اما تمامن در سوگ آنا و خاطرات اوست. چند روز ِ پیش تصادفی کلیپ ِ راه را پیدا کردم. ترجمهی ترانه را میتوانید بخوانید. راه
دیگر نمیتوانم ببینیم. به چشمانم اعتماد ندارم. دیگر ایمانم را از دست دادهام. احساساتم دگرگون شدهاند. کرختتر از آنم که تسلیم شوم. برای تسلیم شدن زود است، چون همیشه چیزی اتفاق میافتد. همدست بودیم. برای هم میمردیم. رنگینکمان میساختیم. به هم اعتماد امانت میدادیم. کوشیدیم از میانهی سفر ِ پایانی بازگردیم. برای هیچکاری دیر نبود، اما برای بسیاری چیزها هم زود بود. در تمام فراز و نشیبها پشت یکدیگر ایستادیم. غرق کار شدیم. نومیدانه به هم عشق ورزیدیم. چشمانمان را تا میشد به روی حقیقت بستیم. بودن ِ تو، ارمغانی بهشتی بود. فضا را از آفتاب سرشارمیکردی. از هر رنجش خاطر، رضایت خاطر میساختی. مهر لطیفت نجیبانه. غرورت مهارنشدنی. زندگی بیرحم است. فیلمی را در دور تند ، در اتاقی نقرهای، با هم رقصیدیم. از فراز ِ بالکنی طلائی، ابدیت را تحسین کردیم. سخت مغروق و سرمست. زیرا همهچیز مجاز بود، در رویای طولانیترین شب ِ تابستانی. فضا را از آفتاب سرشارمیکردی. از هر رنجش خاطر، رضایت خاطر میساختی. مهر لطیفت نجیبانه. غرورت مهارنشدنی. زندگی بیرحم است. گامهای تزلزلناپذیر ِ تو. شعرهای ِ حقیقی ِ تو. وقار ِ تروتازهی تو. تردستی ِ بیکم و کاست تو. به جنگ ِ سرنوشت رفتی، اما هرگز خیانت نکردی، به نقشهی خوشبختیات. من نمیروم. فرصتم را تمدید کردهام. سفری تازه در زمان، در دنیایی ناآشنا. بیتردید در جان منی. تو با منی، تا پرده بیفتد. تو با منی، تا پرده بیفتد. |
||
|
+
نوشته شده در هفتم تیر 1385ساعت 10:45 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
بیایید گنجی را افشاء کنیم از زمانی که در جولای 2005 نوشتهی "شکستخوردگان بازی زندگی، پشت نقاب جنجالی ِ سیاست" را درج کردم، تا به امروز، پیامهای زیادی، در ارتباط با کنفرانس برلین و گنجی، در وبلاگم درج شده است. همین پیامها بدبختانه باعث شدند، که تصمیم بگیرم پیامگیر وبلاگ را کنترل کنم. بله! شوخی نمیکنم. مدعیان دموکراسی و آزادی تلاش کردند با توهین و افترا حق اظهارنظر را از من بگیرند. بگذریم از اینکه خیلی از این پیامها در واقع نه پیام، بلکه فحشهای چارواداری بودند، و بگذریم از اینکه دو فقره شکایت از من در پی درج نوشته صورت گرفت، که هر دو بیاساس بودند و با نوشتن دو نامه از جانب من و نه حتی وکیلم، پروندهی شکایتها بسته شد، اما باز هم از آدمهای بانزاکت دعوت میکنم، افشاگری کنند. در پی ِ پستهای آخرم در ارتباط با گنجی، عدهای دوباره پیامهایی گذاشتهاند، که دلم را از وبلاگ و وبلاگنویسی و زبان فارسی و ایران و ایرانی به هم میزنند. با این وجود حس کنجکاوی وادارم میکند، به حرفهای این حضرات گوش بسپارم. جنابان، در اینکه گنجی پاسدار بود حرفی نیست. اما هر پاسداری جنایتکار نبود. بیزحمت پست و سمت گنجی را با صراحت و دلیل و مدرک بنویسید. بالاخره یک روزی باید یاد بگیریم، بر اساس اطلاعات واقعیمان حرف بزنیم و نه اطلاعات شنیداری. امروز بهتر از دیروز. شاید اصلن بشود نوشتهها و مدارک جمعآوری شده را برای گنجی فرستاد و از او جواب خواست. بفرمایید. این گوی و این میدان. |
||
|
+
نوشته شده در پنجم تیر 1385ساعت 12:39 توسط شهلا شرف
|
|
||