|
|
|
|
|
تابوت ِ رافایل، نقاش شهیر ایتالیایی، در عمارت پانتئون در رم |
||
|
+
نوشته شده در بیست و نهم خرداد 1385ساعت 10:19 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
سرود ِ ملی ایران در استودیوی نورنبرگ آهنگ ِ سرود ِ ملی ِ مکزیک که نواخته شد، بازیکنان مکزیکی کف دست عمود بر سینه، شستها را محکم به تن چسباندند و با افتخار، انگار که هالهلویا بخوانند، سرود ِ ملی ِ کشورشان را به دست حنجره سپردند. تماشاگران، همصدا با بازیکنانشان یکصدا خواندند و بعد کف زدند. تا اینجا همهچیز عادی بود. نوبت به تیم ایران که رسید، آهنگ سرود در استودیو بلند شد: «سر زد از افق مهر خاوران ...». دوربین به آرامی بر روی چهرهی بازیکنان زوم کرد و جلو رفت. از بیرون به داخل. شما هم دیدید حتمن. اول نیمخیز شدم. به دقت به دهان بازیکنان ِ ایرانی چشم دوختم. دوربین همچنان زومکرده جلو میرفت و من همچنان هیجانزده بودم: «پیامت ای امام ...». بازی ِ اصلی اینجا بود: بازیکنان، جز تک و توکی، لب از لب نمیگشودند. من فریاد زدم:«آفرین!» دوربین جلو میرفت و لبها همچنان به هم دوخته بود. هیجانزده کف زدم: «آفرین بچهها! به اینا میگن بازیکن.» اشک در چشمانم جمع شد و بغض گلویم را گرفته بود. از تماشاچیان هم صدایی بلند نمیشد. وقتی سرود به اینجا رسید: «شهیدان پیچیده در گوش زمان فریادتان \ پاینده باشی و جاودان \ جمهوری اسلامی ایران» و بازیکنان همچنان خاموش ماندند، با بغض به دوستان گفتم: «به این میگن ورزشکار. بارکالله بچهها! بارکالله!» مسجل است که چنین تیمی، تیمی که شیرازه ندارد، تیمی از سرزمینی بحران زده، بازی را نخواهد برد. اما چه باک؟! ملیپوشان ِ تیم ایران ستارهی جام ِ جهانی ِ 2006 آلمان شدند. از صمیم قلب این شجاعت ِ تیم ایران را به بازیکنان و به خودمان تبریک میگویم. حدس میزنم برای بازی ِ بعدی تحتفشارشان خواهند گذاشت، اما ما هم قاعدهی بازی را بعد از 27 سال ترور میشناسیم. تیم ِ ملی ایران برد. در جدال ِ بین ِ خشونت و زندگی، با شجاعت تمام سوی ِ زندگی را گرفت، بیترس و حتی با افتخار. حالا که دارم این سطور را مینویسم باز هم بغض گلویم را گرفته و دلم هم گرفته برای خودم، خودمان و بازیکنان تیم ِ ملی ایران که نمیخواهند نمایندهی بربریت باشند. آنها تنها برای وطن بازی کردند و برای هموطن. خسته نباشید. |
||
|
+
نوشته شده در بیست و دوم خرداد 1385ساعت 9:22 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در نوزدهم خرداد 1385ساعت 10:55 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
نوبل حق چه کسی بود؟ وقتی مرز ِ میان وطن پرستی و شووینیسم مغشوش می شود! یکی دو سال ِ پیش که شیرین عبادی به شهرک ما آمده بود، دوستم دکتر میشاییل شیفمان، مترجم و استاد دانشگاه، در کنفرانس مطبوعاتی از او راجع به موج اعدام ِ در سال ِ 67 پرسید. جواب خانم عبادی، اگر بشود نامش را جواب گذاشت، از این قرار بود: «در سال ِ 67 عدهای در ایران اعدام شدند»، و خواست که سئوال بعدی طرح شود. میشاییل نگاهی به من کرد، که یعنی این را که خودمان هم میدانستیم. بعد از پایان کنفرانس مطبوعاتی من و میشاییل رفتیم با خانم عبادی خصوصی صحبت کنیم و از او بخواهیم که درخواست ِ کمیته برای آزادی مومیا ابوجمال را بخواند و اگر مانعی ندید امضاء کند. حالا بگذریم که ایشان اصلن نمیدانست مومیا کیست، که بنده کمی شرمنده شدم به خاطر ِ اطلاعات ِ اندک هموطن ِ جایزهینوبلنشانم، اما بدون لحظهای تأمل و فکر گفت: «من هیچ بیانیهای از هیچ گروهی امضاء نمیکنم.» اگر حوصلهی بحث داشتم میگفتم که خانم این عین نژادپرستی ست، که شما تنها آنجا از خود مایه میگذارید و اعتراض میکنید که موضوع ایران و ایرانی باشد. خواستم بگویم که همین میشاییل در روز ِ دوم ژانویه، در سرمای 6 درجه زیر صفر با من در میدان شهر برای زلزلهزدگان بم صدقه جمع کرد، با من لرزید و از من قول گرفت که چهار هفته، هر شنبه، به میدان شهر بیاییم و پول جمع کنیم. که همین میشاییل از پلیس 4 هفته اجازهی علم کردن ِ چادر در میدان شهر برای کمک به زلزلهزدگان بم را گرفت. آن هم برای گروهی که اصلن نمیشناخت و تنها میدانست که میخواهند برای زلزلهزدگان پول جمع کنند. نه بیشتر و نه کمتر. امروز مقالهای از اکبر عطری در اخبارروز خواندم. عنوان ِ مقاله چنین است: «در بارهی سخنان تعجببرانگیز ِ شیرین عبادی». با نظرات عطری در بارهی شیرین عبادی تمامن موافقم. ایشان اما به طرز ِ سادهلوحانهای راجع به جنگ حرف میزند و اینکه امریکائیها سرباز به ایران نخواهند فرستاد و تنها تاسیسات ِ اتمی را بمباران ِ خواهند کرد. راستش مقاله را که خواندم، در "تیزبینی" و "فراست" احساس روزولتی بهم دست داد و دیدم که چقدر ایشان برداشت ِ کودکانه و زودباورانهای از حوادث دنیا و بخصوص جنگ دارند. جنگ همیشه ترور است آقای عطری. چه در مقابل طالبان باشد، چه دولت جمهوری اسلامی و چه یوگسلاوی. لینک ِ مقالهی عطری را اضافه نخواهم کرد. به قول آلمانها: Das hat er nicht verdient (لیاقتش را ندارد). اما لینک ِ سخنان اکبر گنجی در مسکو، مصاحبهاش با دویچه وله و رادیو فردا را با کمال میــــــــــــــــــــــل اضافه میکنم. |
||
|
+
نوشته شده در هفدهم خرداد 1385ساعت 9:59 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
خاطرهها برای منصوره: متن ترانه: قوللاريم دولانا بوينونا بير گون يئنه باش قويارام ديزينه تبريز حسرت دن هجراندان جانا دويموشام دويونجا باخارام گوزونه تبريز! حسرت دن هجراندان جانا دويموشام دويونجا باخارام گوزونه تبريز! بولانيق سولارين آخسين دورولسون تزه گونلرينه بوسات قورولسون او گول جمالينا بيرده وورولسون توز دومان قونماسين اوزونه تبريز! گولوستان باغينين سئيرينه گليم لاله ياماجيندا بيرده دينجه ليم ئوتن گونلرينه يئتيشمز اليم دوشوم هئچ اولماسا ايزينه تبريز! بولانيق سولارين آخسين دورولسون تزه گونلرينه بوسات قورولسون او گول جمالينا بيرده وورولسون توز دومان قونماسين اوزونه تبريز! ترجمه از شهربانوی داستان گو: اگر روزی بازوانم دور گردنت حلقه زند باز سرم را روی زانویت می گذارم ، تبریز از حسرت و هجران به جان آمده ام از ته دل به چشمانت نگاه می کنم ، تبریز ... آبهای گل آلودت ، روان و صاف شود یساط روزهای تازه ات باز به جمال گلت گسترده شود گرد وخاک به رویت ننشیند ، تبریز ... به تماشای باغ گلستانت بیایم در لاله زارت باز آرامش بیابم به روزهای رفته ات دستم نمی رسد لااقل دنبال ردت بیافتم ، تبریز پینوشت: دوستان، به دلیل گرفتاریهای درس و مشقی و غیره، تا آخر تابستان نخواهم توانست مطالب جدی ِ فلسفی درج کنم. به قول آلمانها: امیدوارم پوزش مرا بپذیرید. |
||
|
+
نوشته شده در دوازدهم خرداد 1385ساعت 16:36 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
ادامهی اعتراضات در آذربایجان ترکها بالاخره اعتراض کردند، چه دیر اما بهتر از هیچوقت. نمیخواستم راجع به این ماجراها بنویسم، علتش هم این است که معمولن در یک جو عصبی، نتایج ِ معقول کسب نمیشود. دلیل ِ نوشتن این پست هم نه این اعتراضات، که من با تمام وجود به آن خوشآمد میگویم، بلکه کامنتهایی ست که اینجا و آنجا از هموطننان فارس میخوانم و میبینم، هنوز آویزان به توهم فرهنگ ِ 2500 ساله، سعی در حقیر جلوه دادن ِ دیگری، بخوان غلبه بر احساس حقارت خود، دارند و بعضن با لحنی بسیار خودبرحقبین به این ناآرامیها اعتراض میکنند. به باور من ظلمی که بر اقوام ِ ایرانی در 100 سال ِ اخیر رفته است، از اجحافی که در حالحاضر بر زنان میشود هم تراژیکتر است. از زنان حق انتخاب ِ حتی لباس خود را گرفتند. از ترک و کرد و عرب حق ارتباط با خود ِ خود را، با زبان اش را، با ناخودآگاه اش را. اگر ما مردمانی دانا باشیم، بالاخره باید در قرن ِ بیست و یکم بفهمیم، که من ِ فرد از چه اهمیتی برخوردار است. شهلا شرف برای نجات ِ مناش ترک دیار کرد و خیلیهای دیگر هم مثل او. در جائی که فرد از فردیتاش تهی میشود، در جاییکه فرد رابطهاش را با درونش گم میکند، از خود بیگانه میشود، خاک و تمامیتعرضی وطن چه ارزشی دارد؟؟؟ به باور من هیچ. اگر هموطن فارس بالاخره دست از سر ِ کچل ِ فرهنگ 2500 ساله بردارد و به جای افتخار به موهوماتی، که با وجود عظمت احتمالیشان متعلق به دهها قرنها پیشاند، به مشکلات ِ امروزش برسد، به حرف ِ دیگری گوش بسپرد، در نقطهی صفر نمیمانیم و سرعت ِ رشد ِ مملکتمان زیر صفر نخواهد ماند. گذشته از اینکه اصلن نمیدانم فارس کی هست، چرا که ایران کشوری متشکل از اقوام ِ مختلف است، بر این نکته تآکید میکنم که هویت ِ ملی ما و زیبایی ِ کشور ما در همین تشابههای فرهنگی با وجود ِ تفاوتهای قومی ست. به راستی فارس کیست؟ شیرازیها را میگویند فارس؟ فکر نمیکنم یک مشهدی بفهمد منظور ِ شیرازی از "فلکه گازو" همان فلکهی گاز باشد. در تهران شهرستانیها دهاتی هستند. اما راستی تهرانی ِ اصیل هم داریم یا نسلشان منتقرض شده؟ به نظر میرسد چارهای جز به رسمیت شناختن هویت ِ یکدیگر نداریم. برای زجرکش نشدن، برای صلح و داغدارنشدن ِ عدهای آدم بیگناه راهی نداریم جز شناختن ِ یکدیگر. بگذاریم زبانها با یکدیگر به مقابله بنشینند. زبانی که قدرتمند است حفظ خواهد شد. در این اصل شک نکنیم. از نادانی ِ ما تنها جریانهای عقبماندهای از قبیل ِ پانفارسها، گرگهای خاکستری و پانترکها استفاده خواهند کرد، که نه تنها برای فارسها و ترکها، بلکه برای بقیهی اقوام هم هیچ ارمغانی جز خون و خونریزی نخواهند داشت. زمین را برای بچههایمان حفظ کنیم. آیندهی بچههامان را با تعصبهای بیاساس و حماقت تیره و تار نکنیم. بگذاریم هر کس خودش باشد. باور کنید خیلی ساده است. |
||
|
+
نوشته شده در هفتم خرداد 1385ساعت 11:17 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
در غسالخانهی عادلآباد زندان عادلآباد ِ شیراز یکی از وحشتناکترین زندانهای ایران بود و احتمالن هنوز هم هست. بنا بر تعریفهای زندانیانی که در عادلآباد اسیر بودند، بازجویان و زندانبانها از نظر قصاوت و میزان ِ روان پریشی ، چیزی در حد زندان بان های اوین و شاید هم بدتر بودند. باور نمیکردم روزی سندی در ارتباط با اعدام ِ محکومین به مرگ از طریق ِ خالی کردن ِ رگ ها از خون منتشر شود. اما شد. روی این لینک لطفن کلیلک کنید. اعدام با این روش یکی از رایجترین روشها در عادلآباد بود. کسانی که جسد ِ عزیزشان را تحویل میگرفتند، میگفتند حتی یک گلوله هم در اجساد ندیده اند؛ پدر و مادرها از جای باقی مانده از سرنگها و رنگ جسدها میفهمیدند که خون ِ بچههایشان را تا قطرهی آخر کشیدهاند. |
||
|
+
نوشته شده در پنجم خرداد 1385ساعت 10:1 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
دانشگاه تبریز، خاستگاه ِ علمی من ناآرامیهای اخیر در تبریز من را به سالهای خیلی جوانی، اولین سال های بعد از نجات از دبیرستان، سال های استقلال و سرانجام رسیدن به تنهایی ای که انگار قرن ها در حسرتش بودم، اولین سال های خود بودن و خود شدن، در هوای مخملی تبریز، برد. بیپولی و گرسنگی و قسمت کردن ِ آنچه دارم و ندارم با منصوره جان ِ اهریام. با خیال راحت و بیترس سیگار خریدن و سیگار کشیدن. یواشکی گوشهی حیاط حاج خانم، در محلهی تپعلیباغ، شراب ِ آلبالو انداختن و یواشکیتر با منصوره نوشیدن. طنین صدای لذتبخش اذان ظهر را در میدان ساعت شنیدن و مست شدن. سرازیر شدن در کوچهی للهبیگ، به خانه رسیدن و حاج خانم را دیدن، که با یک بشقاب برنج به استقبالات میآید و ....
توضیح عکس: استاد ِ عزیزم دکتر محمود نوالی با دو نفر از دوستان: پروین رئوفی از زنجان و روفیا از ارومیه. از هر دوی این دوستان بی خبرم.
توضیح عکس: با شهری از بندرعباس و شهرزاد از شیراز در محوطه ی دانشگاه. از این دوستان هم متأسفانه بی خبرم.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارم خرداد 1385ساعت 11:22 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
زبان مادری وولفگانگ ریبله در جستار ِ "زبان ِ نوشتاری و گفتاری"[1] حرف زیبایی میزند: زبان مادری، برعکس زبانهایی که در طول زندگی یاد میگیریم، تنها زبانی ست که با ضمیرناخودآگاه در ارتباط مستقیم است. [1] Wolfgang Raible: Orality and Literacy. In: Handbücher zur Sprach- und Kommunikationswissenschaft. Steger, Hugo (Hrsg.). - Berlin, New York: de Gruyter. Bd. 10. Schrift und Schriftlichkeit. 1984 |
||
|
+
نوشته شده در دوم خرداد 1385ساعت 22:8 توسط شهلا شرف
|
|
||