|
|
|
|
|
هانس گئورگ گاداما در میان دانشجویان وقتی که در ژوئن 1998 دانشجویان ِ الهیات گاداما را به دانشکده دعوت کردند، من در یک خوابگاه دانشجوئی درست رویروی دانشکدهی الهیات زندگی میکردم. قرار نبود سخنرانی کند. گفته بود بحث و گفتگوئی با دانشجویان خواهد داشت. وقتی که پیرمرد به زحمت نشست، همهی ما هیجانزده بودیم. روبروی ما گاداما، گادامای بزرگ نشسته بود. به جرئت میگویم، نفس همهی ما در سینه حبس شده بود. سخن اول را گاداما داد به دانشجویان. قرار شد دانشجوها سئوال کنند و او جواب بدهد. بیشتر سئوالها پیرامون ِ نسبیت و اخلاق و رابطهشان با حقیقت بود. میدیدم که پیرمرد زیاد حوصلهی جواب دادن ندارد. مرتب تکرار میکرد، نظرگاه هر کسی در بستر ِ فکری و ساحتهایی که در آن زندگی میکند، شکل میگیرد. و همین حرف را صبورانه تکرار میکرد. دانشجوها کمکم شجاع میشدند و بیشتر پافشاری میکردند که، پس حقیقت چه میشود، حقیقت مطلق. گاداما باز هم با حوصله جواب میداد، از حقیقت مطلق نمیتوانیم گزارشی بدهیم. بعد از مدت کوتاهی ناامیدی را در چهرهی دانشجویان میدیدم. همه انگار منتظر بودند که یکی از بزرگترین فیلسوفان ِ قرن بیستم، آخرین جواب را کف دستشان بگذارد و راحتشان کند. اما چنین نشد. وقتی دوربین به دست نشستم روی موکت، با 2 متر فاصله از گاداما، زل زد به عدسی دوربین. فکر میکرد میخواهم عکس تمامرخ از او بگیرم. نمیتوانستم بگویم، میخواهم موقع حرف زدن از او عکس بگیرم. بنابراین همینطور دوربین را در دست نگاه داشتم تا خسته شد و در جواب سئوالات به دانشجوها نگاه کرد. فیلسوف خوشمشربی بود. رانندههای تاکسی ِ هیدلبرگ خاطرههای خوشی از او دارند. با همه گپ میزد و مهمتر از هر چیز بیشتر شنونده بود تا گوینده. شهرتطلب نبود. کتاب "حقیقت و روش" را در 60 سالگی، آنهم به اصرار همسرش، که تکانی به خودت بده، نوشت. ندانستن برایش عیب نبود. به راحتی میگفت، اطلاعاتش کم است و دیگران بگویند. کافهنشینی را هیچوقت ترک نکرد. بیشتر مصاحبههایی که با او انجام شده، در کافهی مورد علاقهاش در محلهی "خانههای آجری" انجام شد. هانس گئورگ گاداما در 13 مارس 2002 در سن 102 سالگی درگذشت. |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 10:26 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
شرایط ِ گفتمان
دوست گرامی آقای نورالهی، در نوشتهی شما، که به شکل پیام در پست ِ "قضیه ی تنوین و نون" وارد کرده اید، چندین پیشداوری وجود دارد که مانع از درگرفتن یک بحث خوب، جدی و مفید بین من و شما میشود. سعی کردهام در مواردی که در زیر آوردهام نوشتهی شما را تحلیل کنم و بر روی خطاهای فکریتان انگشت بگذارم. 1- شما ناخودآگاه دچار تناقضگویی شدهاید. انتظار دارید که اولین حرکتهای اجتماعی و فکری از فرهنگهای دیگر، بخوانید فرهنگهای غربی، آغاز شود و ما باید صبر کنیم تا حرکت شروع شود و بعد به دنبال ِ آن حرکت تکانی بخوریم. نوشتهی شما: « من از شما می پرسم آیا شما حتی یک زبان را سراغ دارید که چنین بلایی برسرش آورده باشند؟ یا چنین وضعی داشته باشد؟» بعد هم از زبانهای انگلیسی و فرانسه و آلمانی مثال آوردهاید تا من یقین حاصل کنم، منظورتان زبانهای اروپائی ست. هرچند که این نظر به شدت با غربستیزی ِ شما در تضاد است، اما خودتان متوجه این تضاد نشدهاید. نوشتهی شما: «یکی از آسیبهای تفکر جهان سومی به نظر من مطلق گرفتن هر چیزی است که در غرب وجود دارد. کسانی که دارای تفکر جهان سومی اند تشخیص درد و هر نسخه ای را که «متمدنان فرنگی» برایشان بدهند و بپیچند به گوش جان می پذیرند » 2- دوست گرامی، معذرت میخواهم اگر اینچنین بیپرده با شما صحبت میکنم، اما به نظر میرسد شما با وجود اینکه اطلاعات همهجانبه ندارید، مثل هر آدم دیگری، اما راجع به همهچیز اظهارنظر میکنید. نوشتهاید، سر کدامیک از زبانهای آلمانی، انگلیسی و فرانسه چنین بلائی آوردهاند. سئوال من از شما این است: شما چقدر در جریان ِ تغییر و تحولات این زبانها هستید؟ بنده جرئت ندارم راجع به زبانهای دیگر قضاوت کنم، اما در مورد زبان آلمانی میتوانم بگویم که حرف اسچت (ß) در طی ده سال ِ اخیر در زبان آلمانی خیلی کم شده است و به باور من بالاخره روزی حذف خواهد شد. تا همین چند سال ِ پیش daß درست بود که حالا جایش را به dassداده است. مثالهائی که از زبان آلمانی آوردهاید همگی اشتباه هستند. دیفتونگها همیشه تلفظ ثابتی دارند. ei همیشه اَی تلفظ میشود. y همیشه ü. ph در زبان آلمانی در حال از بین رفتن است. دیگر به جای Telephon مینویسند Telefon. تقریبن مطمئنن هستم که متخصصین ِ زبان در دیگر زبانهای علمی دنیا هم چنین تغییراتی وارد کردهاند و میکنند. اما از آنجا که سواد ِ من و شما به دیگر زبانها قد نمیدهد به همین مقدار بسنده میکنم. 3- از شما میپرسم: شما تا حالا به یک غیرایرانی فارسی درس دادهاید؟ اگر ندادهاید بدانید که یاد گرفتن ِ زبان ِ فارسی برای غیرایرانیها خیلی مشکل است. آلمانیهائی را میشناسم که سالها ست فارسی یاد میگیرند، اما تلفظشان خیلی بد است. با کلمات ِ جدید مشکل دارند و از پس خواندن آنها برنمیآیند. دوست گرامی، زبانشناسی یک رشتهی تجربی ست. یعنی برای اثبات یک نظریه به تجربه و آزمایش نیاز است. شما که نمیتوانید به خاطر تعلقخاطرتان به زبان فارسی واقعیات را زیر پا بگذارید و به آرزوهاتان پناه ببرید. البته اگر میخواهید در حوزهی خرد اظهار نظر کنید. 4- نوشتهاید از هشت زبان سردرمیآورید. دوتای این زبانها، یعنی یونانی و لاتین، زبانهای مرده هستند. این به این معنا ست که هر ملتی بنا بر آواهای رایج در زبان ِ مادری میتواند واژههای یونانی ِ کهن و لاتین را تلفظ کند. در مورد ِ زبانهائی که اشاره کردید باید بگویم که ادعای شما درست نیست. زبان ِ آلمانی، که زبان دوم من است و فوق لیسانس دومم در ادبیات ِ آن است، زبانی ست از هر وجه بسیار منطقی. در مورد زبانهای دیگر، با وجود آشنائی شکسته بستهام با آنها، ترجیح میدهم اظهار نظر نکنم، چون خارج از حیطهی دانش من است. تا آنجا که متوجه شدهام، شما هم زبان آلمانی را بهتر از دیگر زبانهای اروپائی میدانید. 5- برخورد شخصی با دیگر متفکران باعث میشود که نتوانیم استدلال کنیم. همانطور که نوشته بودم این یکی از خصوصیات ِ مردمان ِ فرهنگهای شفاهی و نیمهشفاهی ست. یک اثر، وقتی که به شکل نوشته به ثبت رسید، دیگر تنها متعلق به آفرینندهاش نیست، بلکه متعلق به همه است، چون تبدیل به یک شیء میشود. شیای که میشود مستقل از خالقاش بررسیاش کرد. البته این نوع برخورد خیلی غیرمنتظره و عجیب نیست. کسانی که ذهنیت ایدئولوژیک دارند و در یک چهارچوب ِ خاص فکر میکنند و به تابعیت از آن چهارچوب ارزشگذاری میکنند، از این شیوه برای قلع و قمع کردن دیگران استفاده میکنند. این یعنی چی دوست من: «آشوری دشمن من است»، «از ویتگنشین بدم میآید»، «شما از آشوری خوشتان میآید»، «نام قیاسی علیالظاهر بیشتر شایستهی این فرد است»؟ اگر در حوزهی اندیشه اظهارنظر میکنید، این شیوه، شیوهی خردمندانهای برای تحلیل اندیشهها نیست. 6- بسیاری از جملات شما فاقد معنا هستند: « عجیب است. تا کنون من (و شاید ما فردیدی- هایدگری ها و دیگران) معتقد بودیم که ساختار زبان (چه در نگاه خرد یعنی واژگان و چه در نگاه کلان یعنی ساختار نحوی و به اصطلاح روح زبان) به اندیشه شکل می دهد بلکه اندیشه نیست مگر زبان و اندیشیدن نیست مگر کاربرد زبان (هایدگر بود یحتمل می گفت زبانیدن.» 7- آنچه که شما به عنوان استدلال از آن استفاده میکنید، تنها یک ادعا ست: « اثر خط نادقیق بر اندیشه این است که اندیشه مجال جولان می یابد و ایستا نمی ماند و می تواند با نظری عمیقتر و نه ظاهربین بلکه ماهیت بین Wesensschauend? و فلسفی (به زبان ما «حِکمی») به چیزها بنگرد.»، « غرب «آیین جمعی» (کولتور) دارد ولی «"فر"- "هنگ"» ندارد»، «... مارتین هایدگر که آثارش البته به نحوی زنداگاهانه (هرمنویتیکی) و نه چندان مستقیم آغازگاه بسیار مناسبی برای گفت و گو میان باختر زمینیان که بیشتر تحت تأثیر غربیان بوده اند و خاور زمینیان که در حوزه ی فرهنگی شرق به سر می برده اند تواند بود». 8- در مورد پهلوانان نوشتهاید که در تفکر اروپائی این پدیده بسیار رایج است: « در غرب مارکسیسم (مریدان مارکس) نئوکانتیانیسم (مریدان کانت) اگزیستانسیالیم (مریدان سارتر) و هزاران ایسم و دسته ی دیگر که حول یک شخص شکل گرفته باشند نداریم؟ و یک پرسش دیگر: اگر منصفانه بنگریم دسته بندی های آنها جزمی تر و گسترده تر است یا ما؟» دوست گرامی، اینها جریانهای فکری هستند. اطلاعات شما ناقص است. مارکسیسم یک جریان فکری ست که مارکس بانی ِ آن بود، اگزیستانسیالیسم یک جریان فکری ست که کییرکهگارد بانی ِ آن بود و هیدگا و سارتر و کامو و دیگران به آن پر و بال دادند و بقیهی جریانهای فکری هم به همچنین. در آلمان حداقل رایج نیست که یک نفر مراد باشد و وقتی حکم صادر کرد که صلات ظهر نیمهشب است، بقیه بگویند درست میفرمایید. اگر چنین بود که اندیشههای نو بوجود نمیآمد. چرا که رابطهی مرید و مرادی اجازهی پا فراتر نهادن از اندیشههای مراد را نمیدهد. 9- نوشتهاید: «غربیان همواره مظاهر فرهنگی شرقی را به دیده ی تحقیر و تقلیل نگریسته اند و به علت تفاوت ماهوی اما تاریخی (انسانها ماهیتی یگانه دارند) خاستگاه ذهنیشان از فهم کنه این مظاهر فرهنگی، به دور از عوارض و اضافات و زواید آنها، درمانده بوده اند». آقای نورالهی، تحقیق بر روی مردمانی که فاقد خط هستند از قارهی افریقا و جنگلهای آمازون شروع شد. باز هم از زاویهی پیشداوریهاتان حرکت کردهاید. 10- شما َ ِ ُ را حرف نامیدهاید. اینها حرف نیستند، بلکه تنها علائمی هستند که قرار است تلفظ کلمات را برای بچههای دبستانی راحتتر کنند. حرف علامتی ست که در صورت ِ حذفش واژه دیگر قابل خواندن نباشد و به عبارتی یک واژهی دیگر بشود. راستی واژهی انگلی را شما چطور تلفظ میکنید؟ اِنگلی یا اَنگــَلی یا اَنگـِـلی؟ 11- در مورد واژهی سنت دیگر آسمان و ریسمان را به هم بافتهاید. یعنی چه : « سنت مفهومی بسیار تاریک است و به نظر من تنها از زبان کسانی که در فکر بسیار تهیدست و بیمبالات اند شنیده می شود. چیزی به اسم «سنت» وجود ندارد »؟ سنت ِ مجموعه دانستنیهائی ست که یک ملت در حافظهی فرهنگی و زبانی سینه به سینه منتقل میکند. این چه ربطی به پوزیتیویسم و ... دارد؟ در این حیطه هم باز از پیشداوریهای خودتان به میدان آمدهاید و به کمک واژههای «تاریک»، «تهیدست»، «بیفکری» و «بیمبالات» سعی در قلع و قمع طرف مقابل دارید. دوست گرامی، فراموش نکنید که واژهها در حوزههای مختلف معانی مختلف دارند. واژهی «پدیده» و «فلسفه» در گفتگوی عادی و در حوزهی فلسفه دو معنای مختلف دارند. 12- و در پایان به مقالهی آقای آشوری، که ضمنن با ایشان خیلی دشمناید، استناد کردهاید و باز هم رسیدهاید به سر ِ سطر. با عرض معذرت به دلیل تنگنای وقت نمیتوانم نوشتهی شما را بیشتر موشکافی کنم، هرچند که فکر میکنم که همین کوتاه هم کافی باشد. |
||
|
+
نوشته شده در بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 22:14 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
مناظرهی وبلاگی (1) موضوع: هیدگا (یا هایدگر) و فردید مناظرهی نوشتاری بهترین نوع ِ بحث و گفتگوست. تمامی نظرات به صورت مکتوب قابل رجوع و دسترسی هستند. طرفهای این مناظره، تا الآن، دوستان نادیدهام سهند و آقای نوراللهی هستند. به نظر سهند مارتین هیدگا، فیلسوف شهیر آلمانی، در ایران فهمیده نشده و احمد فردید تنها به جهت اینکه او زمانی از اعضای حزب نازی بود، او را معبود خود کرده است. آقای نوراالهی برعکس معتقد هستند که فردید هیدگا را به درستی فهمیده است و به عبارتی بهترین شارح هیدگا ست. حرفهای دوستان به صورت پیام درج میشود. من هم سعی میکنم در این بحث همراهی کنم. دوستان دیگر هم اگر نظری داشتند، می توانند با کمال میل بنویسند. سعی کنید لطفن کامنت توهینآمیز نگذارید. بر احساساتتان غلبه کنید و در بحث با ما همراه باشید. فراموش نکنیم که در یک دوئل شرکت نکردهایم، بلکه در بحثی که به هر یک از ما کمک میکند، ضعفهای استدلالهایمان و پاشنهی آشیل ِ ذهنیتهامان را کشف کنیم. |
||
|
+
نوشته شده در بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 9:6 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
قضیهی نون یا تنوین موضوع ِ آخرین پست ِِ ناصر غیاثی، نویسنده و مترجم ِ ساکن ِ آلمان، ضرورت تطبیق ِ زبان نوشتاری و گفتاری ست که یکی از موارد آن جایگزینی تنوین و نوشتن ِ نون به جای آن است. این انطباق به نظر من هم خیلی ضروری ست. نه فقط یکی شدن ِ آواها و نوشتار ِ آنها، بلکه بیرون انداختن ِ حروف یکصدا مثل: ز، ض، ظ / ق، غ / ط، ت ... و داخل کردن ِ حروف ِ الفبائی در ازاء حروف صدادار از نان شب هم برای ما ایرانیان واجب تر است. الفبای زبان پشتو مرجعی بسیار قوی ست که میتوانیم در این راه از آن استفاده کنیم. "میلمان پاری" (Milman Parry)، زبانشناس فرانسوی، در سال 1928 در پایاننامهی دکترایش "L'Epithète traditionelle dans Homère",، به تفصیل به این مسئله میپردازد که ساختار ذهنی ِ انسان به شدت به زبان و نوشتار وابسته است. او این فرضیه را بر اساس حماسههای ایلیاد و ادیسه اثبات میکند. ایلیاد و ادیسه که حدودن 25 هزار بیت دارند، قرن هشتم پیش از میلاد برای اولین بار به تحریر درآمدند. بر اساس تحقیقات ِ پاری ایلیاد و ادیسه به شکل شعر توسط استادانی که کارشان حفظ کردن این متون بود، که احتمالن همان وظیفهی پردهخوانهای ما را داشتند، سینه به سینه نقل میشدند. از نظر پاری هومر، اگر که واقعن هومری وجود داشت، تنها اشعار را با ورود ِ الفبا و خط به یونان، نوشته است. گذشته از اقوامی که تنها فرهنگ شفاهی دارند، اقوامی هم هستند که از درجات مختلفی از شفاهیت بهره دارند. زبان عبری، عربی و فارسی جزو زبانهائی هستند که حروف صدادار ندارند. اقوامی که در فرهنگ شفاهی ِ مطلق به سر میبرند که البته فاقد الفبا هستند. اما فرهنگهای نیمهشفاهی هم خصوصیاتی از فرهنگهای شفاهی دارند که کمرنگ نیستند. بهرهبرندگان از فرهنگ شفاهی برای حفظ و انتقال ِ دانششان مجبور به استفاده از قالبهائی بودند. یکی از مهمترین این قالبها شعر و عروض بود. فرهنگهای نیمهشفاهی هم کمابیش از این قالبها استفاده میکنند. "والتر اُنگ" (Walter Ong)، زبانشناس ِ آلمانی، در همین راستا در کتابش "Oralität und Literarität" که در سال 1984 منتشر شد، اضافه میکند، نوشتن ِ ناقص کلمات باعث میشود که متکلمین به آن زبان مجبور به از برکردن تعداد ِ زیادی فرم و قالب باشند. بدون ِ این قالبها انتقال دانش ناممکن است. این فرم و قالبها و در امور فرهنگی به شکل کلیشه، باعث میشوند که افراد تحت این فرهنگها بتوانند: 1- کلمات را با دیدن آنها بشناسند. مثل: خواهر به جای خاهر. مثال ِ دیگر حذف ِ حروف بیصدا در الفبای ماست. مثلن نام هنگکنگ. تا یک بار نشنیده باشم که این کلمه چطور تلفظ میشود، نمیتوانیم درست بخوانیمش. 2- ذهنشان واجد کلیشهها و فرمهائی میشود که به آنها در انتقال ِ دانستههاشان کمک میکند. اما همین قالبها باعث میشود که این افراد نتوانند ایدههای نو عرضه کنند. در واقع نگاه ِ انتقادی و تحلیلی از اذهان ِ مردمان فرهنگ شفاهی و نیمهشفاهی یا کاملن پاک میشود و یا اینکه با جانکندنی به حیات خود ادامه میدهد. اُنگ 10 خصلت برای مردمان ِ فرهنگهای شفاهی برمیشمارد که چند تا از آنها بر مردمان ِ فرهنگهای نیمهشفاهی، بخوانید ما ایرانیان، قابل تعمیم است: 1- پهلوانان در این فرهنگها نقشی ویژه دارند. پهلوانها دانش ِ این مردم را سینه به سینه منتقل میکنند و تبدیل به قدیس میشوند. آنچه که پهلوان بر زبان میآورد باید حفظ شود و سینه به سینه منتقل شود تا فرهنگ حفظ شود. به وضوح میشود این پهلوانها را در جامعهی امروزی خودمان دید. فرهنگ ِ ما از رابطهی مرید و مرادی کم آسیب ندیده است. حتمن شما هم این مرادها را میشناسید: هدایت، خمینی، شاملو، فردید، فروغ، مرتضی آوینی، گلسرخی، مصباح، آشوری، جوادی ِ آملی، و الی ماشاالله. 2- گفتمانها در این فرهنگها آمیخته با احساس است و به ندرت رنگی از استدلال و واقعیت دارند. برخوردها به جای اینکه مبتنی بر متن باشند، شخصی هستند و به سرعت میتوانند به برخورد فیزیکی تبدیل شوند. 3- از حرف دیگران برداشت شخصی کردن و حمله به اشخاص کردن (در مورد نویسندگان بدون ِ تکیه بر متن ِ نوشته شده) از دیگر روشهای مردمان شفاهی ست. 4- انسان جامعهی شفاهی سنتی ست. او نمیتواند به راحتی از سنت بکند و طرحی نو در بیندازد. نتیجهای که این دو زبان شناس به آن رسیدهاند این است که شفاهیت تأثیری بسیار جدی بر ذهن و پروسهی فکر کردن میگذارد. در کلیشه و قالب فکر کردن، امکان خلق ِ اندیشهی نو را از ذهن میگیرد و انسان ِ جامعهی شفاهی و نیمهشفاهی را تبدیل به کسی میکند که دانشش تنها از مجموعهای قالب و کلیشه تشکیل شده و به شدت و حدت در جهت حفظ آنها میکوشد تا به نسل بعدی منتقل کندشان. |
||
|
+
نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:4 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دهم اردیبهشت 1385ساعت 12:4 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوم اردیبهشت 1385ساعت 14:20 توسط شهلا شرف
|
|
||