تبليغاتX
از یاد مبر که زندگی ات جاودانه نیست!
بر طاق «تیتوس» واقع در «فــُروم رُمانوم» حک شده است.

بخوانید و نظرتان را بنویسید.

 

 

مقاله‌ی زیر را لطفن بخوانید.

مقاله در سایت ِ انتخاب درج شده[1]. اگر مایل بودید، نظرتان را راجع به این مقاله بنویسید. اگر به نظر شما مقاله اشکال دارد و یا قوی ست، دلیل‌تان را بگویید. برای نظر دادن راجع به موضوع ِ مقاله، نیازی به شناختن ِ تمام و کمال ِ فردید و هیدگا، یا نیچه و یاسپرس وجود ندارد. به عنوان یک علاقمند ِ به فلسفه به موضوع نگاه کنید. تنها به یک مطلب اشاره می‌کنم: "بودن"، آنچه که در ایران "وجود" نامیده می‌شود، از نظر هیدگا امری ماورای ِ حسی نیست. هیدگا در پی اثبات خدا نیست. برعکس، او زبان را خانه‌ی بودن[2] می‌داند. این به این معناست که او بودن را امری زبانی می‌داند، به یک گزاره، فعل، تقلیل می‌دهد. این به این معناست که وجود ِ مطلق یا به عبارتی حقیقت ِ مطلق امری نیست که هیدگا در پی ِ رد یا اثبات آن باشد. تنها حقیقت ِ مطلق از نظر او حقیقت ِ هنری ست، چرا که تخیل ِ هنرمند مخلوق ِ خالق ِ آن، یعنی هنرمند است. به همین خاطر ذهن هنرمند معیار حقیقی بودن ِ هنر است و نه هیچ چیز دیگر. به همین جهت تنها در هنر است که سنخیت بین ِ هنر، یعنی محصول ِ کار هنرمند، و تخیل و فانتزی ِ مولد آن ممکن است. فردید و هوادارانش درست در نقطه‌ی مقابل هیدگا هستند. آنها می‌خواهند از وجود (بودن) به امر مطلق ِ ماورائی برسند. هیدگا می‌خواهد از بودن به انسان برسد. اگر با این دید مقاله را بخوانید، قضیه برایتان شاید ساده‌تر شود.

مطلب دیر اینکه سروش هم نتوانسته با هیدگا ارتباط برقرار کند. بنابراین مقاله را به عنوان پاسخ نامه ای به سروش نخوانید، بلکه مطلبی در جهت دریافت فهم فردیدیان از هیدگا.

 

تفكر هايدگر و فرديد

خبرگزاري انتخاب : به دنبال انتشار يادداشت مهدي صادقي تحت عنوان «فقر و فلسفه»، وي طي يادداشت ديگري توضيحاتي در مورد «هسته مركزي تفكر هايدگر و فرديد» ارائه مي دهد.صادقي كه فرزند آيت الله خلخالي است، در اين مقاله باز هم عبدالكريم سروش را مورد خطاب قرار مي هد و مي نويسد: آقاي سروش گفته اند به فكر كشف ريشه هاي خشونت و معرفي آن افتاده اند.براي اطلاع آقاي سروش لازم است بگويم كه آقاي خلحالي و فرديد طي گفتگوي مفصلي به اين نتيجه رسيدند كه بايد مشوق احزاب بود وبه توصيه آقاي خلخالي، فرديد كانديداي فدائيان اسلام شد ولي راي نياورد.

۲۴ فروردین ماه ۱۳۸۵ ساعت : ۲۰ , ۱۳

خبرگزاري انتخاب : به دنبال انتشار يادداشت مهدي صادقي تحت عنوان «فقر و فلسفه» در خبرگزاري «انتخاب» در دفاع از انديشه هاي فرديد و آيت الله خلخالي و بازتاب و واكنش گسترده ي صاحبنظران و خوانندگان «انتخاب»

 http://www.tik.ir/display/?ID=16898 ) ،

صادقي طي يادداشت ديگري با عنوان «تفكر هايدگر و فرديد»، توضيحاتي در مورد هسته مركزي تفكر هايدگر و فرديد ارائه مي دهد.

صادقي كه فرزند آيت الله خلخالي است، در اين مقاله باز هم عبدالكريم سروش را مورد خطاب قرار مي هد و مي نويسد: آقاي سروش گفته اند به فكر كشف ريشه هاي خشونت و معرفي آن افتاده اند. بنده بسهم خود اين امر را مي پسندم و براي ايشان آرزوي موفقيت ميكنم. براي اطلاع آقاي سروش لازم است بگويم كه آقاي خلحالي و فرديد طي گفتگوي مفصلي به اين نتيجه رسيدند كه بايد مشوق احزاب بود وبه توصيه آقاي خلخالي، فرديد كانديداي فدائيان اسلام شد ولي راي نياورد.

«انتخاب» ضمن تشکر از جناب آقای صادقی، مجدداً از هرگونه نقدی در حوزه های فکری و اندیشه گی یا دیگر حوزه ها استقبال می کند.

*گروه اندیشه

*تفكر هايدگر و فرديد

چندي پيش صاحب اين قلم در مقاله اي تحت عنوان فقر فلسفه و فلسفه فقر به بيان مختصري از تحولات فكري فرديد وهايدگر و مخالفت با آنها توسط برخي از روشنفكران ديني پرداخت . اين مقال مبتني بر انديشه هاي هايدگر و فرديد صورت گرفته و نگارنده سطور مجبور است براي توضيح و روشن شدن اذهان به بيان مختصري از موضوع مجادله بپردازد.

علت نگارش اين مقال نيز پرسشهاي متعدد دوستان در مورد هسته مركزي تفكر هايدگر و فرديد بوده است.

مارتين هايدگر و احمد فرديد دو متفكر معاصر و تقريبا همزمان در آلمان و ايران زيسته اند. هايدگر تاثير زيادي بر انديشمندان آلمان و جهان داشته و فرديد نيز بسهم خود تاثير بسزايي در انديشمندان ايراني و بعضا خارجي داشته است. فرديد بعداز جنگ دوم درفرانسه و آلمان با انديشمندان آلماني و فرانسوي كه متسقيما تحت تاثير هايدگربوده آشنايي داشته است و بعدا خود نيز با مطالعه آثار هايدگر نيز بطرح مسائل اين متفكر در درس گفتارهاي خود مي پرداخت. انديشمندان ايراني نيز بعضا با آشنايي با تفكر اين دو دانا و بجرات ميتوان گفت داناترين روزگار، به موضعگيري له وعليه آنها پرداخته اند. اغلب اين موضعگيريهاي نسنجيده و ناشي از عدم آشنايي با هسته اصلي تفكر آنان بوده است. طرح مختصري از مباني تفكر اين دو متفكر مستلزم طي مقدمات و آشنايي با تحولات اجتماعي مخصوصا بعداز جنگ‏‏ دوم در اروپاست كه از حوصله اين مقاله خارج است. هايدگر متفكري است كه با طرح اصطلاحات خود ساخته و پيچيده به طرح مسائل مورد نظر خود عنايت داشت و فرديد اولين كسي است كه با ترجمه برخي از اصطلاحات هايدگري نظر به حكمت انسي، و تفسير زند آگاهانه (هرمنويتيك) براي اولين بار در ايران راه را براي مطالعات فلسفي فيلسوفان آلماني زبان گشود. ترجمه اصطلاحات هايدگر توسط فرديد بخوبي گوياي نسبت تفكر اين دو متفكر است و فرديد آنرا به هم سخني و در بسياري از موارد به يك سخني تعبير ميكرد.

حقير معتقدم اين دو متفكر داناترين روزگارند زيرا مسائلي را براي اولين بار مطرح كرده كه هنور در غرب و ايران مطرح نشده است. براي مثال هايدگر اصطلاحاتي نظير Vorhandenheit , Zuhandenheit را براي اولين بار در فلسفه آلمان مطرح ميكند كه فرديد اولي را به شي حضوري و دومي را به شي حصولي ترجمه ميكند. يا مثلا فرديد اصطلاح اگزيستانس هايدگر را به تقرر ظهور، دازاين را به حوالت فرديي وتاريخي و يا حضور ، Sein را به وجود ، Seyn را به تجلي وجودي،Lichtung را به ساحت و رواق وجودي در تفكر، Zeitlichkeit را به شان زماني، Seinlichkeit را كه اصلاحي ساخته هايدگر است به شان وجودي و بسياري اصطلاحات ديگر كه فرديد با توجه به علم الاسماء تاريخي يا اتيمولوژي به زبان فارسي ترجمه ميكرد و بيان آنها از حوصله اين مقال خارج است. گرچه كلمه دازاين در فلسفه قرون وسطي و در آنسيكلوپدي هگل بكرات آمده است ولي معني مورد نظر هايدگر براي اولي بار توسط وي مطرح شده است. براي مثال هايدگر كلمه  Da در دازاين را به محل فرود آمدن ستون نوري ازخورشيد از لابلاي جنگل تشبيه كرده است كه فرديد به ساحت و افق وجودي-زماني ترجمه كرده است و در زبان روز مره آلماني به معني اينجا وآنجاست.

شايد اينجا و آنجا بودن انسان صفت اصلي حضور انساني است كه فرديد آنرا به حضور و حوالت نيز ترجمه كرده است. فرديد بنوبه خود اصلاحاتي را براي اولين بار مطرح ميكرد كه هنوز كسي آنرا بصورت پديدار شناسي وجودي مطرح نكرده است. نظير ترس آگاهي، مرگ آگاهي ، خوف و خوف اجلال. لازم به تذكر است كه فرديد در مورد زمان، درس گفتارهاي مفصلي داشته و براي خود فلسفه زماني خاصي قائل بود.

روش تفكر هايدگر را ميتوان مشابه روش سقراط دانست. تلاش سقراط در محاورات واداشتن ديگران به تفكر و رسوخ به كنه مسائل بود. همين امر سر انجام موجب محاكمه او گرديد و اورا بجرم ايجاد شبه و شك به مرگ محكوم كردند و جالب اينكه روزهاي قبل از مرگ شاگردان وي به او پيشنهاد كردند كه از زندان فرار كند و او گفته است كه اول ببينيم فرار چيست و بعد در مورد آن تصميم بگيريم.

هايدگر در كتاب مفصل تفسير سوفيست افلاتون سقراط را بزرگترين متفكر همه زمانها دانسته است. هايدگر در طرح مسائل تفكر مانند سقراط ديگران را همراه خود به مواضع تعيين كننده و خطرناكي ميكشاند و بهمين مناسبت بعضا از همراهي باز ميماندند. هايدگر در يكي از درس گفتارهاي آخر عمر گفته است هدف از زندگي فلسفي او ايجاد نسبت جديدي بين انسان ووجود بوده است. بنظر هايدگر ما بايد دست به يك دستروكسيون فلسفي براي رسيدن به مباني فلسفي در فرهنگ ماقبل سقراطي بزنيم .

بنظر هايدگر بزرگترين نبردها در فلسفه حول مساله بسيار ساده و پيش پا افتاده ايست كه ما هر روز صدها بار آنرا تكرار ميكنيم. و آن وقتي است كه ميگوئيم چيزي هست و يا نيست . بنظر هايدگر دربحث از عدم، بيشترين بحث در باره وجود درجريان است. براين اساس هراكليت و پارمنيدس فيلسوفاني اند كه به وجود پرداخته و وجود خورشيد و ظهور آن در نزد پارمنيدس شبيه به عروض وجود و تجلي آن در موجودات است. طرح مسائل تفكر و وجود و نياز به رسيدن مباني مشخص در مباحثات، در محاورات افلاتون به اوج ميرسد.

در محاورات شاهد بحثهاي سقراط با گرگياس و تئتتوس و ديگران مي باشيم كه هسته اصلي تفكر سقراط را منعكس مي كنند. سقراط ميگويد ما بايد از نقل و فولهاي بي پايان در مورد مقاهيم اجتناب كرده در جايي با توافق بر سر يك مفهوم مشخص بمثابه پايه توقف كرده و مبناي مباحث بعدي را تنظيم كنيم تا به نتيجه مشخص برسيم. پرسشهاي دقيق سقراط بعضا با خسته شدن حضار به جايي نميرسد ولي هسته اصلي تفكر اورا بخوبي ميتوان در محاورات مشاهده كرد.با تكيه به تفكر هايدگر و فرديد، ميتوان گفت بحث كلمه وكلام در محاورات سقراط همان بحث وجود و موجود و تجلي اسمايي آنهاست. فرديد ميگفت بحثهاي سقراط بحث اسماء و بعضا اسماء الله است.

از نظر هايدگر بعد از سقراط طرح وجود به فراموشي سپرده شده و افلاتون بعد از خروج از غار پرسش از حقيقت را با طرح فاينومنون متوقف كرده است. فاينومنون بعدا فنومن شده و آن شي در زير آفتاب است چنانكه هست و مستقيما قابل مشاهده انسان است. فرديد نيز اين كلمه را به پديدار تعبير كرده است. بنظر هايدگر افلاتون در همين جا متوقف شده و بعبارتي تاريخ متافيزيك غرب از اينجا يعني با فراموش شدن وجود وطرح موجود آغاز ميشود.

اگرچه در سراسر قرون وسطي و دوره جديد از وجود بحث مي شود ولي اين وجود همان موجود است كه بصورت شيئيت ، عينيت، سوبژه و ابژه و نظاير آن مطرح ميشود. از نظر هايدگر در كلام و الاهيات مسيحي، خدا بصورت ابژه مطرح است گرچه اورا خالق و عله العلل ميدانند و بنظر فرديد حكماي اسلامي هم اغلب دچار اين بليه شده اند.

بنظر فرديد اصالت وجود وماهيت هردو در نهايت به يكجا ميرسند. البته فرديد براي خود اصالت وجود و ماهيت ويژه اي مطرح ميكرد. وجود فرديد همان وجود هايدگر و بنظر او در تجلي اسمايي و صفاتي است. بنظر هايدگر افلاتون و ارسطو در طرح ايپوكايمنون و سيمبوبيكاس كه به جوهر وعرض ترجمه شده، بعلت مشكلات زباني و نير ابهام در بيان مطالب ، نتوانسته اند به طرح وجود آنطور كه بايد و شايد بپردازند. طرح اجمالي »اوزيا« و »اون« به معني وجود در نزد افلاتون و ارسطو فاقد معناي تجلي وجودي هراكليتي است. در هر صورت هايدگر خود را متاثر از ارسطو دانسته و مطالعه آثار او در دهه 20 قرن 20 زمينه كار او در طرح كتاب وجود و زمان بوده است.

بنظر هايدگر در قرون وسطي موجوديت ارسطويي در دستگاههاي انديشمندان و متالهين مسيحي بصورت اونتوتئولوژي و تئواونتولوژي همان طرح و ادامه موجوديت ارسطويي است كه بنظر فرديد بصورت اصالت وجود صدرايي در طرح برهان صديقين به اوج ميرسد. فرديد اصطلاح In der Welt Sein هايدگر به معني در ساحت عالم بودن و افتادگي در وجود بصورت عالم را كه اشتباها كون في العالم ترجمه كرده اند متافيزيكي ميدانست و آنرا به ساحت وجودي و تاريخي عالم ترجمه ميكرد.

هايدگر وجود را ويژه انسان ميدانست و آنرا معادل تفكر قرار داد. نهايت اينكه وجود همان زمان است .وجود در مرحله تجلي اسمايي و صفاتي در مرحله ظهور در كلام است. نظر به اين معني است كه هايدگر زبان را خانه وجود ميدانست. ما در افق زماني سير ميكنيم وآگاهي فلسفي مستلزم گذشت به افق وجودي نظر به حضور انسان است.

در اينجا بايد گفت Kehre به معني رجعت يا بازگشت نيست بلكه گشت و عطف و عنايت وتوجه است. بنظراو انسان نه موجود است و نه حيوان ناطق بلكه منحصرا داراي دازاين بوده و باصطلاح فرديد انسان داراي حضور وحوالت است. در اين حضور است كه حصول معني ميدهد و شيئيت و ذهنيت مطرح است. ترس وخوف و عافيت و حضور و غيبت و حال و اوصافي از اين دست اگزيستانسيالهاي دازاين اند كه فرديد به تقررات ظهوري و وجودي انسان ترجمه كرده است.

بنظر هايدگر ما در عالم افتاده ايم و اين افتادگي در حالت Vorontologie است كه فرديد افق وجودي يا وضع ماتقدم وجودي نظير Aprioritaet ميدانست . براي شناخت درست انسان بايد ابتدا نسبت به اين وضع بمثابه مقدمه و سپس وضع تاريخي آن يعني حوالت معرفت حاصل كرد. بر اين اساس است كه هايدگر به لزوم طرح تفكر جديدي مي پردازد كه آنرا راه تفكر ناميده و اين راه بي پايان است و تا انسان زنده است اين راه ادامه دارد. بنظر هايدگر طرح هر گونه روش براي انسان مستلزم شناخت وجودي و حضوري انسان است. بر اين اساس بنظر هايدگر لازم است كنار هر معمار يك فيلسوف بنشيند. در منزل اينشتين در برن عكسي از يك فيلسوف بر ديوار نصب شده و اينشتين انديشه هاي خودرا ملهم از او ميدانست.

فلسفه ماقبل سقراط از نظر هايدگر فلسفه آغاز است و پايان اين آغاز،آغاز فلسفه قرون وسطي است و در پايان اين و بعد از دروه جديد كه ادامه همان قرون وسطي است، بشر نيازمند آغازي ديگر است كه آنرا به Andere Anfang تعبير ميكند. اين صيرورت تاريخي انديشه موجودي(ونه وجودي)، در سير فلسفي ايده آليسم آلمان شكل ميگيرد و بنظر هايدگر كانت وهگل و نيچه قدمي جلوتر از ارسطو بر نداشته اند وآنان گفته هاي ارسطو را در قالب الفاظ ديگري بيان كرده اند. با ظهور نيچه فلسفه نيهيليسم آلمان يعني متافيزيك به اوج ميرسد. گرچه نيچه بقول هايدگر سعي زيادي براي گذشت از نيهيليسم بخرج ميدهد ولي نظير ارنست يونگر همچنان در روي مرز نيهيليسم درجا ميزند.

بنظر صاحب اين قلم از آنجايي كه هايدگر گوته را هم ايده آليست ميدانست، نميتوان شباهتي بين او تفكر شاعران حافظ برقرار كرد. گرچه برخي سعي ميكنند بهر قيمت كه شده حافظ را به گوته بچسبانند. درحاليكه حافظ آلمان فريدريش هولدرلين است. اوست كه با كشاندن خدايان از آسمان به زمين با آنها همسخني بر قرار ميكند.

سرنوشت تاريخي ملت آلمان را ميتوان در شعر هولدرلين مشاهده كرد و بنظر فرديد حافظ بعنوان تنها متفكر شاعربيانگر هسته تاريخي ملت ايران در سرزمين ايران است. شاهرخ مسكوب در كتاب پر مغز و بينظير خود بنام در كوي رندان به تفكر حافظ و مقايسه اجمالي آن با تفكر شاعرانة هولدرلين و هايدگر پرداخته است. از نظر هايدگر كانت نتوانست قدمي جلوتر از ارسطو برداشته وچيز جديدتري از ارسطو ندارد. فهم فلسفه كانت بسيار مشكل است و حتي آلماني زبانها نظير ارنست كاسيرر يهودي كه از نئوكانتيهاست نتوانسته به درك درست فلسفه كانت بپردازند.

يك از عجايب روزگار اينست كه فراماسونها و فلاسفه يهود ارادت خاصي به كانت و نئوكانتيانها دارند. هايدگر اين فلسفه را در آغاز قرن بيستم در بحران معرفت شناسي ميدانست و گرچه به اساتيد نئوكانتي خود احترام ميگذاشت ولي از اول راه خودرا از آنها جدا كرده بود. كارل ماركس گفته است كه تاكنون فلاسفه به تعريف جهان پرداخته اند اكنون بحث بر سر تغيير آن است. هايدگر در همين جا مي پرسد كه تغيير بر چه اساسي بايد صورت گيرد؟ و با اين پرسش باب جديدي در لزوم طرح تفكر وجودي معاصر گشود. هدف هايدگر بيان يك فلسفه سياسي و يا اخلاق نبود. بلكه چنانكه خود گفته است ايجاد نسبت جديدي بين انسان و وجود بود. گرچه كساني نظير بينس واگنر، مدارد بوس ، كارل اشميت، السكاندر اشوان و ديگران سعي در ارائه تفسيري انساني و انسان شناسانه مبتني بر دازاين هايدگر داشته اند ولي هايدگر با مطالعه برخي از اين آثار، آنها را مغاير بر اهداف خود ميدانست و برخي را هم در فهم و طرح دازاين بصورت مبنايي براي نظامي انساني واخلاقي دچار اشتباه ميدانست.

هايدگر بارها گفته بود كه معلم اخلاق نيست و آيندگان بايد براي اين كار براساس يك فلسفه وجودي و حضوري تلاش كنند. بنظر هايدگر كمونيسم،‌ آمريكانيسم، و اشكال ليبراليستي وچب نو و نظاير آن همه اشكالي از متافيزيك و نهايتا نيهيليسم غربي اند كه راه را به تفكر بسته اند. اين اشكال حكومتي بنام دمكراسي را فرديد سلطه الدهماء يعني سلطه تاريكي و ظلمت ميدانست. مضافا اينكه معلوم نيست كه دمكراسي به چه مفهوم ومعناي است؟ بنظر هايدگر و فرديد در روزگار عسرت و پريشاني ما قبل از هر چيز به تفكر نياز داريم، چيزي كه اصلا آنرا به فراموشي سپرده ايم.

بنظر هايدگر آنچه له وعليه نيچه در آلمان گفته و نوشته شده ربطي به انديشه هاي او نداشته است . سربازان در جنگ اول جهاني در سنگرها در اوقات فراغت كتاب چنين گفت زردشت نيچه را ميخواندند و هايدگر كه خود در جنگ اول سرباز بود گفته است كه فقط بعنوان سرگرمي اين كتاب خوانده ميشد و كسي از فلسفه وراي آن خبري نداشت. فرديد ميگفت در ايران كسي نميتواند نيچه را درك كند گرچه همه كتابهاي اورا ترجمه كرده اند. بنظر حقير اين گفته فرديد درمورد فيلسوفان ديگر هم صادق است. گرچه پراكنده برخي از آثار آنها ترجمه شده ولي هر كسي از ظن خود يار آنها شده و بدون طي مقدمات و آشنايي عميق با فلسفه آلمان نميتوان فهميد كه منظور نيچه از خدا مرده است چيست؟ بنظر فرديد هايدگر در تفسير دوجلدي خود از فلسفه نيچه به بيان لب مطالب خود پرداخته و اين دو كتاب بسيار خواندني است. هايدگر در اين تفسير با اشاره به نازيها وبهره برداري نادرست از نيچه در جهت تبيين يك فلسفه نژادي، گفته است كه اگر ملت آلمان بخواهد به نجات ساير ملتها بپردازد بايد ابتدا با پرسش فلسفي از وجود به نجات خود بپردازد و سپس به وجود ديگران فكر كند.  

اين كمال بي انصافي و بعبارت مولوي تاويل باطل است كه بخواهيم با تفكر بزرگترين متفكران روزگار با برچسبهايي نظير خشونت طلب و نازيست وطرفدار نازيست و فاشيست نظاير آن بدون مطالعه آثار آنان به مقابله بپردازيم. شاگردان هايدگر نظير گادامر، ماركوزه، هابرماس، فون هرمان، كارل لويچ ، هانا آرنت و يا دوستان او نظير كارل ياسپرس كه زنش يهودي بود ملهم از انديشه هاي هايدگر بوده و آثار آنان بيانگر واضح اين مطلب است . ياسپرس نوشته هاي خودرا براي تصحيح بنزد هايدگر ميفرستاد. اساتيد دانشگاه در زمان نازيها بايد به عضويت حزب نازي در مي آمدند. عضويتي اجباري نظير عضويت در حزب رستاخيز. حقير در زمان شاه دانشجو بودم وبا صدها نفر ديگر از دانشجويان و بعضا اساتيد دانشگاهها در زندان بسر ميبرديم . يك روز راديو اعلام كرد كليه اساتيدو دانشجويان كشور به عضويت حزب رستاخيز درآمدند. آيا مينوان به استناد اسناد موجود در دانشگاه تهران اساتيدي نظير دكتر شريعتي و آيت الله مطهري و مفتح و ديگران را كه در زمان شاه استاد بودند، عضو حزب رستاخيز ناميد؟  

هايدگر عضويت خود را منوط به عدم فعاليتهاي حزبي كرد و حتي به صورت آشكار و پنهان با مقاصد نازيها مخالفت ميكرد. او با اخراج اساتيد يهودي از دانشگاه فرايبورگ مخالفت كرده و بعد از 9 ماه از رياست دانشگاه بعلت مخالفت با نازي كردن دانشگاه استعفا داد . اگر او نازي فعال بود حتما برياست خود ادامه ميداد و كساني نظير هانا آرنت كه يهودي بودند بهتر از روشنفكران ديني ما ميتوانستند در نازي بودن هايدگر قلم فرسايي كنند. در حاليكه آرنت فلسفه سياسي خودرا مديون هايدگر است وتا روزهاي آخر عمر هرگاه به آلمان ميرفت سري به خانه هايدگر در فرايبورگ ميزد. قريب به سه ميليون مقاله و رساله ونوشته و كتاب در مورد هايدگر نوشته شده و نوشته هاي ضد هايدگر به تعداد انگشتان يك درست نميرسد و در آلمان و درايران اهل مطاله ميدانند كه اين مطالب جديد نيست و بيشتر ملهم از سياستهاي انگليسي عليه آلمانهاست و روشنفكران ما نظير عبدالكريم سروش ندانسته آنرا تكرار ميكنند.

اگر دهها كتاب ديگر هم عليه هايدگر در فرانسه و جاي ديگر نوشته شود، چيزي اضافه بر مطالب موجود نخواهند نگاشت و بهتر است روشنفكران ديني ضد هايدگر و فرديد به نقد مطلبي از آنها پرداخته و با رعايت ادب نقشي درروشنگري اذهان ايفا نمايند. ماركوزه و جمعي ديگر از طرف سيا بعد از جنگ مامور به شناخت ريشه هاي نازيسم شدند. ماركوزه نه تنها مطلبي عليه هايدگر ننوشت بلكه حتي در آخر يكي از كتابهاي هايدگر مقاله اي مفصل از او چاپ شد. معلوم نيست آقاي سروش و ديگران با طرح نازي بودن هايدگر و فاشيست بودن فرديد و پيروان آنها بدنبال چه ميگردند و هدفشان چيست ؟ سعادتي نصيب اين حقير شده و تا كنون بيش از هفتاد جلد از كليه آثار هايدگر را كه به صدو چند جلد ميرسد مطالعه كرده ويادداشت برداري كرده ام. در هيچ كتابي از كتابها ودرس گفتارهاي هايدگر مطلبي در تائيد فاشيسم ونازيسم نمي توان يافت. تحليل اوضاع تاريخي و رسالت تاريخي دانشگاهها در هر كشوري ميتواند موضوع روز باشد چنانكه در كشور ما هم هست.آيا روشنفكران ضد تفكر هايدگر و فرديد براي دانشگاه رسالتي علمي و فلسفي و تاريخي قائل نيستند؟ قائل شدن چنين رسالتي براي دانشگاهها درزمان نازيها به معني دفاع از نازيسم است؟

با بحران 1929 در اروپا و ايجاد موج بيكاري عظيم و ورشكستگي صنايع، نازيها با پيام جديد حاوي كار و شغل و مبارزه با فقر و بيكاري در آلمان بروي كار آمدند و كسي دست آنها را نخوانده بود كه بعد از به قدرت رسيدن چه خواهند كرد؟ در ابتدا همه مردم طرفدار نازيها بودند نظير بسياري ازحكومتهاي ديگر كه در ابتدا اكثريتي طرفدار دارند و سپس اين اكثريت در اثر سياستهاي نابسامان و جنگ و غيره به اقليت تبديل ميشود. جاي دوري نرفته ايم و بقولي تاريخ در همين جا و همه جا تكرار ميشود.  

فرديد ميگفت در وصيتنامه كساني كه در جبه هاي جنگ شهيد و يا كشته شده اند، خلوصي حضوري و مرگ آگاهانه ميتوان ديد. فرديد بعضي از اين وصيتنامه ها را از روزنامه قيچي ميكرد و در سخنرانيهاي خود آنها را ميخواند و تفسير ميكرد. آيا اين تقديس خشونت است؟ اصلا اين چه ربطي به خشونت دارد؟ چرا روشنفكران وطني ما مطلبي از هايدگر وفرديد را نقل نميكنند و سپس به تحليل و انتقاد و يا رد آن نمي پردازند؟ ديوانه يا پريشان خواندن، بد آموز دانستن و يا فاشيست ونازيست خواندن داناترين متفكر ايران، چه مشكلي از آقاي سروش و نظاير ايشان را حل ميكند؟ فرديد هيچگاه طرفدار خشونت نبود و اگر مستمعي از مستمعان او طرفدار خشونت باشد به او چه ربط دارد؟

اگر آقاي سروش وديگران كه مخالف هايدگر و فرديداند مطلب جديدي ارائه كنند، ما آنها را متفكران جديد و بزرگترين متفكر مي ناميم. ما هيچ تعصبي به تفكر اين وآن نداريم. آقاي سروش تصور ميكنند كه فقط خودشان كتاب ميخوانند و طرفدار دمكراسي و پلوراليسم اند. چطور ميشود در حاليكه هنوز زخمهاي شكنجه دوران پهلوي بر بدن ما زندانيان سياسي سابق قابل مشاهده است ، قائل به شور و مشورت و پلوراليسم نباشيم؟ احزاب حاكم و اپوزيسيون و گروه ها در درون خود بيشترين پلوراليسم را دارند. اشكال كار اينست كه آنرا به جامعه سرايت نميدهند و ديگران را دگر انديش و غير خودي ميدانند. نتايج دمكراسي غربي، غارت و فقر و فلاكت جهان سوم، تخريب محيط زيست، صدور اسلحه و كمك مستقيم و غير مستقيم به رژيمهاي ديكتاتوري و بسياري ديگر از نابسامانيهاي جهاني است. حتما آقاي سروش موافق اين نتايج دمكراسي براي جهانيان ومردم كشورما نيستند. اگر با تمام شدن نفت و گاز و اورانيوم در كشورهاي غربي اقتصاد جنگي حاكم شود و بساط احزاب و آزاديها و خيلي چيزها ي ديگر را جمع كنند آنوقت بازهم آقاي سروش مدافع دمكراسي وآزادي از نوع غربي و يا پلوراليسم اند؟ اگر در جمعي از انديشمندان نظريه اي مطرح شود كه آقاي سروش يا نظاير ايشان عضو آن جمع باشندو نهايتا كار به راي گيري كشيده شود و نظريه اي اساسا نادرست بعنوان بر آيند تفكر جمع يا اكثريت مطرح شود، آقاي سروش آنرا مي پذيرند؟ آيا باستناد اينكه آقاي سروش زماني عضو شوراي انقلاب فرهنگي واز افراد موثر حاكميت بوده اند ميتوان نظريات ايشانرا درست و خطا پنداشت؟

آقاي سروش گفته اند خلحالي و فرديد خشونت طلب بودند و خشونت برخي از روحانيان تنها از ايشان نيست بلكه ناشي از فلاسفه اي نظير فرديد است.

آقاي سروش گفته اند به فكر كشف ريشه هاي خشونت و معرفي آن افتاده اند. بنده بسهم خود اين امر را مي پسندم و براي ايشان آرزوي موفقيت ميكنم.

براي اطلاع آقاي سروش لازم است بگويم كه آقاي خلحالي و فرديد طي گفتگوي مفصلي به اين نتيجه رسيدند كه بايد مشوق احزاب بود وبه توصيه آقاي خلخالي، فرديد كانديداي فدائيان اسلام شد ولي راي نياورد.

فرديد قائل به روشنگري بود و ميگفت بايد بي پرده سخن گفت و همين امر باعث شد كه بسياري از او رنجيده خاطر شوند.

فرديد و خلخالي از سرسخترين مخالفان حقيقت فداي مصلحت بودند و نظر و عمل آنها حاكي از اين مطلب است. طالبان خشونت ممكن است از اصطلاحات هر فيلسوف و غير فيلسوفي استقاده كنند. اين چه ربطي به فيلسوف و انديشه هاي او دارد؟

*مهدي صادقي

22فروردين 1385

 



[1] http://www.entekhab.ir/display/?ID=18334&page=1

[2] Martin Heidegger: «Brief über den Humanismus» in: Platons Lehre von der Wahrheit, Francke Verlag Bern und München, 1975. S. 53

+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 23:11  توسط شهلا شرف  | 

 

نوشتن‌درمانی

  

 

می‌گوید: «تو اهل فلسفه‌ای یا سیاست‌مداری؟»

می‌گویم: «دست ِ خودم نیست. اگر در مقابل ِ بی‌عدالتی و نا‌قابلیت‌های‌سیاسی سکوت کنم، خفه می‌شوم.»

می‌گوید: «انتخاب کن: داستان‌نویسی یا سیاسی هستی یا فیلسوف؟»

می‌گویم: «والله چه عرض کنم. کافی ست یکی از این سه را از من بگیرند تا بخشکم.»

می‌گوید: «بابا، تو خواننده‌های این وبلاگ را گیج کردی. یا از سیاست بنویس، یا از فلسفه، یا از ادبیات. آخر نمی‌شود که خواننده‌ی بیچاره‌ای که افکار ِ به قول تو...»، لبانش را گرد می‌کند و با لهجه‌ی غلیظ آلمانی می‌گوید: «...هیدگا را می‌خواهد تعقیب کند، دنبال ِ مطالب بگردد که!!!»

می‌گویم: «چشم. مطالب را جدا می‌کنم.»

 

... و جدا کردم. در وبلاگ ِ "نوشتن درمانی" داستان‌ها و مطالب ِ غیرفلسفی از جمله مطالب ِ سیاسی را خواهید خواند. به روز شدن ِ "نوشتن‌درمانی" را در "از یاد مبر که زندگی‌ات جاودانه نیست!" اعلام می‌کنم.

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین 1385ساعت 10:37  توسط شهلا شرف  | 

 

نگاه انتقادی به پاراگرافهای یک و دوی ِ کتاب بودن و زمان

 

دوستانی که از این وبلاگ دیدن می‌کنید، راستش از این روند اصلن راضی نیستم. قرار نیست که من بودن و زمان را بخوانم و خلاصه‌اش را، همراه با توضیحات خودم، اینجا بنویسم و شما بدون ِ اعتراض یا عکس العملی فقط بخوانیدش. مسئله‌ی من هیدگا و فلسفه‌اش نیست. هیدگا به نظر من در تاریخ فلسفه همان نقشی را دارد که دکارت در آغاز عصر روشنگری داشت. همان نقشی را دارد که کانت در معرفت‌شناسی داشت: نقشی کلیدی در تاریخ فلسفه. اینکه بودن و زمان را تا آخر بخوانیم آنقدرها مهم نیست. مهم آشنائی با دگرگونی‌ای ست که او در نگرش فلسفی بوجود می‌آورد، با روشی ست که او با ارسطو و پیشینیانش برخورد می‌کند، مهم نگاه ِ انتقادی به فلسفه‌ی یک فیلسوف ِ است، طرح ِ پرسش است. عدم شرکت ِ شما در این بحث من را ناامید می‌کند. در همین 2 پاراگراف سئوالهایی بسیار اساسی خوابیده است که نقشی عمده در روند ِ بعدی ِ اندیشه‌های نو بازی کرده‌اند. گفتمانی که می‌خواستم درنگرفت و این جای تأسف است. شاید بهتر باشد که پس از نوشتن ِ خلاصه‌ای از هر پاراگراف چند سئوال مطرح کنم تا به این ترتیب در ِ بحث و گفتگو گشوده شود. نظر ِ شما چیست؟

در هرحال در این پست چند سئوال طرح می‌کنم و منتظر نظرات ِ شما هستم. امیدوارم با این روش من هم بتوانم استفاده‌ای از زحمتم ببرم.

 

1-         آیا هیدگا فلسفه‌ی دکارت را نقض می‌کند؟ اگر بله چطور و با چه استدلالی؟

2-         آیا بررسی وجود یا عدم وجود ِ خدا، به عنوان ِ امری ترانسندنس، از نظر ِ هیدگا از جمله‌ مسائل ِ فلسفه ا‌ست؟

3-         فرق ِ موجود با دازین (اینجابودن) چیست؟ آیا دازین نمود (Schein) است؟

4-         هدف ِ هیدگا از اضافه کردن ِ قید ِ مکانی اینجا به بودن و بوجود آوردن ِ ترکیب جدید ِ دازین چیست؟

5-         آیا بودن ماهیت است یا وجود (Existenz

6-         عدم ِ طرح ِ پرسش توسط انسان به منزله‌ی چیست؟

7-         چرا هیدگا در تقسیم‌بندی ِ پرسش به موضوع و مصداق و معنای ِ موضوع (تحلیل ِ پرسش)، به تجزیه‌ی دستوری ِ پرسش نمی‌پردازد (تقسیم ِ جمله‌ی پرسشی به نهاد و گزاره)؟

8-         چرا در خلق ِ واژه‌ای برای انسان به جای "اینجابودن" (Dasein) نمی‌گوید "موجودِ اینجائی" (Daseiende

 

+ نوشته شده در  هجدهم فروردین 1385ساعت 23:3  توسط شهلا شرف  | 

 

§§ 2: ساختار ِ صوری ِ پرسش درباره‌ی بودن

 

 

مقدمه: هیدگا در این پاراگراف ساحت ِ جدیدی برای هرمنویتیک می‌گشاید. هرمنویتیک، هنر ِ فهمیدن، تنها یک روش شناخت برای علوم‌انسانی نیست، بلکه هرمنویتیک جنبه‌ای از اینجابودن (انسانی که در زمان است Dasein :) است. جنبه‌ای که همیشه بوده و خواهد بود. هیدگا به پرسش خیلی اهمیت می‌دهد. فراموشی ِ مفهوم ِ وجود به این معناست که دیگر پرسشی راجع به بودن مطرح نمی‌شود. فلسفه از نظر هیدگا طرح ِ سئوال می‌کند، به دنبال ِ پاسخ ِ قطعی نیست. انسان ماهیتی پرسش‌گر دارد، ماهیتی که از او موجودی می‌سازد که در پی فهمیدن است.

اگر پرسش درباره‌ی بودن بنیادی‌ترین پرسش است، باید در ابتدا به موشکافی ِ ساختار ِ پرسش به طور کلی بپردازیم.

«هر پرسشی یک جستن است. هر جستنی از پیش، در مسیری هدایت می‌شود. مسیری که آغازش موضوع ِ جستجو، یعنی آن چیزی ست که می‌جوییم. پرسیدن، جستن ِ شناساننده موجود، در که-بودن (اینکه اساسن هست یا نیست) و چگونه-بودنش است. جستن ِ شناساننده می‌تواند به "بررسی‌کردن" تبدیل شود؛ بررسی‌ای که چیزی را که درباره‌اش سئوال می‌کنیم، با متعین کردن آن بر ما آشکار می‌سازد. پرسیدن به عنوان پرسیدن در باره‌ی فلان موجود، واجد موضوع ِ پرسش است. هر پرسیدنی در باره‌ی فلان موجود، همان درباره‌ی چیزی از کسی پرسیدن است. جز موضوع ِ پرسش، مصداق ِ پرسش[1] هم به پرسیدن متعلق است. در طرح ِ پرسش ِ بررسی‌کننده، یعنی پرسش ِ نظری مشخص، هدف، تعیین ِ موضوع ِ پرسش و همچنین گنجاندن ِ موضوع ِ پرسش در قالب ِ یک مفهوم است[2]. در موضوع ِ پرسش، معنای ِ موضوع ِ پرسش، همان چیزی که به واقع ما را به سوی خود می‌کشد، مستتر است؛ به این ترتیب هدف از پرسش برآورده خواهد شد. پرسیدن به خودی‌خود به‌عنوان ِ یکی از رفتارهای موجود، موجودی که همان پرسش‌کننده باشد، یکی از شاخص‌های خاص ِ بودن ِ است[3]. پرسیدن می‌تواند به عنوان ِ "پرسیدن ِ بی‌هدف"[4] و یا به عنوان ِ طرح ِ دقیق ِ یک پرسش[5] تحقق پیدا کند. آنچه که خاص ِ پرسیدن ِ است، این است که پرسیدن به کمک شاخص‌های پرسش آشکار می‌شوند.»[6]

خلاصه کنیم. هر پرسشی 3 وجه دارد:

1-      موضوع پرسش. در این مورد خاص "بودن" موضوع است.

2-      معنای موضوع ِ پرسش. تعریف یا مفهوم ِ بودن نتیجه‌ی این وجه است.

3-      مصداق ِ پرسش. دازین به نظر هیدگا بهترین مصداق ِ بودن است.

تصوری که ما از بودن داریم، مبهم است، اما بدون ِ این تصور ِ مبهم طرح ِ پرسش درباره‌ی بودن ضروری نمی‌شد و نمی‌توانستیم اصلن این پرسش را طرح کنیم. تنها راه ِ دسترسی ِ ما به بودن مصداق‌های آن است. ما مجبوریم در ابتدا به بررسی ِ موجودی بپردازیم که فهمی از بودن دارد؛ موجودی که فهمی از بودن داشتن، از شاخص‌هایِ تعین اوست.

اگر کسی بگوید، این روش ِ بررسی (یعنی بررسی ِ موجودی که فهمی از بودن دارد هر چند که به‌درستی نمی‌داند آن بودن چیست) به تسلسل می‌انجامد، چرا که فهمی از بودن را شرط ِ فهمیدن ِ بودن وضع کرده‌ایم، در خطاست. چرا که ما در پی ِ اشتقاق ِ قیاسی ِ "بودن" از آن فهم گنگ از بودن نیستیم. یعنی نمی‌خواهیم بودن را از طریق ِ بودن ِ گنگی که می‌فهمیم، متعین و تعریف کنیم. چنین چیزی اساسن ممکن نیست، چرا که حقایق ِ متأخر را از حقایق متقدم می‌توان کشف کرد. و فهم ِ گنگ از بودن متقدم ِ بر تعین ِ مفهوم بودن است.

مثال: یک بانک زده می‌شود و فلانی به جرم سرقت از بانک دستگیر می‌شود. شروط اینکه فلانی بانک را زده، حداقل این است او در زمان انجام دزدی در خانه نبوده باشد، اسلحه داشته باشد، دزد حرفه‌ای باشد. این شروط برای اثبات ِ دزد بودن ِ یک نفر لازم هستند (البه نه کافی که در حال ِ حاضر موضوع ِ بحث ما نیست). در صورتی که همسایه بگوید: «مطمئن نیستم. تصور می‌کنم اما در ساعتی که بانک زده شد، خانه نبوده باشد»، با شرطی از شرایط ِ قیاس سروکار نداریم، بلکه تنها با یک احتمال، که نمی‌تواند به ما در رسیدن به حقیقت کمک کند.

آنچه که هیدگا در پی ِ آن است، آشکار ساختن ِ پایه و ریشه است؛ اینجابودن، دازین، به عنوان تنها موجودی که فهمی گنگ از بودن دارد. هدف او اما، پرداختن به دازین نیست، بلکه هدف فهمیدن ِ مفهوم ِ بودن است.



[1]  مصداق ِ پرسش در نزد ِ ارسطو وجود یا انواع بودند. هیدگا مصداق ِ پرسش ِ در باره‌ی بودن را به "اینجابودن" یا همان "دازین" تغییر می‌دهد.

[2]  در یک مفهوم خصوصیات ِ موضوع ِ پرسش برشمرده می‌شوند.

[3]  تأکید بر پرسش‌گر بودن ِ ذات انسان و هرمنویتیک به عنوان جنبه‌ای از انسان.

[4]  از شاخص‌های "نااصلیت" (Uneigentlichkeit) که از شکل‌های بودن ِ دازین است.

[5]  از شاخص‌های "اصلیت" (Eigentlichkeit) که از شکل‌های بودن ِ دازین است.

[6] Sein und Zeit, Niemayer Verlag, S. 5

+ نوشته شده در  سیزدهم فروردین 1385ساعت 12:13  توسط شهلا شرف  | 

 

سفر به اسراییل

 

 

این هم وبلاگ دوستم سارا، که متأسفانه فقط به آلمانی ست. او در این وبلاگ خاطرات خود از سفرش به اسراییل را می‌نویسد. سارا اولین کسی نیست که پرو-اسراییل به اسراییل می‌رود و آنتی-اسراییل بر‌می‌گردد. پیش از او با یکی از آشنایان ِ سوییسی هم همین تجربه را داشته‌ام، که البته جرئت داشت از احساس واقعی اش بگوید.

 

راسیسم بیش از هر چیز ِ دیگری سارا را آزار داد. البته هنوز آن بخش‌ها را ننوشته.

+ نوشته شده در  نهم فروردین 1385ساعت 8:33  توسط شهلا شرف  | 

پوپر و هیدگا

 

 

از این به بعد خلاصه‌ای از پاراگراف‌های کتاب ِ "بودن و زمان" از مارتین هیدگا را درج خواهم کرد. کتاب 83 پاراگراف دارد. امیدوارم هم من بتوانم این قصد را عملی کنم و هم شما بتوانید با من همراهی کنید.

امروز یادداشتی از آقای امیر طاهری در سایت روز خواندم که به شما هم توصیه می‌کنم حتمن بخوانید. و همین جا اعلام می‌کنم: به کامنت‌های ِ کسانی که با عینک ِِ ملاها با پوپر و هیدگا برخورد می‌کنند جواب نمی‌دهم. دلیلش هم این است که نه وقت و نه حوصله‌ی تکرار خودم را دارم و دوم اینکه دوستان اگر مطالب قبلی ِ مرا راجع به هیدگا خوانده باشند، حرفها و استدلال‌های مرا در ارتباط با این فیلسوف می‌شناسند.

+ نوشته شده در  هفتم فروردین 1385ساعت 10:40  توسط شهلا شرف  | 

خلاصه‌ی پاراگراف ِ یک ِ کتاب ِ "بودن و زمان"

  

مقدمه

شرح پرسش درباره‌ی "بودن"

فصل اول

ضرورت، ساختار و تقدم ِ پرسش ِ بودن

§§ 1. ضرورت ِ تکرار ِ موشکافانه‌ی پرسش درباره‌ی بودن

 

بودن امری ست به فراموشی سپرده شده. پرسش پیرامون بودن به تفصیل توسط افلاطون و ارسطو طرح شد، اما نزد همانان هم به فراموشی سپرده شد. هیدگا با اشاره به جنگ بر سر ِ مفهوم ِ بودن در رساله‌ی "سوفیست" ِ افلاطون[1]، وارد موضوع ِ پاراگراف می‌شود. او در صفحه‌ی آخر ِ کتاب "بودن و زمان" و همچنین در کتاب "کانت و مشکل ِ متافیزیک"[2] دوباره به این جنگ اشاره می‌کند. جنگ مورد نظر، گیگان‌توماشیا، جنگی ست اسطوره‌ای بین زئوس و تیتان‌ها. در سوفیست اما این جنگ، جنگی ست درگرفته بین ِ فلاسفه‌ای که عامل تعین ِ موجود را، ماهیت را (Substanz, ousia)، مادی می‌دانند (همه‌ی فلاسفه‌ی الیاتی مثل هراکلیتوس) و آنانی که صور یا مثل را ماهیت می‌پندارند.

در طول ِ تاریخ فلسفه پرسش درباره‌ی وجود به 3 طریق پاسخ داده شده:

1-     بودن ِ کلی‌ترین مفهوم است.

2-     بودن تعریف‌ناپذیر است.

3-     بودن بدیهی‌ترین مفهوم است.

بودن ترانسندنس است. ترانسندنس و ترانسندنتال را نباید یک‌سان دانست. ترانسندنس امری ست ورای هر ادارک حسی ست (امور ماوراء طبیعی؛ در فلسفه مشخصن صور یا همان مـُـثل افلاطونی منظور است)، ترانسندنتال اما پیش‌شرط‌های امکان ِ کسب ِ دانش هستند، از قبیل زمان و مکان. ترانسندنس در فلسفه‌های دوران قرون وسطا به مفهومی اطلاق می‌شد که بر همه‌ی موجودات حمل می‌شود، اما بودن شامل حال خودش نمی‌شود. مثال: همه‌ی اعراض (رنگ، حجم، طول) و صورت و ماده. بر اساس فلسفه‌ی افلاطون تراسندنس‌ها به واقع هستند (Sein). موجودات جزئی تنها نمودی از بودن ِ بی‌زمان و مکان‌اند (Schein). فراموش نکنیم که در این زمینه افلاطون و ارسطو اختلاف دارند. از نظر ارسطو بودن ِ واقعی ِ مـُـثل هیچ مشکلی را در امر به وجود آمدن موجود حل نمی‌کند و به همین جهت به عنوان علت قابل اعتنا نیست. مـُـثل به عنوان آنچه که هست و ورای موجودات ِ دیگر هست، نمی‌تواند به موجودات حیات ببخشد. او باید در پروسه‌ی خلق دخیل باشد. ارسطو صورت، فرم، را علت اولیه بر‌می‌شمارد. صورتی که در موجود به حیات خود ادامه ‌می‌دهد.

با همه‌ی این اوصاف مفهوم ِ بودن تاریک ماند. حتی هگل بودن را بعنوان "امر ِ بی‌واسطه‌یِ نامتعین"[3] پیش‌شرط قرار داد. بودن نه می‌تواند از مفاهیم گسترده‌تر مشتق شود، چون خود گسترده‌ترین است و نه از مفاهیم محدودتر. به همین دلیل ضرورت تکرار پرسش ِ در باره ی بودن بیشتر حس می‌شود. ما اما با وجود نامشخص بودنش، این مفهوم را به عنوان امری بدیهی به کار می‌بریم. توصل به اینکه بودن بدیهی‌ترین یا کلی‌ترین است اما، نمی‌تواند جای استدلال و توضیح راجع به ماهیت ِ بودن را بگیرد.

هیدگا معتقد است که هیچ فیلسوفی از زمان افلاطون و ارسطو به مفهوم ِ وجود توجه نکرده است، چنانکه بدیهی و کلی و تعریف‌ناپذیر بودن ِ "بودن" به جزم تبدیل شده است، به پیش‌داوری‌ای که پرسش در باره‌ی معنای بودن را بیهوده اعلام می‌کند.

 



[1] Platon's Sophist, 246a: γιγαντομαχία περί τής ούσίας

[2] Martin Heidegger: Kant und das Problem der Metaphysik, Vittorio Klostermann Verlag, Frankfurt am Main, 1991, §§ 44, S. 239-240

[3] G.W.F. Hegel: Wissenschaft der Logik I, Suhrkamp Verlag, 1986, Frankfurt am Main, S. 82

+ نوشته شده در  ششم فروردین 1385ساعت 19:4  توسط شهلا شرف  | 

نوروز در خانه‌ی پدری

 

باران می‌بارد.

امروز روز ِ اول عید است. همیشه در ایام ِ کریسمس و نوروز دلم می‌گیرد. شاید چون هر دو  جشن، جشن‌های خانوادگی هستند. درست 20 سال است که خانه‌ی پدری را ترک کرده‌ام. اما هنوز که هنوز است وقتی می‌گویم: «زنگ زدم خانه»، منظورم همان خانه‌ای ست که پدر آنجا بود و مادر بود با شش هفت بچه‌ی قد و نیم قد دور و برشان. انگار تمام خانه‌هائی که در این 20 سال داشته‌ام موقتی بوده‌اند. بهار و نوروز تنها در آن خانه خوش بود. همان خانه‌ای که آجرهایش را ما با دستهای کوچک‌مان دم ِ دست ِ بنا چیدیم. هفت‌سین با رفت و آمدهای گرم مادر و حضور پدر معنا پیدا می‌کرد، پدری که دیگر نیست و مادری که خسته است و دیگر هفت‌سین نمی‌چیند.

به نظر می رسد تنهائی بهائی باشد که انسان مدرن برای آزادی‌اش باید بپردازد. یعنی ارزشش را داشت؟

+ نوشته شده در  یکم فروردین 1385ساعت 20:50  توسط شهلا شرف  |