|
|
|
|||
|
بخوانید و نظرتان را بنویسید. مقالهی زیر را لطفن بخوانید. مقاله در سایت ِ انتخاب درج شده[1]. اگر مایل بودید، نظرتان را راجع به این مقاله بنویسید. اگر به نظر شما مقاله اشکال دارد و یا قوی ست، دلیلتان را بگویید. برای نظر دادن راجع به موضوع ِ مقاله، نیازی به شناختن ِ تمام و کمال ِ فردید و هیدگا، یا نیچه و یاسپرس وجود ندارد. به عنوان یک علاقمند ِ به فلسفه به موضوع نگاه کنید. تنها به یک مطلب اشاره میکنم: "بودن"، آنچه که در ایران "وجود" نامیده میشود، از نظر هیدگا امری ماورای ِ حسی نیست. هیدگا در پی اثبات خدا نیست. برعکس، او زبان را خانهی بودن[2] میداند. این به این معناست که او بودن را امری زبانی میداند، به یک گزاره، فعل، تقلیل میدهد. این به این معناست که وجود ِ مطلق یا به عبارتی حقیقت ِ مطلق امری نیست که هیدگا در پی ِ رد یا اثبات آن باشد. تنها حقیقت ِ مطلق از نظر او حقیقت ِ هنری ست، چرا که تخیل ِ هنرمند مخلوق ِ خالق ِ آن، یعنی هنرمند است. به همین خاطر ذهن هنرمند معیار حقیقی بودن ِ هنر است و نه هیچ چیز دیگر. به همین جهت تنها در هنر است که سنخیت بین ِ هنر، یعنی محصول ِ کار هنرمند، و تخیل و فانتزی ِ مولد آن ممکن است. فردید و هوادارانش درست در نقطهی مقابل هیدگا هستند. آنها میخواهند از وجود (بودن) به امر مطلق ِ ماورائی برسند. هیدگا میخواهد از بودن به انسان برسد. اگر با این دید مقاله را بخوانید، قضیه برایتان شاید سادهتر شود. مطلب دیر اینکه سروش هم نتوانسته با هیدگا ارتباط برقرار کند. بنابراین مقاله را به عنوان پاسخ نامه ای به سروش نخوانید، بلکه مطلبی در جهت دریافت فهم فردیدیان از هیدگا.
|
||||
|
+
نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 23:11 توسط شهلا شرف
|
|
||||
|
|
|
|
|
نوشتندرمانی میگوید: «تو اهل فلسفهای یا سیاستمداری؟» میگویم: «دست ِ خودم نیست. اگر در مقابل ِ بیعدالتی و ناقابلیتهایسیاسی سکوت کنم، خفه میشوم.» میگوید: «انتخاب کن: داستاننویسی یا سیاسی هستی یا فیلسوف؟» میگویم: «والله چه عرض کنم. کافی ست یکی از این سه را از من بگیرند تا بخشکم.» میگوید: «بابا، تو خوانندههای این وبلاگ را گیج کردی. یا از سیاست بنویس، یا از فلسفه، یا از ادبیات. آخر نمیشود که خوانندهی بیچارهای که افکار ِ به قول تو...»، لبانش را گرد میکند و با لهجهی غلیظ آلمانی میگوید: «...هیدگا را میخواهد تعقیب کند، دنبال ِ مطالب بگردد که!!!» میگویم: «چشم. مطالب را جدا میکنم.» ... و جدا کردم. در وبلاگ ِ "نوشتن درمانی" داستانها و مطالب ِ غیرفلسفی از جمله مطالب ِ سیاسی را خواهید خواند. به روز شدن ِ "نوشتندرمانی" را در "از یاد مبر که زندگیات جاودانه نیست!" اعلام میکنم.
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و دوم فروردین 1385ساعت 10:37 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
نگاه انتقادی به پاراگرافهای یک و دوی ِ کتاب بودن و زمان دوستانی که از این وبلاگ دیدن میکنید، راستش از این روند اصلن راضی نیستم. قرار نیست که من بودن و زمان را بخوانم و خلاصهاش را، همراه با توضیحات خودم، اینجا بنویسم و شما بدون ِ اعتراض یا عکس العملی فقط بخوانیدش. مسئلهی من هیدگا و فلسفهاش نیست. هیدگا به نظر من در تاریخ فلسفه همان نقشی را دارد که دکارت در آغاز عصر روشنگری داشت. همان نقشی را دارد که کانت در معرفتشناسی داشت: نقشی کلیدی در تاریخ فلسفه. اینکه بودن و زمان را تا آخر بخوانیم آنقدرها مهم نیست. مهم آشنائی با دگرگونیای ست که او در نگرش فلسفی بوجود میآورد، با روشی ست که او با ارسطو و پیشینیانش برخورد میکند، مهم نگاه ِ انتقادی به فلسفهی یک فیلسوف ِ است، طرح ِ پرسش است. عدم شرکت ِ شما در این بحث من را ناامید میکند. در همین 2 پاراگراف سئوالهایی بسیار اساسی خوابیده است که نقشی عمده در روند ِ بعدی ِ اندیشههای نو بازی کردهاند. گفتمانی که میخواستم درنگرفت و این جای تأسف است. شاید بهتر باشد که پس از نوشتن ِ خلاصهای از هر پاراگراف چند سئوال مطرح کنم تا به این ترتیب در ِ بحث و گفتگو گشوده شود. نظر ِ شما چیست؟ در هرحال در این پست چند سئوال طرح میکنم و منتظر نظرات ِ شما هستم. امیدوارم با این روش من هم بتوانم استفادهای از زحمتم ببرم. 1- آیا هیدگا فلسفهی دکارت را نقض میکند؟ اگر بله چطور و با چه استدلالی؟ 2- آیا بررسی وجود یا عدم وجود ِ خدا، به عنوان ِ امری ترانسندنس، از نظر ِ هیدگا از جمله مسائل ِ فلسفه است؟ 3- فرق ِ موجود با دازین (اینجابودن) چیست؟ آیا دازین نمود (Schein) است؟ 4- هدف ِ هیدگا از اضافه کردن ِ قید ِ مکانی اینجا به بودن و بوجود آوردن ِ ترکیب جدید ِ دازین چیست؟ 5- آیا بودن ماهیت است یا وجود (Existenz)؟ 6- عدم ِ طرح ِ پرسش توسط انسان به منزلهی چیست؟ 7- چرا هیدگا در تقسیمبندی ِ پرسش به موضوع و مصداق و معنای ِ موضوع (تحلیل ِ پرسش)، به تجزیهی دستوری ِ پرسش نمیپردازد (تقسیم ِ جملهی پرسشی به نهاد و گزاره)؟ 8- چرا در خلق ِ واژهای برای انسان به جای "اینجابودن" (Dasein) نمیگوید "موجودِ اینجائی" (Daseiende)؟
|
||
|
+
نوشته شده در هجدهم فروردین 1385ساعت 23:3 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
§§ 2: ساختار ِ صوری ِ پرسش دربارهی بودن مقدمه: هیدگا در این پاراگراف ساحت ِ جدیدی برای هرمنویتیک میگشاید. هرمنویتیک، هنر ِ فهمیدن، تنها یک روش شناخت برای علومانسانی نیست، بلکه هرمنویتیک جنبهای از اینجابودن (انسانی که در زمان است Dasein :) است. جنبهای که همیشه بوده و خواهد بود. هیدگا به پرسش خیلی اهمیت میدهد. فراموشی ِ مفهوم ِ وجود به این معناست که دیگر پرسشی راجع به بودن مطرح نمیشود. فلسفه از نظر هیدگا طرح ِ سئوال میکند، به دنبال ِ پاسخ ِ قطعی نیست. انسان ماهیتی پرسشگر دارد، ماهیتی که از او موجودی میسازد که در پی فهمیدن است. اگر پرسش دربارهی بودن بنیادیترین پرسش است، باید در ابتدا به موشکافی ِ ساختار ِ پرسش به طور کلی بپردازیم. «هر پرسشی یک جستن است. هر جستنی از پیش، در مسیری هدایت میشود. مسیری که آغازش موضوع ِ جستجو، یعنی آن چیزی ست که میجوییم. پرسیدن، جستن ِ شناساننده موجود، در که-بودن (اینکه اساسن هست یا نیست) و چگونه-بودنش است. جستن ِ شناساننده میتواند به "بررسیکردن" تبدیل شود؛ بررسیای که چیزی را که دربارهاش سئوال میکنیم، با متعین کردن آن بر ما آشکار میسازد. پرسیدن به عنوان پرسیدن در بارهی فلان موجود، واجد موضوع ِ پرسش است. هر پرسیدنی در بارهی فلان موجود، همان دربارهی چیزی از کسی پرسیدن است. جز موضوع ِ پرسش، مصداق ِ پرسش[1] هم به پرسیدن متعلق است. در طرح ِ پرسش ِ بررسیکننده، یعنی پرسش ِ نظری مشخص، هدف، تعیین ِ موضوع ِ پرسش و همچنین گنجاندن ِ موضوع ِ پرسش در قالب ِ یک مفهوم است[2]. در موضوع ِ پرسش، معنای ِ موضوع ِ پرسش، همان چیزی که به واقع ما را به سوی خود میکشد، مستتر است؛ به این ترتیب هدف از پرسش برآورده خواهد شد. پرسیدن به خودیخود بهعنوان ِ یکی از رفتارهای موجود، موجودی که همان پرسشکننده باشد، یکی از شاخصهای خاص ِ بودن ِ است[3]. پرسیدن میتواند به عنوان ِ "پرسیدن ِ بیهدف"[4] و یا به عنوان ِ طرح ِ دقیق ِ یک پرسش[5] تحقق پیدا کند. آنچه که خاص ِ پرسیدن ِ است، این است که پرسیدن به کمک شاخصهای پرسش آشکار میشوند.»[6] خلاصه کنیم. هر پرسشی 3 وجه دارد: 1- موضوع پرسش. در این مورد خاص "بودن" موضوع است. 2- معنای موضوع ِ پرسش. تعریف یا مفهوم ِ بودن نتیجهی این وجه است. 3- مصداق ِ پرسش. دازین به نظر هیدگا بهترین مصداق ِ بودن است. تصوری که ما از بودن داریم، مبهم است، اما بدون ِ این تصور ِ مبهم طرح ِ پرسش دربارهی بودن ضروری نمیشد و نمیتوانستیم اصلن این پرسش را طرح کنیم. تنها راه ِ دسترسی ِ ما به بودن مصداقهای آن است. ما مجبوریم در ابتدا به بررسی ِ موجودی بپردازیم که فهمی از بودن دارد؛ موجودی که فهمی از بودن داشتن، از شاخصهایِ تعین اوست. اگر کسی بگوید، این روش ِ بررسی (یعنی بررسی ِ موجودی که فهمی از بودن دارد هر چند که بهدرستی نمیداند آن بودن چیست) به تسلسل میانجامد، چرا که فهمی از بودن را شرط ِ فهمیدن ِ بودن وضع کردهایم، در خطاست. چرا که ما در پی ِ اشتقاق ِ قیاسی ِ "بودن" از آن فهم گنگ از بودن نیستیم. یعنی نمیخواهیم بودن را از طریق ِ بودن ِ گنگی که میفهمیم، متعین و تعریف کنیم. چنین چیزی اساسن ممکن نیست، چرا که حقایق ِ متأخر را از حقایق متقدم میتوان کشف کرد. و فهم ِ گنگ از بودن متقدم ِ بر تعین ِ مفهوم بودن است. مثال: یک بانک زده میشود و فلانی به جرم سرقت از بانک دستگیر میشود. شروط اینکه فلانی بانک را زده، حداقل این است او در زمان انجام دزدی در خانه نبوده باشد، اسلحه داشته باشد، دزد حرفهای باشد. این شروط برای اثبات ِ دزد بودن ِ یک نفر لازم هستند (البه نه کافی که در حال ِ حاضر موضوع ِ بحث ما نیست). در صورتی که همسایه بگوید: «مطمئن نیستم. تصور میکنم اما در ساعتی که بانک زده شد، خانه نبوده باشد»، با شرطی از شرایط ِ قیاس سروکار نداریم، بلکه تنها با یک احتمال، که نمیتواند به ما در رسیدن به حقیقت کمک کند. آنچه که هیدگا در پی ِ آن است، آشکار ساختن ِ پایه و ریشه است؛ اینجابودن، دازین، به عنوان تنها موجودی که فهمی گنگ از بودن دارد. هدف او اما، پرداختن به دازین نیست، بلکه هدف فهمیدن ِ مفهوم ِ بودن است. [1] مصداق ِ پرسش در نزد ِ ارسطو وجود یا انواع بودند. هیدگا مصداق ِ پرسش ِ در بارهی بودن را به "اینجابودن" یا همان "دازین" تغییر میدهد. [2] در یک مفهوم خصوصیات ِ موضوع ِ پرسش برشمرده میشوند. [3] تأکید بر پرسشگر بودن ِ ذات انسان و هرمنویتیک به عنوان جنبهای از انسان. [4] از شاخصهای "نااصلیت" (Uneigentlichkeit) که از شکلهای بودن ِ دازین است. [5] از شاخصهای "اصلیت" (Eigentlichkeit) که از شکلهای بودن ِ دازین است. [6] Sein und Zeit, Niemayer Verlag, S. 5 |
||
|
+
نوشته شده در سیزدهم فروردین 1385ساعت 12:13 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
سفر به اسراییل این هم وبلاگ دوستم سارا، که متأسفانه فقط به آلمانی ست. او در این وبلاگ خاطرات خود از سفرش به اسراییل را مینویسد. سارا اولین کسی نیست که پرو-اسراییل به اسراییل میرود و آنتی-اسراییل برمیگردد. پیش از او با یکی از آشنایان ِ سوییسی هم همین تجربه را داشتهام، که البته جرئت داشت از احساس واقعی اش بگوید. راسیسم بیش از هر چیز ِ دیگری سارا را آزار داد. البته هنوز آن بخشها را ننوشته. |
||
|
+
نوشته شده در نهم فروردین 1385ساعت 8:33 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
پوپر و هیدگا از این به بعد خلاصهای از پاراگرافهای کتاب ِ "بودن و زمان" از مارتین هیدگا را درج خواهم کرد. کتاب 83 پاراگراف دارد. امیدوارم هم من بتوانم این قصد را عملی کنم و هم شما بتوانید با من همراهی کنید. امروز یادداشتی از آقای امیر طاهری در سایت روز خواندم که به شما هم توصیه میکنم حتمن بخوانید. و همین جا اعلام میکنم: به کامنتهای ِ کسانی که با عینک ِِ ملاها با پوپر و هیدگا برخورد میکنند جواب نمیدهم. دلیلش هم این است که نه وقت و نه حوصلهی تکرار خودم را دارم و دوم اینکه دوستان اگر مطالب قبلی ِ مرا راجع به هیدگا خوانده باشند، حرفها و استدلالهای مرا در ارتباط با این فیلسوف میشناسند. |
||
|
+
نوشته شده در هفتم فروردین 1385ساعت 10:40 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
خلاصهی پاراگراف ِ یک ِ کتاب ِ "بودن و زمان" مقدمه شرح پرسش دربارهی "بودن" فصل اول ضرورت، ساختار و تقدم ِ پرسش ِ بودن §§ 1. ضرورت ِ تکرار ِ موشکافانهی پرسش دربارهی بودن بودن امری ست به فراموشی سپرده شده. پرسش پیرامون بودن به تفصیل توسط افلاطون و ارسطو طرح شد، اما نزد همانان هم به فراموشی سپرده شد. هیدگا با اشاره به جنگ بر سر ِ مفهوم ِ بودن در رسالهی "سوفیست" ِ افلاطون[1]، وارد موضوع ِ پاراگراف میشود. او در صفحهی آخر ِ کتاب "بودن و زمان" و همچنین در کتاب "کانت و مشکل ِ متافیزیک"[2] دوباره به این جنگ اشاره میکند. جنگ مورد نظر، گیگانتوماشیا، جنگی ست اسطورهای بین زئوس و تیتانها. در سوفیست اما این جنگ، جنگی ست درگرفته بین ِ فلاسفهای که عامل تعین ِ موجود را، ماهیت را (Substanz, ousia)، مادی میدانند (همهی فلاسفهی الیاتی مثل هراکلیتوس) و آنانی که صور یا مثل را ماهیت میپندارند. در طول ِ تاریخ فلسفه پرسش دربارهی وجود به 3 طریق پاسخ داده شده: 1- بودن ِ کلیترین مفهوم است. 2- بودن تعریفناپذیر است. 3- بودن بدیهیترین مفهوم است. بودن ترانسندنس است. ترانسندنس و ترانسندنتال را نباید یکسان دانست. ترانسندنس امری ست ورای هر ادارک حسی ست (امور ماوراء طبیعی؛ در فلسفه مشخصن صور یا همان مـُـثل افلاطونی منظور است)، ترانسندنتال اما پیششرطهای امکان ِ کسب ِ دانش هستند، از قبیل زمان و مکان. ترانسندنس در فلسفههای دوران قرون وسطا به مفهومی اطلاق میشد که بر همهی موجودات حمل میشود، اما بودن شامل حال خودش نمیشود. مثال: همهی اعراض (رنگ، حجم، طول) و صورت و ماده. بر اساس فلسفهی افلاطون تراسندنسها به واقع هستند (Sein). موجودات جزئی تنها نمودی از بودن ِ بیزمان و مکاناند (Schein). فراموش نکنیم که در این زمینه افلاطون و ارسطو اختلاف دارند. از نظر ارسطو بودن ِ واقعی ِ مـُـثل هیچ مشکلی را در امر به وجود آمدن موجود حل نمیکند و به همین جهت به عنوان علت قابل اعتنا نیست. مـُـثل به عنوان آنچه که هست و ورای موجودات ِ دیگر هست، نمیتواند به موجودات حیات ببخشد. او باید در پروسهی خلق دخیل باشد. ارسطو صورت، فرم، را علت اولیه برمیشمارد. صورتی که در موجود به حیات خود ادامه میدهد. با همهی این اوصاف مفهوم ِ بودن تاریک ماند. حتی هگل بودن را بعنوان "امر ِ بیواسطهیِ نامتعین"[3] پیششرط قرار داد. بودن نه میتواند از مفاهیم گستردهتر مشتق شود، چون خود گستردهترین است و نه از مفاهیم محدودتر. به همین دلیل ضرورت تکرار پرسش ِ در باره ی بودن بیشتر حس میشود. ما اما با وجود نامشخص بودنش، این مفهوم را به عنوان امری بدیهی به کار میبریم. توصل به اینکه بودن بدیهیترین یا کلیترین است اما، نمیتواند جای استدلال و توضیح راجع به ماهیت ِ بودن را بگیرد. هیدگا معتقد است که هیچ فیلسوفی از زمان افلاطون و ارسطو به مفهوم ِ وجود توجه نکرده است، چنانکه بدیهی و کلی و تعریفناپذیر بودن ِ "بودن" به جزم تبدیل شده است، به پیشداوریای که پرسش در بارهی معنای بودن را بیهوده اعلام میکند. |
||
|
+
نوشته شده در ششم فروردین 1385ساعت 19:4 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
نوروز در خانهی پدری باران میبارد. امروز روز ِ اول عید است. همیشه در ایام ِ کریسمس و نوروز دلم میگیرد. شاید چون هر دو جشن، جشنهای خانوادگی هستند. درست 20 سال است که خانهی پدری را ترک کردهام. اما هنوز که هنوز است وقتی میگویم: «زنگ زدم خانه»، منظورم همان خانهای ست که پدر آنجا بود و مادر بود با شش هفت بچهی قد و نیم قد دور و برشان. انگار تمام خانههائی که در این 20 سال داشتهام موقتی بودهاند. بهار و نوروز تنها در آن خانه خوش بود. همان خانهای که آجرهایش را ما با دستهای کوچکمان دم ِ دست ِ بنا چیدیم. هفتسین با رفت و آمدهای گرم مادر و حضور پدر معنا پیدا میکرد، پدری که دیگر نیست و مادری که خسته است و دیگر هفتسین نمیچیند. به نظر می رسد تنهائی بهائی باشد که انسان مدرن برای آزادیاش باید بپردازد. یعنی ارزشش را داشت؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکم فروردین 1385ساعت 20:50 توسط شهلا شرف
|
|
||