تبليغاتX
از یاد مبر که زندگی ات جاودانه نیست!
بر طاق «تیتوس» واقع در «فــُروم رُمانوم» حک شده است.

اسطقس ُ  اسطقسات

 

گروه ِ فلسفه‌ی دانشکده‌ی ادبیات 2 دانشگاه تبریز، خارِ چشم ِ بچه‌های شاد و شنگول، زنده و سر‌حال فرانسه و انگلیسی بود. آنها طبقه‌ی سوم بودند و ما طبقه‌ی دوم. 90 درصد بچه‌هایی که فلسفه می‌خواندند، روحیه‌ی حوزه‌ای داشتند. فکر می‌کردند، فلسفه در پی ِ اثبات خداست. دانشگاه که آمدند البته این ذهنیت قوی‌تر هم شد. فهم ِ غلط ما از ارسطو، به این ذهنیت دامن می‌زد؛ بگذریم که فلسفه‌ی تولید شده در کشورهای اسلامی، اساسن افلاطونی است، نه ارسطوئی.

وارد گروه که می‌شدی، فضا چنان مرده بود و هوا چنان بوی نا می‌داد، که هر لحظه انتظار داشتی از یک گوشه، شیخ اشراق، یا ملاصدرا و یا اگر شانس می‌آوردی و هنوز خیلی خوش بین بودی، ابن سینا بیرون بیاید. بعدها فهمیدم که این جو تنها خاص گروه ِ ما نبود. در همین دانشگاه زیبای سنتی هیدلبرگ، با قدمت ۵۰۰ ساله‌اش، وارد گروه فلسفه که می‌شدی، منتظر بودی کانت ِ ریزه پیزه مثل برق از جلوی چشمت رد شود و یا سگ شوپنهاور پاچه‌ات را بگیرد. وحشت انگیزترین لحظه‌ها وقتی بود که در آسانسور باز می شد، ثانیه‌ها می‌گذشتند، پچ‌پچ‌ها و خنده‌ها قطع می‌شدند، نگاهها به در آسانسور دوخته می شد و بالاخره پروفسور فولدا، عصازنان و با حرکتی سانتی‌متری از آسانسور خارج می‌شد و چشمان هراسان که انتظار خروج روح ِ کارل یاسپرس، که خانه‌اش همین بغل‌هاست، از آسانسور را داشت، به آرامش درمی‌آمیخت. خدا را شکر که پروفسور فولدا بالاخره بازنشسته شد. وقتی که بعد از بازنشسته شدن پروفسور فولدا، فرد نیکوکاری پیدا شد و نیم تنه‌ی هگل را از سالن ِ هگل دزدید، دیگر نور علی نور بود. آخر دیگر نمی‌نشست آن جلو، بغل تخته سیاه و پشت سر هم نمی‌گفت که خیلی هم فکر نکنیم، ذره‌ای از آن چیزی که از ذهن‌مان می‌گذرد، همان باشد که در بیرون از ذهن ما هست. این روزها، روزهای آخری‌ست که در دانشگاه هیدلبرگ هستم. دلم برایش تنگ خواهد شد. با اینکه، اساتید و روش تدریس در اینجا بسیار سنتی ست، اما دانشم را مدیون این دانشگاه، دانشگاه روپرشت کارل، هستم.

اما غرض از نوشتن این یادداشت: چند وقت ِ پیش صفار هرندی، در پی این شایعه که شاگرد مصباح یزدی بوده است، گفت، اتهام شیرین ِ شاگردی ِ مصباح یزدی را رد می‌کند. یادم افتاد که اتهام "شیرین ِ" شاگردی مصباح متوجه من هم هست. البته با این تفاوت که من هیچ‌گاه مصباح ِ یزدی را، به خاطر روزهایی که برای فهمیدن حرف‌های بی‌سر و ته‌اش، از دست دادم، نمی‌بخشم. حرفهائی که خودش هم به احتمال ِ قریب به یقین نمی‌فهمد.

ماجرا از این قرار بود: هم کلاسی‌های ما، همان‌هائی که اشتباهی به جای دانشکده‌ی الهیات اسلامی، وارد گروه ِ فلسفه شده بودند، در زیر ِ نیمکت‌ها نوار رد و بدل می‌کردند. من کنجکاوانه چشم به دستان سفیدشان، که از زیر ِ چادر تا مچ بیرون می‌زد، می‌دوختم و نمی‌توانستم حدس بزنم، این دوستان چه چیزی رد و بدل می کنند.

"شجریان یعنی گوش می کنند، یا آهنگران و یا گوگوش؟"

این آخری را خودم هم باور نداشتم. بالاخره دل به دریا زدم. کلاس عرفان نظری داشتیم. من مثل همیشه نقاشی می‌کردم و دکتر یحیی یثربی در حالیکه داشت با افتخار برای ما تعریف می کرد که:

-          شنیدین که وقتی میرداماد مُرد، جبرییل میره بالا سرش؟ چی ازش پرسید؟ بله! «ربت کیه؟» میرداماد فورن جواب میده: «اسطقس اسطقسات»[1]. جبرییل نمی‌فهمه این بنده خدا چی میگه. بازم می‌پرسه: «ربت کیه؟» میرداماد دوباره جواب میده: «اسطقس اسطقسات». جبرییل دوباره نمی‌فهمه. سه باره می‌پرسه. بازم میرداماد جواب میده: «اسطقس اسطقسات». جبرییل مستعصل می شه. میره پیش خدا، میگه: «خدایا شب اول ِ قبر ِ یکی از بندگان توست. هر چی ازش می‌پرسم ربت کیه، میگه اسطقس اسطقسات». خدا می پرسه: «اسمش چیه؟» جبرییل میگه: «میرداماد». خدا می گه: «ولش کن بابا بذار بیاد تو. اون موقع که زنده بود نمی فهمیدیم چی میگه، حالا که دیگه مرده».

بعد همانطور که عینکش را تمیز می‌کرد گفت: « بله دیگه. دریغا که حالی کردن این چیزایی که می‌خونین به عوام ساده نیست.»

این هم روشی بود برای احساس غرور و تشخص بخشیدن به دانشجوهای فلسفه. دانشجویانی که کسی در دانشکده دوستشان نداشت، آینده‌ی شغلی‌شان از بقیه‌ی فارغ‌التحصیل‌های رشته‌های علم انسانی بدتر بود و ضمنن به خاطر تئوری بودن ِ مطالب درسی، کمی هم افسرده بودند. دانشجویانی که خیلی‌هاشان به خاطر یک مدرک لیسانس به تحصیل در رشته‌ی فلسفه تن داده بودند.

باری! در این حین و بین می‌دیدم که دخترها زیر ِ نیمکت‌ها دوباره نوار رد و بدل می‌کنند. دل به دریا زدم و پرسیدم:

-          عزیزه! این نوارا چی‌ان؟

-          فلسفه‌ی اسلامی.

-          مدرسش کیه؟

-          مصباح یزدی.

-          از کجا می‌گیرین اینا رو؟

-          از حوزه؟

-          کجا هست؟

یثربی که صدای پچ‌پچ ما اعصابش رو به هم ریخته بود، صداش در آمد:

-          چه خبره اونجا، خواهرا؟ باز که حمام زنانه شد؟

من با یثربی شوخی داشتم. گفتم:

-          استاد! مگه تو حموم زنونه نمی‌شه از فلسفه هم گفت؟

-          چراااا!!! اما بذارین بعد از کلاس.

و به جک‌گویی ادامه داد.

-          منم می‌تونم برم.

-          بی چادر؟! والله نمی‌دونم.

-          خوب پس بپرس و خبرش رو بهم بده.

-          خیلی خوب. فردا بهت می‌گم.

گفته بودند که اگر مقنعه‌ی بلند داشته باشم و مانتوی مناسب، می‌توانم بروم. و رفتم. برای اولین بار در زندگی‌ وارد یک حوزه‌ی علمیه شدم. جائی که در آن از زنها خبری نیست.

از دروازه‌ی بزرگ که می‌گذشتی، وارد صحن حوزه، که در واقع یک مسجد بود، می‌شدی. گوشه‌ی سمت چپ حیاط، غرفه‌ای بود که نوارها را از آنجا باید می‌گرفتیم. دور تا دور این حیاط، در طبقه‌ی دوم، حجره‌های کوچکی به ردیف، با درهای کوچک، کنار هم قرار داشتند. شاید سی حجره در هر طرف. در حجره ها به راهرو-تراسی گشوده می شد و طلبه ها می توانستند از طریق این راهرو رفت و آمد کنند. نگاه که کردم دیدم هیچکس در راهروها نیست. پرنده در حوزه پر نمی‌زد. تنها در بخش کرایه‌ی نوار یک نفر ایستاده بود.

فکر می‌کردم کار ِ نفر قبلی زود تمام می‌شود و می‌توانم به سرعت نوارها را بگیرم. کار آن بیچاره هم البته خیلی طول نکشید، شاید پنج دقیقه. یکی-دو دقیقه‌ی اول آرام ایستاده بودم و منتظر نوبت. سه-چهار دقیقه که گذشت، حوصله‌ام سر رفت و نگاهی به دور و برام انداختم. ... و بعد به آسمان نگاه کردم. راهروی طبقه‌ی بالا در سایه‌ی نگاهم افتاد و دیدم‌شان.

سی-چهل نفری در راهرو جمع شده بودند و به پایین نگاه می‌کردند. هم در راهروی سمت چپ و هم سمت راست. بعضی هاشان دستان را در هم گره زده، چانه را میان گره دست، به حصار تراس تکیه داده بودند. بعضی‌هاشان سرک می‌کشیدند، بعضی هم بی‌رودربایستی خیره نگاه می‌کردند. به سرعت برق و باد آمده بودند و یا به عبارتی خبر پخش شده بود، که یک زن در حوزه است. در عرض پنج دقیقه!!! صحنه‌ی عجیبی بود. چند ده جفت چشم به من خیره شده بود و بی‌تعارف به تماشا نشسته بود.

یادم نمی‌آید چطور نوارها را گرفتم و چطور از حوزه بیرون آمدم.

چندین روز نوارها را گوش کردم و کلمه‌ای نفهمیدم. دوباره همان فلسفه‌بافی‌هایِ بی‌معنی که نه قابل اثبات‌اند و نه اساسن با واقعیت‌های دنیا سنخیتی دارند. عصر یکی از این روزها دوستم مهناز به دیدنم آمد. در را برای مهناز باز کردم و نشستم جلوی ضبط صوت. آمد داخل اتاق.

گفتم:

-          یه لحظه مهناز جان. دو دقیقه دیگه. بذار این بخش تموم بشه.

گفت:

-          چی هست؟ چی داری گوش می‌کنی؟

-          فلسفه ی اسلامی. از مصباح یزدی.

-          برو بابا تو هم! مزخرفات ساروی بس‌ات نیست؟

و در کیفش را باز کرد. ذوق زده، مثل یک بچه صدایش را پایین آورد:

-          ببین چی خریدم؟ یه مجموعه هایکو از قدسی قاضی نور. نمی‌دونم چطور گذاشتن بیاد بیرون این؟

کتابی باریک از کیفش در آورد و جلوی صورتم گرفت. روی جلد کتاب نوشته شده بود:

 

فرهاد نقش خود به کوه کند

شیرین بهانه بود.

 

به مهناز نگاه کردم. به روی هم لبخند زدیم.

در پس زمینه ی حضور ما ویز ویز ِ مصباح یزدی هنوز به گوش می رسید که می خواست فرق جوهر اولیه و ثانویه را تشریح کند.

 

پی نوشت: مهناز، مهناز نصیری را، سالهاست که گم کرده ام. ادبیات می خواند. بچه ی اسلام شهر بود. کسی از او نشانی دارد؟

پی نوشت ۲: دانشگاه هیدلبرگ در دهه ی هشتاد ِ قرن پانزده تاسیس شد.



[1]  عنصر ِ عناصر

+ نوشته شده در  سی ام بهمن 1384ساعت 22:38  توسط شهلا شرف  | 

زیباترین مسجدی که دیدم

 

عکس‌های حمله به مسجد دراویش در قم را که نگاه کردم، خاطره‌ی مسجد ِ فوق‌العاده‌ی دراویش ِ فرقه‌ی دکتر نوربخش ِ تبریز، در ذهنم جان ‌گرفت.

دانشجو بودم و تشنه‌ی دیدن؛ دیدن دیگرانی که مثل من نیستند، که جور دیگری هستند، که جذامی‌اند، دیوانه‌اند، فاحشه‌اند، معتادند، عزلت‌نشین‌اند، شاعر‌اند، درویش‌اند، "عجیب و غریب" اند. همین کنجکاوی پایم را، توسط چندین واسطه، به جمع ِ دراویش ِ نوربخش باز کرد. چند جلسه بیشتر در جمع‌شان نبودم و بعد از همان چند جلسه به این نتیجه رسیدم، که خیلی هم خاک‌سار نیستند. اما این دلیل بر این نمی‌شود، که اعتراف نکنم، زیباترین و روحانی‌ترین مسجدی که در عمرم دیدم، همان مسجد ِ دراویش ِ نوربخش در تبریز بود.

مسجد دو طبقه بود. طبقه‌ی بالا محل عبادت زنان و پایین محل عبادت مردان بود. نمای بیرونی مسجد خیلی ساده بود. وارد که می‌شدی اما، یک فضای فوق‌العاده‌ای آنجا حاکم بود، که من را به معنای واقعی کلمه مبهوت کرد. احساس می کردم، یک روح 300 ساله آن بالا نشسته بود، خود را در مسجد پخش می‌کرد، بعد دوباره جمع و از من جدا می‌شد. بوی کندر و فرش‌های کهنه بر روی زمین، بوی نم، دیوارهای خشت و گـِـلی، لوستر عتیقه‌ای که از سقف آویزان بود، نرده‌های چوبی ِ طبقه‌ی دوم ... زمان در فضای مسجد معنی نداشت، از کار افتاده بود. برگشته بودم به سالهای سال قبل، به چند قرن پیش. همه چیز به کندی می‌گذشت. به یاد ِ آن مسجد که می‌افتم، تصوراتم در مـِـه دست و پا می‌زنند.

متأسفانه من تنها دو‌بار آنجا بودم، بار دومش زنان درویش برای هم از رویاهای، احتمالن نداشته‌شان، تعریف می‌کردند و از اینکه آقا را در خواب دیده‌اند و آقا گفت لباسهایش را بشورند و از این دست پرگویی‌ها. بعد هم از من خواستند که لباسهای آقا را بشورم و من که خجالت کشیدم بگویم، برای شستن دست و صورتم هم باید آب گرم کنم، قید ِ تجربه‌ی تجربیات جدید را زدم و دیگر به مسجد نرفتم.

سه ماه بعد که شنیدم مسجد را نیمه شب، به بهانه‌ی درست کردن یک میدان، با بلدوزر خراب کردند، دوباره رفتم پیش درویش‌ها. رفتم تسلیت بگویم. همه دور هم نشسته بودند. در 2 اتاق محقر. مردها در یک اتاق و زنها در اتاقی دیگر. در خانه‌ی سرایدار ِ مسجد. دلم سوخت. خیلی. کلمه‌ای در تسلایشان نتوانستم بر زبان بیاورم. یتیم شده بودند. بهانه‌ها، بهانه‌های کوچک زندگی! چرا نمی‌گذاریم، هر کس بهانه‌ای برای زنده ماندن داشته باشد؟! آن مسجد تمام غرور دراویش بود. هیچ‌کس با دیگری حرف نمی‌زد. از آن رویاها و ولوله خبری نبود. عملن هر کسی گوشه‌ای افتاده بود. آرام بیرون آمدم. زمستان بود و بر زمین خاکی ِ باقی مانده از مسجد باران باریده بود. فضائی غم‌انگیز، بسیار غم‌انگیز، جاری بود و من با خودم فکر می‌کردم، چطور دلشان آمد آن خانه‌ی اسرارآمیز و جادوئی را خراب کنند!!!

نمی‌توانم مسجد را درست توصیف کنم. این‌بار وقتی دوباره به خوابم آمد، می‌نویسم‌اش.

 

پی نوشت ۱: دراویش ِ فرقه ی دکتر نوربخش، نعمت اللهی هستند. تنها چند ماه بعد از خراب کردن مسجد، بزرگ، آقای، فرقه مرد.

گزارش بی بی سی راجع به ضرب و شتم دراویش و تخریب مسجد نعمت اللهی های قم

فاشیسم مذهبی در قم

گزارشی راجع به حمله به دراویش در قم

+ نوشته شده در  بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 12:49  توسط شهلا شرف  | 

اسلام جانشین ِ شوروی ِ سابق

 

یک تحلیل خوب از قضیه ی کاریکاتورها (از وبلاگ ناگزیر)

 متاسفانه برخی از ایرانیان، شرمنده از خشونتهای اخیر بنیادگرایان در کشورهای اسلامی، دچار احساس حقارت شده اند و با توسل به مسئله ی آزادی بیان درِ جبهه ی "آزاد اندیشان" ایستاده اند و سردرگریبان، سعی می کنند خود را از چشمهای "دموکرات" اروپاییان پنهان کنند.

 در اینکه بنیادگرایان ِ اسلامی و مسیحی و یهودی از این آشفته بازار بیشترین سود را می برند، شکی نیست. روزنامه هایی به شدت راست گرا در اروپا کاریکاتورها را منتشر می کنند، بعد از ۴ ماه قضیه به گوش مسلمانان می رسد و رفتارهای قرون وسطائی در پی آن رخ می دهد. راستی چند سال بعد از چاپ "آیه های شیطانی" خمینی دستور قتل سلمان رشدی را صادر کرد؟ ۱ سال یا بیشتر؟

 ایرانیان گرامی اینقدر احساس حقارت نکنید:  سال 1988، وقتی فیلم "آخرین وسوسه ی مسیح" به کارگردانی ِ مارکوس سکورسس روی پرده ی سینما رفت، ولوله ای در اروپا به راه افتاد. ایده ی فیلم خیلی جالب است. بر اساس انجیل ِ مارکوس، باب 15، آیه ی 34، آخرین کلمات مسیح بر روی صلیب چنین بود: "خدایا، چرا ترکم کردی". کارگردان مسیح را از روی صلیب پایین می آورد، او را به دنیا باز می گرداند و بالاخره به مریم مجدلیه می رساند و ... پس از به نمایش در آمدن فیلم در فرانسه، یکی از سینماهائی که فیلم را نشان می داد، تا آجر آخر سوخت. در سوییس 34000 امضا برای ممنوع کردن فیلم گرفته شد. در آلمان مدتهای مدیدی، حتی بعد از آنکه فیلم در تلویزیون پخش شد، گروههای مسیحی در خیایان بر ضد فیلم اعلامیه پخش می کردند و شهروندان را از دیدن فیلم منع می کردند. تنها 17 سال پیش!!! متأسفانه من خیلی از ایرانیان را می شناسم که توهم زده نسبت به غربیان، فکر می کنند آزادی ِ حاضر در این جوامع ذاتی ِ آنان است. فکر می کنم به خاطر شناخت اندکی باشد که این دوستان از جامعه ی مهمان دارند. در آلمان تا 60 70 سال پیش دختران باکره به خانه ی شوهر می رفتند. تنها از دهه ی 60 و 70 زندگی ِ مشترک بدون ازدواج مد شد. اوایل دهه ی 60 بعضی کافه ها دختران مینی ژوپ پوش را راه نمی دادند. اینها همه دســــــــــــــــــتاورد هستند، ذاتی نیستند. برای به دست آوردنش کار شده و زحمت کشیده شده است. راستی چند درصد از مسلمانان دنیا باسوادند؟ آیا دین سرچشمه ی اخلاق و سنت یک ملت نیست؟ قصدم توجیه چنین رفتارهائی نیست. می خواهم بگویم که اروپائی می داند با چه کسی طرف است. او حتمن از راه افتادن ِ کاروان "مرده باد" توسط دیکتاتورها در خاورمیانه خبر دارد. البته اگر فرد مسلمانی به کاریکاتورها اعتراض کند، من می فهمم. در این کاریکاتورها هر کس را که مسلمان است، تروریست خوانده اند. اما بالا رفتن از دیوار سفارتخانه ها و به آتش کشیدن شان کار تظاهرات چی های مزد بگیر است. چه در سوریه و چه در لبنان و ایران. برای من خیلی عجیب است که مسئله ی به این واضحی را می خواهند با بحث آزادی ِ بیان قاطی کنند. این انحراف از موضوع است. مسئله مشخصن سیاسی ست و ربطی به آزادی ِ کلام و مطبوعات ندارد.

 گذشته از کاروانی که دولت های جمهوری ِ اسلامی و سوریه و باقیمانده های طالبان در ایران، سوریه، لبنان و افغانستان راه انداخته اند، نباید روانشناسی ِ جمع را از یاد برد. حتمن شنیده اید: خمیازه خمیازه می آورد، خنده خنده و گریه گریه. به نظر من تکه های این پازل را خیلی آسان می توان کنار هم چید: در ماه سپتامبر تعدادی کاریکاتور در یک روزنامه ی راست گرا چاپ می شود. در این فاصله شیعیان مجلس را در عراق از آن خود می کنند. مسئله ی انرژی هسته ای در ایران بیخ پیدا می کند. حماس انتخابات را در فلسطین می برد. امریکا بخش عمده ای از بودجه ی امسال خود را صرف تسحیلات نظامی می کند. بحران نفت و انرژی در دنیا، با توجه به قیمت نفت، هر روز نگران کننده تر می شود. طبق آمار ۶۰ درصد امریکاییان، فعلن، معتقدند، حمله به عراق اشتباه بود. قدرتمند شدن هر روزه ی طالبان در افغانستان و ... و بعد از ۴ ماه باز هم کاریکاتورها.

راستی شنیده ام نرم افزار سانسور اینترنت در ایران را، از انگلیسی ها خریده اند؛ به یک قیمت خیلی کلان. از یک روزنامه نگار پرسیدم، گفت: سرمایه دارها برای مراودات ِ تجاری با جمهوری ِ اسلامی به اجازه ی دولت نیاز ندارند. در صورت ِ تحریم اقتصادی چطور؟ دولت می تواند به یک کارخانه دستور بدهد، به فلان دولت جنس نفروشد؟ اگر می تواند چطور در مورد اول نمی تواند؟ فراموش نکنیم اینترنت وسیله ای بود که می توانست دایره ی اطلاعات ِ ایرانی های ساکن ایران را، با توجه به حجم کم اطلاعاتی که در ایران به مردم می رسد، گسترش دهد. اگر دولتهای غربی حامی دموکراسی هستند، چرا این رشته را بریدند؟

 قضیه خیلی بودار تر از این حرفهاست که من و شما فکر می کنیم.

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم بهمن 1384ساعت 11:41  توسط شهلا شرف  | 

تصمیم به یک خودکشی ِ دسته‌جمعی

 

 

باور نمی‌کردم روزی یک رویای Science Fiktion داشته باشم.

 

وبلاگ برای مدتی به روز نخواهد شد.

 

 

پی‌نوشت:

 

دوستان مهربانم، فریبا و نی‌لبک،

 

مثل اینکه سوء‌تفاهمی پیش آمد. «تصمیم به یک خودکشی دسته‌جمعی» یک عنوان است. اجازه بدهید بیشتر نگویم. به هر حال ایده‌ای ست که ذهن مرا شدیدن به خود مشغول کرده و برای اینکه شاخ و برگ بگیرد، باید خودم را به او بسپارم، وگرنه می‌پرد. یکی از علت‌های به روز نشدن وبلاگ این است.

 

... و صدای عزیز شاملو

 

 

+ نوشته شده در  شانزدهم بهمن 1384ساعت 8:49  توسط شهلا شرف 

وقتی سانسور و خودسانسوری فضیلت می‌شود!!!

ادبیات چیست؟

 

وحشتناک است. وحشتناک. بیچاره مردم ما. بیچاره ملت من. بیچاره فرهنگی که مدعیان ِ گسترش و غنایش، مدعیان نمایندگی‌اش، عده‌ای کاسه‌لیس‌ ِ نان به نرخ ِ روز خوراند.

سپانلو می‌گوید، با وجود ممیزی «... شاهد پیشرفت‌های بسیاری هستیم.»؛ که یعنی ممیزی خوب هم هست. نمی‌دانم سپانلو از ادبیات چی می‌فهمد؟؟؟ و یا اینکه اصلن می‌داند ادبیات چیست؟؟؟ با تخیلاتش چکار می‌کند سپانلو؟ با همان‌هائی که جوهر ادبیات را می‌سازند؟ یعنی تخیلات ِ سپانلو سانسورشده‌شان خیلی تخیلی‌تر است؟

نه آقای سپانلو. تشریف ببرید لطفن کمی بر سوادتان بیفزایید، کمی بخوانید. فروید و یونگ و لکان و هی‌دگا و از قدیمی‌ها افلاطون و ارسطو را برای شروع بهتان پیشنهاد می‌کنم.

ابوتراب خسری در این میان با سپانلو به رقابت می‌نشیند. می‌گوید: «پس از انقلاب اسلامی در ایران دموکراسی ِ ادبی بوجود آمده.»

خنده‌ام می‌گیرد. باورم نمی‌شود. به نظر می‌آید وضع خسروی از سپانلو هم خراب‌تر است. دلم برای ادبیات فارسی می‌سوزد. می‌گویند اینها کلاس‌های داستانویسی و شعر هم دارند. چه چیزی یاد می‌دهند اینها در کلاسها؟ از روی دست دیگران نوشتن؟ یا اینکه تولید ادبیات سفارشی را یاد بچه ها می دهند؟ آخر وقتی تخیلاتت را بکشی و سانسور کنی، دیگر چیزی برای نوشتن نمی‌ماند!!!

 بیچاره مردم ِ من. بیچاره بچه‌های وطن من.

پی نوشت: چندی پیش ناتاشا امیری در مصاحبه ای با روزنامه ی اعتماد، بر ضرورت ِ وجود سانسور تأکید کرد و علت جهانی شدن ِ سینمای ایران را سانسور نامید. البته نظرات ناتاشا امیری چندان قابل اعتنا نیستند، چون خود او در همین مصاحبه با افتخار می گوید، خیلی نمی خواند.

 

منبع:

سپانلو

ابوتراب خسروی

ناتاشا امیری

دریوزگی چقدر!

+ نوشته شده در  پانزدهم بهمن 1384ساعت 10:57  توسط شهلا شرف  | 

یک کلیپ ِ خنده دار ِ ضد بوش/ ضد جنگ به زبان آلمانی:

http://againstthecrimeofsilence.de/deutsch/Kommentare/Bush-Pilot.wmv

 برگرفته از سایت میشاییل شیفمان.

+ نوشته شده در  سیزدهم بهمن 1384ساعت 7:9  توسط شهلا شرف  | 

یهودی محبوب من (4)

شتفان تسویگ

ادبیات تبعید در آلمان (1945-1933)

  

                                            

 

 

شتفان تسویگ[1] در 28 نوامبر 1881 در خانواده‌ای متمول در وین متولد شد. خانواده‌ی تسویگ مذهبی نبود و شتفان خود را "تصادفن یهودی"  می خواند. شتفان تسویگ سال 1900 برای تحصیل زبان و ادبیات آلمانی و فرانسه وارد دانشگاه وین شد. او با اخذ ِ مدرک دکترا از دانشگاه ِ برلین فارغ‌التحصیل شد. با آغاز جنگ جهانی اول، تسویگ داوطلبانه راهی جنگ شد. سال 1916 اما، متأثر از دوست ِ نویسنده و پاسیفست‌اش رومن رولان، ارتش را ترک کرد. با به قدرت رسیدن ناسیونال‌سوسیالیست‌ها در سال 1933، تسویگ به لندن رفت، اما ارتباطش را با اتریش و آلمان قطع نکرد. در همان سال اجازه‌ی چاپ مجدد آثار تسویگ لغو شد. سال ِ 1936 کتابهای تسویگ در آلمان ممنوع شدند. پس از اشغال اتریش توسط ناسیونال‌سوسیالیست‌ها در سال ِ 1938، تسویگ برای همیشه اتریش را به قصد لندن ترک کرد. با آغار جنگ جهانی ِ دوم، ابتدا به نیویورک، سپس به آرژانتین، پاراگویه و سرانجام به برزیل رفت. تسویگ آخرین سالهای زندگی را در پتروپولیس[2]، منطقه‌ای در حومه‌ی ریودِژانرو، به سر برد. سال 1941 داستان ِ بلند ِ «داستان ِ شطرنج»[3]، که یکی از بهترین آثار اوست، چاپ شد. آخرین اثر او، «دنیای دیروز»[4]، که اثری اتوبیوگرافیک است، در سال 1942 نشر یافت.

شتفان و همسرش شارلوته تسویگ[5] در 22 فوریه‌ی 1942 با خوردن مقدار زیادی داروی خواب‌آور خودکشی کردند. کورت توخُـلسکی[6]، والتا هازن‌کلِـوا[7]، والتا بنیامین[8]، ارنست وَیس[9] و ارنست تـُـلا[10] از دیگر نویسندگان ِ یهودی ِ آلمانی زبان بودند که در تبعید به زندگی ِ خود پایان دادند.

 

 

آخرین نامه‌های شتفان تسویگ

 

به فریدریکه تسویگ[11]،

 

پتروپولیس، 18 فوریه‌ی 1942

 

فریدریکه‌ی عزیز،

 

به تو که فکر می‌کنم، صمیمانه‌ترین تفکرات از ذهنم می‌گذرند. چندی پیش کارناوال ِ فوق‌العاده‌ی ریو بود، اما چنین جشن‌هائی به‌کل برایم بیگانه‌اند. افسرده‌تر از همیشه‌ام. بازگشت به آنچه در گذشته داشتیم، ممکن نیست و آنچه پیش ِ رو داریم، هیچگاه جای ِ گذشته را نخواهد گرفت. هنوز هم کار می‌کنم، اما با یک‌چهارم ِ توانائی‌ام. بیشتر کار کردنی از سر عادت است تا به واقع خلاقیت. اگر می‌خواهی دیگری را به یقین برسانی، خود باید قبلن به یقین رسیده باشی؛ باید به وجد رسیده باشی تا بتوانی دیگری را به وجد بیاوری. وحالا چگونه باید این دو را پیدا کنم! بهترین آمالم برای تو. آرزو می‌کنم، بچه‌ها امکانات ِ خوبی برای کار پیدا کنند و پیشرفت کنند. آنها دنیای بهتری از دنیای امروز را خواهند دید. برایت آرزوی شجاعت و سلامت می‌کنم و امیدوارم نیویورک قدری از تنوع‌اش را، حداقل گاهی، بخشی از ثروت ِ هنری‌اش را، به تو بدهد. اینجا من تنها طبیعت را دارم و کتاب. کتابهای قدیمی که می‌خوانم و باز می‌خوانم‌شان.

 

همیشه شتفان تو

 

به فریدریکه تسویگ،

 

پتروپولیس، 22 فوریه‌ی 1942

 

فریدریکه‌ی عزیز،

 

وقتی این نامه به دستت برسد، حس ِ بهتری نسبت به قبل خواهم داشت. در اوزینینگ[12] همدیگر را دیدیم. پس از آن ملاقات، زمان خوب و آرامش‌بخشی سپری شد. اما بعد افسردگی‌هایم شدیدتر شدند. آنچنان رنج می‌بردم، که تمرکزم را از دست داده بودم. از طرفی این اطمینان به‌شدت حزن‌آور است ، تنها اطمینانی که داشتیم، اطمینان ِ به اینکه این جنگ سالیان ِ سال طول خواهد کشید، که زمانی ِ بی‌پایان باید بگذرد تا دوباره، با وضعیت ِ خاصی که حالا داریم، باز هم در خانه‌ی خودمان ساکن شویم. از پتروپولیس خیلی خوشم می‌آمد. اما کتابهائی که می‌خواستم آنجا نبودند و تنهائی، تنهائی‌ای که در آغاز آرامش‌بخش بود، تبدیل به حسی ویرانگر شد. تصورِ اینکه مهمترین اثرم، بالزاک[13]، هیچوقت نمی‌تواند بدون ِ 2 سال زندگی ِ آرام در میان کتاب‌ها کامل شود، رنج آور بود و بعد این جنگ که هنوز به نقطه‌ی اوج‌اش نرسیده است. برای همه‌ی این دغدغه‌ها دیگر زیادی خسته بودم. تو بچه داری و وظیفه‌ای در مقابل آنها که باید به انجام برسانی. دامنه‌ی علایق ِ تو بسیار گسترده است و فعالیت‌هایت بی‌وقفه. تو روزهای بهتری را تجربه خواهی کرد و به من حق خواهی داد، که با این "جگر ِ خونین" دیگر به انتظار ننشستم. این جملات را برایت در ساعات آخر می‌نویسم. نمی‌توانی تصور کنی، چقدر پس از اخذ ِ این تصمیم، شادم. به بچه‌ها سلام مرا برسان و برای من گریه نکن. به یوزف روت[14] عزیز و ریگا[15] فکر کن. چقدر شاد بودم که آن دو مجبور به تن دادن به این امتحان نشدند.

با محبت و دوستی. شجاع باش. بدان که آرام و خوشبخت‌ام.

شتفان

 

آخرین ِ نشانه[16]

 

پیش از آنکه به خواست خود و در کمال هوشیاری زندگی را ترک کنم، می‌خواهم، آخرین وظیفه‌ام را به انجام برسانم: تشکر قلبی از سرزمین ِ فوق‌العاده‌ی برزیل، که به من و کارم چنین مهمان‌سرای خوبی پیشکش کرد. با گذشت ِ هر روز، علاقه‌ام به این سرزمین فزونی یافت. پس از آنکه دنیای زبان ِ مادری‌ام برایم کن‌فیکون شد و وطن ِ معنوی ام، اروپا، به نابودی ِ خود کمر بست، آرزو می‌کردم زندگی‌ام را در اینجا، ، از نو آغاز کنم.

اما برای شروعی دوباره در شصت‌سالگی، به توانی خارق‌العاده نیاز است. توان من، پس از سالها بی‌وطنی و سرگردانی، به پایان رسیده است. پس بهتر است به موقع و با رفتاری به‌جا زندگی را ترک کرد. زندگی‌ای که کار ِ معنوی همیشه بلندترین بانگ شادی‌اش و آزادی ِ فردی برترین فضیلت‌اش بوده‌اند.

به همه‌ی دوستانم سلام می‌رسانم! آرزو می‌کنم، طلوع آتشین ِ آفتاب را پس از شب ِ طولانی ببینند! من ِ عجول پیش از آنها می‌روم.

 

شتفان تسویگ

 

22 فوریه 1942

پی نوشت: ترکیب ِ دو حرف ِ ت و س (تس) در آلمانی حرفی می‌سازد که چ ِ دندانی‌ست (Z). این چ را در برخی لهجه‌های فارسی از قبیل اصفهانی داریم. در زبان پشتون حرفی معادل Z ِ آلمانی وجود دارد. این حرف یک ج است با نقطه‌ای بر روی آن که آن را شبیه خ می کند. به باور من وارد کردن چنین حروفی به زبان فارسی، با توجه به گستردگی ارتباطات در دنیای مدرن، ضروری است.



[1]  Stefan Zweig

[2]  Petropolis

[3]  Schachnovelle

[4]  Die Welt von Gestern

[5]  Charlotte Zweig

[6]  Kurt Tucholsky

[7]  Walther Hasenclever

[8]  Walter Benjamin

[9]  Ernst Weiß

[10]  Ernst Toller

[11]  Frederike Zweig، همسر ِ اول شتفان تسویگ

[12]  Ossinning

[13]  Balzac  آخرین اثر تسویگ است که ناتمام ماند

[14]  Joseph Roth، از دوستان تسویگ که پیش از آنکه مجبور به ترک وطن شود، از دنیا رفت.

[15]  Erwin Rieger، از دوستان تسویگ که پیش از آنکه مجبور به ترک وطن شود، از دنیا رفت.

[16]  Declaraçao

+ نوشته شده در  یازدهم بهمن 1384ساعت 7:58  توسط شهلا شرف  | 

تکرار فاجعه‌ی سینما رکس؟

 

انفجارهای اخیر اهواز بسیار مشکوک‌اند. انگشت ِ اتهام ِ شایعات و اشارات ِ رسانه‌ها به سمت ِ اعراب ِایرانی‌‌ست. تنها کسانی که وجدانشان را نادیده می‌گیرند، چنین شایعاتی را باور می‌کنند.

خلق ِ عرب یکی محروم‌ترین خلق‌های ایران است. در خرابه‌ی خوزستان، اعراب خرابه‌نشین‌ترین‌اند. هنوز که هنوز است، خیلی از عرب‌ها، کپرنشین‌اند. عرب‌های ایرانی، مردمانی ساده و کم‌توقع‌اند. شاید همین کم‌توقعی باعث شده باشد که شکل ِ زندگی ِ شان خیلی عوض نشود. دنیای خاص خودشان را دارند. آرام، مهربان و تودارند.

در جنگ ِ 8 ساله، عربهای روستایی و عشایر ِ عرب، جان خیلی از سربازها و بسیجی‌های هموطن‌شان را نجات دادند. وقتی لشکرها عقیب‌نشینی می‌کردند، بی‌آنکه همه‌ی سربازها مطلع باشند، سربازها می‌ماندند و آفتاب داغ ِ خوزستان. تا چشم کار می‌کرد بیابان و در بیابان ِ روستاهای عرب‌نشین و عشایر. هیچکس، هیچوقت از هموطنان ِ عرب ِ تشکر نکرد. کمتر کسی به خاطر می‌آورد، این مردمان ِ ساده، جان چند سرباز را که از تشنگی در حال مرگ بودند، نجات داده‌اند. کمتر کسی یادش مانده، که برای عرب‌های ایرانی مهم نبود که این سربازان شاید چند عرب ِ عراقی را کشته باشند و در مقابل عرب‌ها می‌جنگند.

آنوقت‌ها به لطف و همدردی ِ هموطن ِ عرب نیاز داشتند. حالا دیگر مثل اینکه نیازی نیست. حالا می‌توانند نهایت تلاش‌شان را بکنند تا لر را در مقابل عرب، فارس را در برابر کرد و همه را در مقابل ترک و گیلک قرار دهند. تفرقه بینداز و حکومت کن.

حیف از این فرش رنگارنگ که می‌خواهند تکه‌تکه‌اش کنند. فرش ِ تکه‌تکه نه قیمتی دارد و نه اعتباری. گره‌ها زودتر از آنچه فکر کنیم در خواهند رفت.

               

+ نوشته شده در  چهارم بهمن 1384ساعت 23:15  توسط شهلا شرف  | 

خشم مانع ِ کار ِ جدی می شود. تسلیم خشم نمی شوم.

+ نوشته شده در  دوم بهمن 1384ساعت 12:51  توسط شهلا شرف  |