|
|
|
|
|
یهودی ِ محبوب من (3) اهدای جایزهی کارل فـُن اُسییتسکی به نوام چامسکی در اُلدنبورگ (آلمان) سرانجام آلمانها حقیقت را بر هراس از گذشتهشان ارجحیت دادند و برای اولین بار پس از پایان جنگ دوم جهانی، رسمأ جایزهای به یکی از مخالفان مهم دولت اسراییل اهدا کردند. هر چند که این جایزه در سال ۲۰۰۲ به یوری اَونـِـری [Uri Avnery]، که باز هم از مخالفان دولت اسراییل است اهدا شد، اما به جهت شهرت چامسکی اهدای این جایزه به او نقطهی عطفی در تاریخ آلمان ِ پس از جنگ است. شهر اُلدنبورگ [Oldenburg ]، در روز یکشنبه ۲۳ مای ۲۰۰۴ جایزه "کارل فـُن اُسییتسکی" [Carl von Ossietzky] را به نوام چامسکی در تقدیر از زندگی پربارش، اهدا کرد. کارل فـُن اُسییتسکی که نه فقط این جایزه، بلکه دانشگاه شهر الدنبورگ به نامش مزین است، در سال ۱۸۸۹ در هامبورگ به دنیا آمد. او که از سال ۱۹۱۶ تا ۱۹۱۸ به عنوان سرباز در جبهه ی غرب می جنگید، پس از کشتار وردون [Verdun] مقاله ای در مخالفت با جنگ و ادامه ی آن نوشت. او در سال ۱۹۱۹ منشی "انجمن صلح" در برلین شد. در سال ۱۹۲۷ در حالی که به همراه کورت توخـُــلسکی [Kurt Tucholsky] به خبرنگاری برای روزنامه ی "صحنه ی دنیا" [Weltbühne] مشغول بود، به سردبیری این روزنامه نایل شد. او در سال ۱۹۳۱ مقاله ای در باره ی تجهیز پنهانی ارتش رایش به ساز و برگ جدید نظامی نوشت. به دنبال انتشار این مقاله اُسییتسکی به جرم خیانت به وطن به ۱۸ ماه زندان محکوم شد. در مای ۱۹۳۲ او راهی زندان شد؛ اما به بهانه ی سال نو شامل عفو شد و از زندان آزاد گشت. پس از به قدرت رسیدن ناسیونال سوسیالیستها اُسی یتسکی به ترک وطن تن نداد و در ۲۸ فوریه ی ۱۹۳۳ توسط گشتاپو دستگیر شد. در مارس همان سال "صحنه ی دنیا" توقیف شد و در آوریل اُسییتسکی به یک اردوگاه کار اجباری "زُنن بورگ" [Sonnenburg] منتقل گشت. در سال ۱۹۳۵ جایزه ی صلح نوبل به اُسییتسکی، که همزمان در اردوگاه "پاپـِـن بورگ" [Papenburg] به سر می برد، اهدا شد. او در مای ۱۹۳۶ به علت سل ریوی پیشرفته به یک بیمارستان دولتی در برلین منتقل گشت. در نوامبر همان سال هیتلر دریافت جایزه ی صلح نوبل را از طرف او غدغن کرد و به او اجازه ی سفر برای دریافت جایزه داده نشد. او در ۴ مای ۱۹۳۸ دوباره به علت پیشرفت بیماری سل از اردوگاه به بیمارستانی در برلین منتقل شد و در حالی که پلیس از او مراقبت می کرد از شدت بیماری بدرود حیات گفت. این جایزه ۲۲ سال که هر ۲ سال یکبار اهدا می شود و چامسکی یازدهمین نفری است که این جایزه را دریافت کرده است. جایزه توسط شهر اُلدنبورگ به سیاسیون عدالتخواه و صلحطلب اهدا میشود. شهردار اُلدنبورگ، آقای "دیتما شوتس" [Dietmar Schütz] در خیرمقدمگویی، به این مطلب اشاره کرد که انگیزه ی اهدای این جایزه عدالت، انسانیت و حقوق بشر است. او صلحطلبی و مخالفت با جنگ را بزرگترین آرمانهای اُسییتسکی شمرد و اهدای این جایزه به چامسکی را یک تشکر سیاسی خواند که ربطی به منزلت علمی او ندارد.
"میشایئل شیفمان" [Michael Schiffmann] (مدیر کمیته برای آزادی "مومیا ابو جمال"[1] در هیدلبرگ، سوسیالیست و پاسیفیست) خطابهی ستایش [Laudatio] را ایراد کرد. او که در حال تالیف کتابی راجع به چامسکی ست، سخن خود را با اشاره به فعالیتهای علمی چامسکی آغاز کرد. چامسکی خالق "قانون تبدیل ذهنی" [generative Transformation]، کار سیاسی را در دهه ی۶۰ آغاز کرد. او فرزند پدری معلم و مادری نویسنده، ار مهاجرین یهودی از روسیه است. چامسکی در سال ۱۹۲۸ در پنسیلوانیا چشم به جهان گشود. در سال ۱۹۵۷ با انتشار کتاب "ساختارهای نحو" [Syntactic Struktures] نظریه ی تبدیل ذهنی را پایه نهاد. هدف این نظریه، کشف ارتباط قواعد دستوری، دانش عمومی ما از جهان و کاربرد این دانش در دستور زبان (گفتگو) برای نائل شدن به اهدافمان است. او در دهه ی ۶۰ تئوری خود را باز هم گسترش داد و تلاش در دریافتن عنصری کرد که انسان را قادر می سازد، با وجود ارتباطات کوتاه و شخصی با محیط خود، اینهمه دانش کسب کند. دومین دوره ی فعالیتهای چامسکی در حوزه ی سیاست و نقد رسانه های عمومی است. او در اعتراض به سیاستهای دولت ایالات متحده می گوید: «قدرت و ثروت معیار حقیقت نیستند.» او مهمتریت کارکرد رسانه های گروهی را "تبلیغات هوچی گرانه" [Propaganda] می داند که البته همیشه در خدمت قدرتمندان است. در ادامه شیفمان به اولین مقاله ی سیاسی چامسکی اشاره کرد که در اواسط دهه ی ۶۰ تحت عنوان "مسئولیت روشنفکران" [The Responsibility of Intellectuals] انتشار یافت. در این نوشتار چامسکی، به ناسیونالیسم یا به عبارتی "کشورم، چه درست چه غلط" [Right or wrong, my country]، سخت انتقاد کرد. او در این مقاله مینویسد :«مسئولیت روشنفکران بر زبان آوردن حقیقت و افشاء کردن دروغهاست.» چامسکی معتقد است که حقیقت گاهی به طرز وحشتناکی "ساده" است. مرگ ۵ میلیون ویتنامی و ۵۸۰۰۰ سرباز امریکائی چامسکی را وادار کرد، به شکل جدی قدم در صحنهی سیاست بگذارد. او حمله به ویتنام را با برنامهی سیستماتیک نابودسازی اقوام مقایسه کرد و گفت: «...وحشی گری امریکاییان در ویتنام جنوبی همانی است که ما پاک سازی قومی در موردهای قابل مقایسهی آن مینامیم.» چامسکی مجبور شد به خاطر فعالیتهای سیاسیاش از بسیاری از فرصتهای علمی صرف نظر کند. او می گوید که این چشم پوشی، آگاهانه صورت گرفت چرا که «چشم بستن بر روی حقیقت بسیار غیر اخلاقی بود.» چامسکی میگوید، دولتهای غربی بر خلاف ادعای ایدئولوژیکی خود که دموکراتیک هستند و توسط مردم تعیین می شوند، تنها در خدمت قدرتهایاقتصادی اند و این قدرتهای اقتصادی، حتی قادرند دولت را در مسیر علایق اقتصادی خود هدایت کنند. چامسکی ِ صلح طلب بر علیه سیاستهای ایالات متحده در امریکای مرکزی اعتراض کرد. جنگ فلسطین و اسرائیل، کشتار اندونزیائی ها در تیمور شرقی، سیاست مرگبار ترکیه بر علیه کردها، حمله ی غیر قانونی ناتو به یوگسلاوی و سیاستهای جنگ طلبانهی بوش پسر قبل و بعد از فاجعه ی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱. چامسکی معتقد است، علم تنها قادر به پژوهش در موضوعات تقریبأ ساده ی بشر است و اینکه علم به محض روبرو شدن با مشکلات پیچیدهتر از قبیل جوامع انسانی و آینده ی آنان، به سرعت به مرزهای پیش از نادانی خود می رسد. او رسانه های گروهی را ابزاری میداند در دست ثروتمندان که جز تعیین مسیر کانالهای ذهنی بیننده در مسیر دلخواه، کارکرد دیگری ندارند. وی در انتقاد به رسانه های گروهی دوباره سئوالی را که در زبان شناسی طرح کرده بود، مطرح می کند و آن این است که: «چطور است که ما با وجود حضور تعداد بیشمار دلایل عقلانی، چنین دانش ناچیزی از دنیای سیاسی و اجتماعی اطراف خود داریم؟» چامسکی در سخنرانیای که در سال ۱۹۹۲ در زوریخ ایراد کرد، با تکیه بر کلام مارک تواین که خود از مخالفین سرمایه داری امریکائی بود، بدرستی به این مطلب اشاره کرد که: «خاصیت سیستم سیاسی امریکا این است که مردم آزادی اظهار نظر دارند، اما کسی از این آزادی استفاده نمیکند.» او معتقد است، رسانه های گروهی مردم را سطحی بار آوردهاند و این پروسه سالهاست که چنین پیش میرود. وظیفهی روشنفکر از دید چامسکی تلاش برای جلوگیری از شکلگیری ذهن مردم در راستای منافع سرمایه داران، توسط رسانه های وابسته به آنان است. چامسکی خود در این سفر بر چند نکته بسیار تأکید داشت. اول خطر بمب اتم و غیر قابل کنترل بودن سلاحهای اتمی است. او از جنگ سرد و قدرت نمائی روسها و امریکاییها در برابر هم به عنوان بحران راکتها یاد می کند. چامسکی کامپیوترهائی را که در نهایت بمبهای اتمی و سلاحهای هسته ای را شلیک میکنند، ابزارهائی بسیار نادقیق خواند و اطمینان داد که خطر چندین بار از کنار گوش بشر ساکن در نیمکره ی شمالی رد شده است. خطری که عامل آن نه عراق و نه دیگر کشورهای خاورمیانه است، بلکه خطری که بیش از ۴۰ سال است در دستهای قدرتمندان با مردم بازی می کند. او بر این مسئله تأکید کرد که سلاحهای هسته ای رام نشدنی هستند و ضعف دستگاههای کامپیوتری کنترل کنندهی بمبهای اتم، چنان متعددند که یک تروریست میتواند از خطاهای آنان استفاده و آنان را در خدمت خود گیرد. چامسکی در ادامه افزود که هم دولت بوش و هم دولت پوتین از زمان بر سر کار آمدنشان، سلاحهای جنگی خود را تا ۳ برابر افزایش دادهاند. او گفت، دولت امریکا به بهانه ی دفاع از خود به تجهیز ارتش اتمی می پردازد و سلاحهای اتمی اش را هر روز افزایش میدهد. نکتهی دیگری که چامسکی بسیار بر آن تأکید میورزید نقش مطبوعات در جهتدهی به ذهن مردم است. او حتی به این مسئله اشاره داشت که رسانه های گروهی مردم را تشویق به راسیسم میکنند. در مورد عکسهای ناهنجار برداشته شده در زندان "ابوغریب" گفت: «هیچگاه گزارشی در این مورد داده نشد که چرا این سربازان چنین کینه ورزی میکنند. اینان از قشری از جامعه آمدهاند که هنوز خیال میکند، عراق بمب اتم داشت، عراق عامل حمله به نیویورک بود. دلیل دوم راسیسم کور است. بر اساس این نظر مسلمانان همگی عرب هستند. اعراب خواستند ما را بکشند؛ پس ما حالا انتقام میگیریم. سرچشمهی این طرز فکر البته کسی نیست غیر از رسانههای گروهی.» چامسکی اضافه کرد که دولتهای غربی با گرفتن امنیت کاری از متقاضیان کار، خود به خود طالبان کار را وادار به سکوت میکنند. قراردادهای کاری موقت را وی، از عوامل سکوت و بیقراری روانی کارکنان میشمارد. در کنار تأثیر رسانههای گروهی، عدم امنیت کاری و متعاقب آن روانی، یکی دیگر از علل تن دادن به دروغ و بی توجهی به دنیای اطراف است. او در پایان سخنانش به ضرورت مسئولیت پذیری ِ روشنفکران اشاره کرد. چامسکی گفت، آزادی و حقوق بشر به ما قدرت انتخاب می دهند. وی که انسان بسیار آرام و اهل مدارائی است اضافه کرد: «می توان جنگ را به جلو راند و یا چشمان را بر هم نهاد. اما لااقل برای نسلهای بعدی هم که شده باید کاری کرد.» پس از پایان مراسم این مرد کهنسال 76 ساله بیش از 2 ساعت به دوستارانش امضا میداد، با تک تک آنان دست میداد و با آرامش و مهربانی عجیبی همه را با آغوش باز پذیرفت. میشاییل شیفمان در خطابهی ستایش، به زبانی دو پهلو چامسکی را پیامبری نامید که قادر به پیش بینی حوادث است و نگارنده پس از دیدار چامسکی شک ندارد، اگر افسانه ی پیامبران راست میبود، در متانت و مهربانی، در شرافت و انساندوستی از نوام چامسکی چیزی کم نمیداشتند.
- این گزارش در مای ۲۰۰۴ در سایت ِ اخبار روز درج شد. [1] مومیا ابو جمال [Mumia Abu-Jamal] خبرنگار سیاه پوست سوسیالیستی است که در سال ۱۹۸۲ درپنسیلوانیا به جرم قتل دستگیر و به اعدام محکوم شد. نسبت دادن قتل به مومیا، چیزی نبود جز توطئه ای شوم که توسط سازمان سیا ترتیب داده شده بود. مومیا ابو جمال ۲۵ سال است که در سلول مرگ منتظر روز اعدام است. |
||
|
+
نوشته شده در بیست و نهم دی 1384ساعت 9:47 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
یهودی ِ محبوب من (2) مصاحبه ی "آندره مولا" با "ا ِلفریده یلی نـِک" « من زباله ی عشق جمع میکنم» ا ِلفریده یلی نـِک بر علیه راحت طلبان میجنگد، خود را شخصأ تحقیر میکند و طلب بخشش مینماید.
- هنوز چیزی از دریافت جایزه ی نوبل توسط شما نگذشته بود که اعلام کردید، این جایزه حق شما نبوده است. اما اگر کس دیگری همین حرف را بزند شما میرنجید. - من مطمئن بودم که نوبت "پیتر هاندکه"، نویسنده کلاسیک است. - بله، اما دیگران اجازه ندارند حرفی در مزمت شما بر لب بیاورند. - نه ندارند! مثل این است که شما معلول باشید و در صندلی چرخدار بنشینید. در این مورد هم کس دیگری اجازه ندارد به شما چلاق بگوید، اما شما خودتان اجاره دارید خود را چنین بنامید. من اجازه دارم بگویم. دیگران نه! - واتیکان از اینکه یک فرد روانی ِ پوچگرا، آنطور که گفتند، جایزه ی نوبل را دریافت کرد به خشم آمد. - این برخورد بخصوص به نظرم بد آمد، چرا که واتیکان اصولن باید پشتیبان افراد ضعیف و بیمار باشد. بهتر بود که میگفتند، این زن بیچاره را به حال خود بگذارید، او همین است که هست، خوب شد که او این جایزه را دریافت کرد هر چند که نوشته هایش پوچگرایانه هستند. واتیکان که باید از بدبختها و مشکل دارها حمایت کند. - از سر دلسوزی ... - بله، به نظر من این رفتار بی نهایت غیر مسیحائی ست. - "مارسل ریش رانیتسکی" نوشت که شما زن فوق العاده ای هستند، اما موفق به نوشتن یک کتاب خوب نشده اید. - خفتی بالاتر از این وجود ندارد که بگویند، زن جالب و فعالی است، اما از پس نوشتن بر نمیآید. این توهین است. قادر به پذیرش آن هم نیستم، چون به اندازه ی کافی خودم خودم را تحقیر میکنم. - شما تنها کسی هستید که حق کوچک کردن خودتان را دارید. - بله، دقیقن، دوست ندارم که این کار را کس دیگری بکند. دوست ندارم آن کیک خامه ای را که یک بار با دست خود به صورتم مالیدم، کس دیگری از روی زمین آلوده بردارد و برای بار دوم به صورتم پرتاب کند. هر چند که طبیعتن میدانم این انتظاری متکبرانه است. چرا که هر کس میتواند هر آنچه میخواهد در مورد من بگوید و بنویسد. - "مارتین موس باخ" ِ نویسنده شما را »احمق ترین آدم ِ دنیای ِ غرب» نامید. - به نظرم بامزه آمد، چرا که او خونسردانه حرف راستی را ادا کرد. من به واقع احمق هستم. فقط اینکه این را او اصلن نمیتوانست دانسته باشد، چون مرا نمیشناسد. حرف راست را از بچه بشنو. - و وقتی کسی شما را باهوش بخواند ... - باور نمیکنم. میدانم که باهوش نیستم. مثلن شما نمیتوانستید با من به بحث بنشینید چون من به اندازه ی کافی هوشمند نیستم که بتوانم سیر ِ یک اندیشه را تا به آخر دنبال کنم. چندی پیش از طرف تلویزیون برای شرکت در یک بحث فلسفی دعوت شدم. در جواب پاسخ دادم، متآسفم. من مثل کدو احمقم، نمیتوانم. - شما میخندید و میگویید. - بله، اما خنده من در حقیقت یک تمنا است. حیوانات وقتی میخواهند طلب بخشش کنند، دندان نشان میدهند. - بخشش شامل حال شما نخواهد شد. هر چه شما بیشتر خودتان را کوچک کنید، با شدت بیشتری مورد حمله قرار میگیرید. - خوب، میتوانید همین را برایم توضیح دهید؟ - احتمالن عده ای نمیتوانند ببینند که شما هر آنچه را که به دست آوردنی بود، به دست آوردید و با این وجود خوشحال نیستید. - این را چند نفر دیگر هم به من گفتند. - "فرانس ژوزف واگنر" ِ خبرنگار در روزنامه ی "بیلد" نوشت: « پول اهدائی را بردارید، خرج روانکاوها کنید و خوشبخت شوید.» - البته یک میلیون یورو را که حتمن برای روانکاوها خرج نمیکنم. به جای آن ترجیح میدهم برای خودم یک پیراهن ژاپنی بخرم. - در روزنامه ها از کاندیداهای دیگری نام برده شد که عده ای آنان را بیشتر لایق دریافت جایزه میدانستند از جمله "دوریس لسینگ"، "جویس کارول اوتس"، "فیلیپ روت". - بله اما من چه کنم که جایزه به من داده شد. جایزه را خودم که به خودم اهدا نکردم. - "فرید ِریکه مای روکا"ی ِ شاعر در پاسخ به این سئوال که آیا میخواهد به شما تبریک بگوید گفت: «آنقدرها هم بلند نظر نیستم.» - تعجب میکنم. من از صمیم قلب شاد میشدم اگر او جایزه را دریافت میکرد؛ چون فکر میکردم، خدا را شکر، من نمیگیرم اش. چند سالی بود که میدانستم، نام من در یک لیست است و هر روز برای سلامتی هاندکه دعا میکردم. دعا میکردم که او نمیرد و مریض نشود و یا باز هم چرت و پرتی راجع به صربستان نگوید. - واقعن دریافت بالاترین جایزه ی ادبی دنیا اینقدر وحشتناک است؟ - از یک طرف طبیعتن افتخار میکنم. حتی کفاشی هم که کارش مورد تأیید قرار میگیرد از این موضوع خوشحال میشود. از طرف دیگر مثل شکنجه برایم میماند. چرا که میخواهم در آرامش به سر ببرم. در حال حاضر به ندرت جرأت میکنم از خانه خارج شوم. چون ماشین ندارم مجبورم با وسایل نقلیه ی عمومی این طرف و آن طرف بروم. حالا دیگر حتی نمیتوانم با مترو جائی بروم، چون تحمل حرف زدن با دیگران را ندارم. برای من هر توجهی، حتی مهربانانه، یک کتک کاری است. دیگر نمیتوانم حتی قهوه خانه بروم. - اگر آرامش ِ تان را میخواهید، دیگر نه باید مصاحبه کنید و نه در تلویزیون ظاهر شوید. - همینطور است. به اندازه ی کافی مقاومت نشان ندادم. من زیادی کنار آمدم. این ضعف، بازتاب ناآگاهانه ی حس فرمانبرداری ِ من است، که مادر بسیار مستبدم با تمرین به من یاد داد. من با شما هم دارم صحبت میکنم. - مادرتان چهار سال پیش مرد. - بله، فکر دیگر نبودنش هر روز شادم میکند. 94 سال داشت که مرد و این اواخر کاملن دیوانه شده بود. بدگمانی ای که پنهان در تمام طول زندگی او را همراهی میکرد، به شدت خود را نشان داد. گمان میکرد که همسر من جواهرات او را میدزدد. همسرم اجازه نداشت قدم به خانه ی ما بگذارد. حسادت شدیدی بود. وقتی که بچه بودم، هر کس را که دوست میداشتم از دور و اطراف من میراند. - در رمانتان "نوازنده ی پیانو" رابطه ی اعصاب خورد کنی با مادرتان را توصیف میکنید. شما در یک خانه زندگی میکردید. نوشتن پناهگاه شما بود. - نوشتن قایق نجات بود، اما نتوانست مرا رهائی ببخشد. از همان اوان کودکی مثل حیوانی به او وابسته بودم. او قدرت مطلق بر فراز سر من بود. از زمان مرگش تا حال خیلی چیزها عوض شده است. اما هنوز بیمارم. ترس به جای کمتر شدن مرتب بیشتر میشود. - کدام ترس؟ - نوع خاصی از مکانهراسی، که با حضور در یک جمع و زُل زدن افراد آن جمع به من، دچارش میشوم. وقتی که دختر جوانی بودم یک سال تمام از منزل بیرون نرفتم و حتی در کودکی هم بیمار بودم چون مثل دیوانه ای از این سر اتاق به آن سر میدویدم و سرم را به دیوار میکوبیدم. روانکاوی که آن موقع ها داشتم گفت که من از این طریق فشاری را که از آن رنج میبرم، میخواهم خنثی کنم. منظره ی زیبائی نبود. - معالجه شدید؟ - هنوز هم بعضی وقتها این کار را میکنم ولی دیگر نه به آن شدت. دیگر سرم را به دیوار نمیکوبم. اینطور است که انگار یک چیزی در درون من در خروش است، خشمی که امروز مرا وادار به نوشتن میکند. نوشتن برای من کاری لذت بخش است، یک نوع فریاد خشم آلود. من مثل "توماس مان" نیستم که به هر جمله کلی وَر بروم، بلکه اینجا و آنجا قلم میزنم. دو سه ساعتی این کار را میکنم و بعد مثل پودینگ فرو میریزم، پودینگی که در آن سوزن فرو کرده باشند. - میتوانید بدون داروی خواب آور بخوابید؟ - پناه بر خدا، نه. بدون والیوم هیچ چیز پیش نمیرود. داروهای مورد نیاز من والیوم، بتا بلوکا و ضد افسردگی هستند. نمایشنامه ی "سرزمین بامبی" را در نشئه ای مطلق نوشتم. - نوشتن شما را شاد هم نمیکند. - نه، شادم نمیکند. تنها گاهی اوقات، هنگام نوشتن، دچار حالتی میشوم که در آن دیگر در هوشیاری ِ کامل نیستم. این حالت نوعی بی خبری، از همان جنس اورگاسم است. میدانم ارگاسم چگونه بوجود میآید. بالاخره همه چیز با زحمت آمیخته است. - حتی عشق؟ - بله، عشق هم آنطور که من تعریفش میکنم. آنچه را که دیگران به عنوان احساسی عمیق و قوی توصیف میکنند، از نظر من چیزی مکانیکی است، مثل چرخدنده ها که در هم فرو میروند. عشق را من از عمق به سطح میآورم. - اولین رابطه ی عاشقانه تان را به خاطر میآورید؟ - بله، البته. هنوز فراموشکار نشده ام. بخاطر میآورم. اما مایل نیستم راجع به آن صحبت کنم. - زیبائی ها را ترجیح میدهید برای خودتان نگاه دارید. - همینطور است. خلاقیت من از امور منفی سرچشمه میگیرد. من چیزهای مثبت را نمیتوانم توصیف کنم. اما طبیعتن من هم لذات زیادی در زندگی تجربه کرده ام. - و لحظات خوشبختی؟ - طبیعتن! من هم آدم هستم. من قلب مهربانی دارم و قابلیت دوست داشتن ام بالاست. اما در این باره نمینویسم. من تنها در مورد آن چیزی مینویسم که ویرانگر است. این کار را تنها به این جهت میتوانم بکنم چون آن روی سکه را میشناسم. مردم هی راجع به تجربیات رمانتیکشان در تنگ غروب "مایورکا" و ِر میزنند. اما کی آت و آشغال ِ باقی مانده از آن را جمع میکند؟ من باید جمع کنم. من زباله های به جا مانده از احساس را جمع میکنم. وظیفه ی من این است. من در ادبیات، بانوی ویرانه ها هستم، زنی سطل آشغال به دست. من زباله ی عشق جمع میکنم. - در یکی از مصاحبه های قبلی، یکی دیگر از انگیزه ها تان برای نوشتن را انتقام خوانده بودید. در رمان "فرزندان ِ مردگان" همه ی آنانی که از زندگی لذت میبرند، میمیرند. - بله، همه ی آنانی که توانائی زندگی کردن دارند و تازه وقتی هم که میمیرند، برای بار دوم میکشمشان. کار از محکم کاری عیب نمیکند. - شما پشت میز تحریر قاتل اید. - دقیقن، چون در زندگی واقعی نمیشود. پشت میز تحریر به جنگ انسانهائی میروم که در هنجارهای معمول لـَم داده اند، چیزی که در من غبطه بر میانگیزد، و از زندگی لذت میبرند. در این مورد اصولن آدم مستبدی هستم. حرف من این است که با توجه به اینکه اینجا یک زمانی مأ وای نازی ها بود، کسی حق ندارد آرام و خوشبخت زندگی کند. - پدر شما یهودی بود. - بله او از دست ناسیونال سوسیالیستها، زیر چتر ازدواج با مادرم، جان سالم به در برد. مادرم هم آریایی خالص نبود، چون یکی از پدر بزرگها یش یهودی بود، اما با وجود این توانسته بود یک کارت ِ شناسائی قلابی ِ آریایی تهیه کند. وقتی که میخواستند مجبور به طلاق از پدرم کنند اش قبول نکرد. در این مورد مثل یک قهرمان رفتار کرد. - او پدرتان را نجات داد. - بله اما یکی از دختر عموهایم یک بار تعریف میکرد که 49 نفر از بستگان پدرم در زمان نازی ها کشته شدند. هنوز هم پشته های کشته ای که متفقین، وقتی که وارد اردوگاهها ی کار اجباری شدند، کشف کردند جلوی چشم من است. بعد از جنگ، آنموقع ها که بچه بودم، همراه پدرم به تماشای فیلم های مستند میرفتم که از اردوگاهها تهیه شده بود. این جور فیلمها را در سینما نمایش میدادند که البته مناسب حال ِ یک بچه نبودند. من از فرط ِ وحشت مثل فلج ها میشدم. - و وحشت به نفرت تبدیل شد. - بله. - و وقتی دیگر چیزی از این نفرت باقی نماند ... - بعد باید از خودم متنفر شوم. راه ِ دیگری نیست. نفرت موتور ِ من است. ترک ِ تنفر میتوانست جان تازه ای به من ببخشد. اما مثل اینکه من لیاقت این جان تازه را ندارم. - تا حال به شکل جدی به این فکر کرده اید که خودتان را بکشید؟ - نه، عجیب است. چون در واقع فکر خودکشی نتیجه ی منطقی ِ خودتحقیری من است. اما آدم به همین یک ذره زندگی که دارد چنگ میاندازد؛ مثل یک بیمار سرطانی که تا آخر خط به زندگی میچسبد و نمیخواهد بمیرد. - چه تصوری از دوران پیری تان دارید؟ - بد! از وقتی که روند ِ زوال ِ مادرم را از نزدیک دیدم، از پیری خیلی میترسم. بنابراین امیدوارم تا قبل از اینکه چنین بلائی سر من بیاید بتوانم خودم را بکشم. تنها باید یک دکتر بشناسی که کمکت کند. چون من میتوانم با قرص، به شیوه ای ملایم، این کار را بکنم. من نمیتوانم خودم را دار بزنم. قرص ها را برای اینکه بالا نیاوری، باید با حریره ی سیب قاطی کرد و قورت داد. - آها! - بله، و اضافه بر این قبل از آن باید والیوم بخوری. - شما ترسناک اید. من نمیتوانم یک مصاحبه ی حرفه ای با شما انجام بدهم. - خلع سلاحتان میکنم. - بله. - چون میبینید که من بی چاره ام. - بله و من نمیتوانم کمک تان کنم. - هیچکس نمیتواند به من کمک کند. با کمال میل اما با شما صحبت میکنم. فقط اینکه در حال حاضر خیلی خسته ام. حالا به چشم خود میبینید، چطور کسی که زمانی طولانی تسلیم هیچ جامعه ای نشد، رو به اضمحلال میرود. - من هم خسته ام. - بله خوب است. خوب است که شما هم به اضمحلال بروید. - آرزوئی دارید که هنوز هنوز برآورده نشده باشد؟ - بله، سفر. من به شدت دوست دارم مثلن نیویورک بروم. دوست دارم پیش از مرگم، یکبار هم که شده، آسمان خراش ها را ببینم. اما با این بیماری ِ من ممکن نیست. وقتی آنجا از هواپیما پیاده شوم و آن سرعت و سر و صدا و نظم ِ ناآشنا و نوی ِ حاکم بر آنجا را تجربه کنم، در جا میافتم و میمیرم. - شما مرا متأثر میکنید. - بله، به نظر من هم تواضعم رقت انگیز است. من توقعات زیادی در زندگی ندارم. خوشبختم وقتی که بتوانم یک فیلم ِ قدیمی در تلویزیون تماشا کنم. چون نمیتوانم به سینما بروم خیلی تلویزیونی شده ام. - حتی این هم؟ - نه، چون وقتی که درهای سینما بسته میشوند و همه جا را تاریک میکنند، احساس میکنم که زندانی شده ام. هر چند که میدانم هر لحظه میتوانم فرار کنم. - "ایریس رادیش"، منتقد ادبی، چندی پیش این ایراد را از شما گرفت که جهان بینی تان را از طریق تلویزیون کسب میکنید. - خانم رادیش مرا نمیشناسد. من هم او را نمیشناسم. اما معلوم است که او هم جهان بینی اش را از تلویزیون به دست میآورد. تنها فرق ما در این است که او این را نمیداند. وقتی که او در مقابل دوربین، ساقهای زیبایش را روی هم میاندازد، حتمن این را قبلن در یک فیلم دیده است. هیچ چیز ِ دست ِ اول نداریم. آنچه که ما امروزه واقعی میپنداریم، یک واقعیت ِ تلویزیونی است. در این باره خواهم نوشت. - ایریس رادیش میخواهد، نقل قول، راجع به« دنیای اجمالی، دنیای پر ماجرا» ئی که پشت در خانه ی شماست، چیزی بخواند. - بله چون او نمیفهمد که آدم حتی وقتی که خانه هم بماند میتواند زندگی را تجربه کند. حالم به هم میخورد، وقتی میگویند که ادبیات من ربطی به دنیا ندارد، که بی محتوا و بی چهره است. ادبیات از زمان "جویس" و "بکت" به این طرف خیلی پیشرفت کرده. من مخالفتی با این ندارم که کسی داستان تعریف کند. من با علاقه داستان جنائی میخوانم. اما در کنار آن چیزهای دیگری هم میتواند وجود داشته باشد. امروزه دوباره میخواهند که داستانهای واقعی و پر آب و تاب نوشته شود. کسی که مثل من با زبان کار میکند و امور خصوصی را ،مثل یک پزشک که تشخیص بیماری میدهد، بررسی میکند و یا مثل خرسکی چسبیده بر روی یک صندل، برقی کم سو از واقعیت را میپراکـَند تا به شیوه ی طنز کلیشه های اجتماعی را نشان دهد، چنین کسی را نمیگذارند رشد کند. نابودش میکنند. - چون طنز فهمیده نمیشود. - در خارج میفهمند. تراژدی زندگی من اینجاست که در آلمان یهودی ها را نابود کردند و این حال و هوای ِ یهودی، این شوخ طبعی که من از پدرم به ارث بردم، اینجا دیگر وجود ندارد. در اینجا آنچه را که من چنین با استهزاء میگویم، خیلی جدی گرفته میشود. استهزاء در میان آلمانها جائی ندارد. این در مورد خانم رادیش هم صدق میکند. - آکادمی ِ سوئد اهدای جایزه ی نوبل ادبی را به شما، بعلاوه، به این دلیل اعلام کرد که شما به عنوان « نقاد بی باک اجتماعی» میدانید چگونه « ناتوانی ِ زنان»، « موفق به زندگی در دنیایی شدن که در آن آنان زیر تصاویر متحجر پوشانده میشوند»، را توصیف کنید. - بله تصاویر مردان. - شما میگویید که تصویر زن توسط مردان تعیین میشود. - بله، همه ی ما زنان باید از صافی ِ قضاوت ِ مردانه عبور کنیم و آنهایی که میخواهند قبول شوند، این قبولی را نه مدیون ِ موفقیت شانند، بلکه باید خود را در بازار تن عرضه کنند. پیش ترها به شوخی میگفتم که مردها عقب سر برنده ی زن ِ جایزه ی نوبل یا یک شاگرد مدرسه ای 16 ساله، فرقی نمیکند، یا سوت میزنند و یا "خوک ِ ماده ی چاق و چله" صدایش میکنند. حالا خود من جایزه ی نوبل را بردم. اما این ارزش مرا در چشم مردان بالاتر نمیبرد. بلکه بر عکس. برای آنان تازه هیولائی تر میشوم. - برای من نه. - شما استثنایید. در اولین مصاحبه شما چیزی گفتید که به آن خیلی فکر میکنم و آن اینکه این نه تنها مشکل زنان است که نمیتوانند زندگی کنند، بلکه مردان هم میتوانند توانائی زندگی کردن را از دست بدهند. - "کافکا"، "رابرت والزر" ... - بله، در این میان به شما حق میدهم. - به عنوان مرد ِ بی خاصیت احتمالن زندگی سخت تری میداشتید، چون شما خود را به عنوان فمینیست در جرگه ی زنان تحت ستم نمیتوانستید داخل کنید. - درست است. اگر مرد بودم خودم را احتمالن خیلی وقت پیش کشته بودم. از طرف دیگر اما اگر مرد بودم بیشتر از جایزه ی نوبل لذت میبردم. چرا که موفقیت مرد را جذاب میکند. من فمینیست نیستم چون بر ضد مردهایی میجنگم که زنها را کتک میزنند و به آنان تجاوز میکنند. اینکه آدم با اینجور کارها مخالفت کند عادی است. من فمینیستـَم چون این سیستم ارزش گذاری ِ جنسی و مردسالارانه ای که بر زنان مسلط است، خود را بر عرصه های دیگر هم گسترش داده است. تسلیم در مقابل قضاوت ِ نگاه ِ هیز ِ مردانه برای من، یک بیماری فناناپذیر نارسیستی است. - امروزه زنان هم مردان را با نگاههای هیزشان ارزیابی میکنند. - خوب میتوانم بگویم که آن مردان بی عرضه اند. آنها کوتوله های مسخره ای مثل صدراعظم ِ ما "شوسـِل" یا "یورگ هـَیده"، که او هم کوتوله و از خودراضی است، هستند. اما این قبول نیست. قدرت تعریف اینکه چه چیزی زیباست همیشه دست مردان بوده. - اوضاع عوض نشده؟ در تبلیغات به طور فزاینده، مردان جوان و ماهیچه ای با شکم های تختی را میبینیم که ظاهرن میخواهند به دل زنان هم بنشینند. - نه چون اینها مردانی هستند برای مردان. ایده آل زیبای مرد هم توسط مردان تعیین میشود. همه ی دست اندر کاران ِ عرصه ی مـُـد هم جنس باز هستند. - جرأت نمیکنم بگویم اما به نظر من شما زن زیبائی هستید. - از این حرف البته خوشحالم. اما اینطور نیست. من زیبا نیستم. بینی من خیلی بزرگ است، فاصله ی چشمانم هم کم است. صورت من ویژه است. "نیکول کیدمن" زیباست. ایده آل ِ زنانه، که خیلی از ستاره های سینما با آن مطابقت دارند، بزرگترین و نزدیکترین قرابت را با شکل و قیافه ی کودکانه دارد: چشمان ِ درشت، بینی کوچک، لبان ِ قلوه ای، گونه هایی به فرم قلب. - به نظر همه که البته یک چیز واحد زیبا نمیآید. - بله، شما سلیقه ی عجیب و غریبی دارید. - با وجود مخالفتتان با اینکه افراد بر اساس شکل ظاهرشان مورد قضاوت قرار میگیرند، اما طرز لباس پوشیدن و آرایش خود شما خیلی جلب توجه میکند. - اینها نحوه های اظهار وجود اند و البته کنجکاوی برانگیز. شاید بهتر باشد اگر دیگر این کار را نکنم. اما اصلن چرا که نه؟ - در اولین مصاحبه تان با من منکر این نشدید که شاید یک زمانی بدهید پوست صورت تان را بکشند. - حالا هم منکر نمیشوم. هنوز نیازی ندارم. اما روزی نوبت پلکهای چشمانم میرسد ( او با دو دستش پوست صورتش را به سمت شقیقه ها در جهت بالا میکشد و شبیه یک زن چینی میشود). اینجوری قشنگ تر است، مگر نه؟ - اینطور اصلن نمیتوانم دوباره بشناسمتان. - میتوانم یک پلاک به گردنم آویزان کنم که رویش اسمم نوشته شده باشد. - فکر کردم تحمل نگاههای دیگران را ندارید. - همینطور است. بنابراین، حیف از پول. وقتی که ما برای اولین بار همدیگر را دیدیم کمی جوانتر بودم و هنوز میخواستم در بازار تن خودی بنمایم. حالا دیگر نمیخواهم. - آنموقع گفتید که شما با میل و رغبت هم جنس باز میشدید. - بله اگر اینطور بود که خیلی خوب میشد. - یعنی شما در جستجوی امر ِ آشنا در زندگی جنسی تان هستید. - آنطور برایم راحت تر میبود. بله، چون در یک رابطه ی همجنس بازانه، سن و ظاهر آنقدرها مهم نیستند. من احساس راحتی بیشتری در جمع زنان دارم. از جانب مردان احساس خطر میکنم. از آنها میترسم. - "آلیس شوارتزر" از این موضع دفاع میکند که زن بین همجنس بازی و دگر جنس بازی میتواند بطور آزاد یکی را انتخاب کند. او میخواهد بگوید که این از پیش تعیین شده نیست. - اگر اینطور بود خیلی خوب میشد. - او هم جنس بازی را به عنوان یک اقدام تاکتیکی برای عدم وابستگی به مردان پیشنهاد میکند. چنین ادعائی برای من خیلی نو است. یعنی من میتوانم از همین الآن هم جنس باز شوم؟ - بله، فقط اگر بخواهید. - نمیشود. من قدرت ِ میل جنسی را میشناسم. این بسیار قوی تر از هر اراده ای است. من که نمیتوانم خودم را مجبور به یک نوع میل جنسی خاص کنم. - شما میتوانستید زاهدانه زندگی کنید. - بله، البته که میتوانم. خواهش جنسی در هر حال با بالا رفتن سن کاهش مییابد؛ در مورد من لااقل اینطور است. همه اینطور نیستند. من دلم عجیب برای آنهائی که این قوه در آنها ضعیف نشده میسوزد. زنهائی هستند که مرد برایشان حتی در سنین پیری هم خیلی مهم است. اینجور زنها زندگی سختی دارند. خدا را شکر که من اینطوری نیستم. من بیشتر از هر چیز دوست دارم تنها باشم. - با وجود این شما سی سال است که متأهل و خوشبختید. - بله، اما ما یک زندگی مشترک عادی نداریم. - شما در وین زندگی میکنید و شوهرتان در مونیخ. شما گاهی به دیدن او میروید. - شوهرم مرا تهدید به بدترین مجازاتها، در صورتی که در ملأ عام چیزی در باره او بگویم، کرده است. او مایل به حضور در انظار عمومی نیست. - من از مصاحبه ی اول یک نقل قول میآورم: « او مثل من به شدت منزوی است، تقریبن آوتیستیک.» - بله، ما خیلی به هم میآییم. - گفتید که همیشه از بچه دار شدن حذر کردید، چون نمیخواستید که موجود بی گناهی تقاص مشکلات روانی شما را پس دهد. - من مواظب بودم، بله. خوشبختانه دیگر با این مسئله مشکلی ندارم. چندی پیش رفته بودم رادیولوژی. آنجا خانم دکتر از من پرسید که آیا حامله ام یا نه. این را همیشه میپرسند، چون اشعه میتواند به جنین آسیب برساند. من خندیدم و گفتم که دوره ی حامله شدن را پشت سر گذاشته ام. یعنی دیگر مادر نمیتوانم بشوم. از این یک مورد خاص، موردی که زنان از مردان سـَر هستند، من آزادانه صرف نظر کردم، هر چند که در حسرت یک زندگی منظم ِ تثبیت شده ی ِ خانوادگی ام. میخواهم مثل بقیه ی مردم باشم، ولی نیستم. - شما باید با این مسئله کنار بیایید که آدم خاصی هستید. - نمیتوانم. احساس میکنم که انسانهائی که زندگی خوبی دارند در اکثریت ِ غیر قابل انکاری هستند که من به این اکثریت تعلق ندارم و در ادامه با اجازه تان بگویم که به این خاطر احساس غرور نمیکنم. قسم میخورم. - خیلی خوب باب،! قبول! - حرفم را باور کنید. - من نمیخواهم بدبختی تان را از شما بگیرم. "آلبر کامو" در خاطراتش مینویسد: « نوع خاصی از پافشاری بر یأ س در نهایت شادی میآفریند.» - نه در مورد من. - صبر داشته باشید. - شاید بهتر باشد دوباره پیش روانکاو بروم. من جلسات روان درمانی زیادی را تا حال پشت سر گذاشته ام. اگر یک روانکاو نزدیکهای خودم پیدا کنم، راحت تر خواهد بود چون مجبور نمیشوم مسافت زیادی با ماشین بروم. تصور میکنم که یک رفتار درمانی کمکم کند. من باید مثل یک سگ تعلیم ببینم. چرا که انسان حیوان است. روانکاو من میبایست هر عصر مرا از این تئاتر به آن تئاتر و سینما دنبال خودش بکشد و وقتی که میخواهم بیرون بروم، یقه ام را محکم بچسبد و بگوید: « نه، شما همینجا مینشینید!» - جدی نمیگویید. - چرا! من به تعلیم و تربیت، یک آموزش حسابی نیاز دارم. شاید بعد از آن بتوانم کمی بهتر کار کنم، مثل یک ماشین که تعمیرش میکنند. خوشحال میشدم اگر میتوانستم بدون ترس از خانه بیرون بروم. همین برای من یک قدم به جلو بود. - شما سالهای زیادی عضو حزب کمونیست اتریش بودید. فعالیت سیاسی تکیه گاهی برایتان بود. - بله ولی آن هم گذشت. - سال 1991 از حزب خارج شدید. - میخواستم از طریق وارد شدن به یک حزب، حزبی که آدمهای به اصطلاح کم اهمیت وارد آن میشوند، کاری بر ضد این سرمایه ای که تنها به سود میاندیشد و همه چیز را میبلعد کرده باشم. میخواستم توسط سیاست چیزی را تغییر دهم. نه اینطور شیک و پیک پشت میز تحریر، بلکه به شکل مشخص و عملی. - شکست خوردید. - کاملن! سرمایه داری به طور کامل پیروز شد. نبرد من مثل بیشتر حوادث زندگی ام بی معنی بود. - نوشتن هم؟ - نوشتن هم. امروز من تنها از طریق ِ نوشتن، تلاش میکنم که زنده بمانم. از طریق نوشتن درون خودم را بیرون میریزم. چرا که اگر بخواهم بر هویتم آگاه شوم، مرده ام. من نمیخواهم خودم را بشناسم. زندگی من عاریه ای است. اما شـِکوه نمیکنم. در این جدا افتادگی از زندگی، که بیماری ام باشد، خودم مقصر ام. نفرت از خود هر روز در درون من است. میدانم که نوشتن نمیتواند چیزی را تغییر دهد. اما چکار غیر از این میتوانم بکنم؟ کار دیگری بلد نیستم. نوشتن برای من یک رحمت است چون برای پرداختن به آن مجبور نیستم خانه را ترک کنم. اگر نویسنده نبودم حتمن بیمه ی تأمین اجتماعی میگرفتم. * * * این ترجمه، در دسامبر 2004 در سایت ادبی قابیل درج شد. |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم دی 1384ساعت 11:25 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
رد و بدل کردن لینک اخیرن متوجه شدم، بعضی از وبلاگنویسانی که به آنها لینک دادهام، در عملیاتی "تلافی جویانه" به من لینک دادهاند. از همهی این دوستان خواهش میکنم، در صورتی که «از یاد مبر که زندگیات جاودانه نیست» را نمیخوانند، لینک مرا حذف کنند. وارد کردن لینک ِ دیگران در این وبلاگ با این معناست، که وبلاگشان را میخوانم. قصدم انداختن دوستان در مخمصهی رودربایستی و لینکبازی نیست و اساسن از این بازیها بدم میآید. به کسانی که لینک مرا حذف میکنند، اطمینان میدهم باز هم به وبلاگشان خواهم آمد و همچنان خواهمشان خواند.
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و یکم دی 1384ساعت 11:20 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
لطفن پینگ نکنید. مطلب جدید داشتم، خودم پینگ می کنم. زحمت نکشید. |
||
|
+
نوشته شده در هفدهم دی 1384ساعت 21:40 توسط شهلا شرف
|
||
|
|
|
|
|
گامهای بیصدا لیوان ِ چای را میگذارد روی میز. در هر طرف ِ میز کوچک ِ چهارگوش، که یک طرفاش به دیوار چسبیده است، یک صندلی قهوهای چوبی، کمیآنتیک، اما بدون ِ زدگی، قرار دارد. بر روی صندلی ِ سمت چپ، که به بساط چای نزدیکتر است، مینشیند. برای خودش چای میریزد. رو به آن سوی میز میکند و میگوید: - چایی تو زودتر بنوش، مث اون یکی سرد میشه. پای ِ راستش را بر روی ران ِ چپ میاندازد، سیگاری میگیراند و پک عمیقی بر سیگار میزند. سرش را به دیوار پشت سرش تکیه میدهد و به صدای زمین خوردن قطرات باران بر موزائیک ِ حیاط گوش میسپارد. هفتهى پیش، بالاخره بعد از روزها تلاش، نشانى از تو و ماما پیدا كردم. نمىدانى بعد از حادثهاى كه اخیرن برایت اتفاق افتاد، بعد از آن تصادف، چقدر دنبالت گشتم. ماما گفت، گلگیر ِ عقب ِ آن پیکان به کـُـتت گیر کرده بود. راننده بعدن تعریف کرده بود، که تو را ندیده. تو فریاد زده بودی و عابرین با تو فریاد زده بودند. راننده با این وجود، متوجه تو نشده بود. برزمین افتاده بودی و و پیکان تو را روی زمین کشید. مردها داد و زنها آنقدر جیغ کشیده بودند، تا راننده شنیده و نگه داشته بود. ماما تعریف کرد، عدهای ترا به خانه آورده بودند و تو تا او را دیدی، در مقابل چشم همه زارزار گریه کرده بودی. من هم وقتی ماما برایم تعریف میکرد، خیلی گریه کردم. پـَـری پیدایت کرده و با تو حرف زده بود. اما من هر بار زنگ زدم تا با تو صحبت کنم، نبودی. از سرکار که میرسیدم خانه، گوشی ِ تلفن را برمیداشتم و با یک پیششمارهی ارزانقیمت ایران را میگرفتم. چندین شب آنقدر خسته به خانه رسیده بودم، که فوری خوابم برده بود و نتوانسته بودم به شما تلفن بزنم. هر چند خوشحال بودم که حالت خوب بود و جان سالم به در برده بودی، اما انگار تا صدایت را نمیشنیدم، خیالم راحت نمیشد. و آنقدر من زنگ زدم و تو نبودی و تو بودی و من خواب بودم، که مصیبت بعدی هم رسید. چقدر طول کشید راستی؟ 3 هفته؟ مهناز كه گفت حالت خوب نیست و سكتهى ریوى كردى، به جان خودت، در همان لحظه، اعماق ریهی سمت چپم تیر كشید و یک جائی کمیپایینتر از قلب، درد گرفت. گوشى ِ تلفن هنوز در دستم بود، كه سرفههایم شروع شدند. همان سرفههای همیشگی. میدانی که؟ پرسیدم: « حال آقام خیلى بده؟» چیزی نگفت. گوشی را گذاشتم. سرفهکنان نشستم روی تخت. آب بینیام را پاک کردم. پلکهایم سنگین شده بودند. خواستم بلند شوم و کمیشیر برای خودم گرم کنم. حالش را نداشتم. کمیبعد احساس کردم، پیشانی و گردهام خیسند. سرفههایم قطع شده بودند، اما سردم بود. با خودم فکر کردم، چای ِ زنجبیل بهترین داروی درد ِ سرماخوردگیست. زنجبیل خانه نداشتم. بلند که شدم، احساس کردم، زانوهایم میلرزند. بااینحال به آشپزخانه رفتم. با آن لرزش زانوها نمیتوانستم تا گرم شدن شیر، کنار اجاق گاز بایستم. دو بطری آب برداشتم و کنار تختم گذاشتم. رفتم زیر لحاف. زانوهایم را بغل کردم. میلرزیدم. تشنه بودم، اما فکر ِ سرمای بیرون از لحاف، جرئت بیرون آوردن دست را، از من میگرفت. لرزشها شدیدتر میشدند. دیگر نمیتوانستم چشمانم را باز نگاه دارم. لبهی پلكهایم که به هم رسیدند، سوختند. نفهمیدم چند وقت لرزیدم، اما به آنی لرز تمام شد و کمکم گرمم شد. نفسی به راحتی کشیدم. لرز، عضلات را به درد آورده بود. هنوز تشنه بودم. دیگر سردم نبود و میتوانستم دستم را از زیر لحاف بیرون بیاورم و بطری آب را بردارم. گرمای تنم هر لحظه بیشتر میشد. تند و سنگین نفس میکشیدم. حجم ِ هوائی که از سوراخهای بینی به درون میکشیدم، کم بود. دهانم را باز کردم و ریههایم را با یک هاه، از اکسیژن پرکردم. سرفهام گرفت. سرفه، پوست خشک ِ لبهایم را ترکاند. خون ِ بین ِ ترکها را مکیدم و پوست لبانم را با دندان کندم. چشمانم را که خواستم باز کنم، پلکهایم به زحمت از هم کنده شدند. دستم را به سمت بطری دراز کردم. گردن ِ بطری را در دست گرفتم. تلاش کردم تا بلندش کنم، نتوانستم. سنگین بود. خواستم بنشینم، از تخت پایین بیایم و بطری را بردارم. سرم را از روی بالش بلند کردم. موهایم خیس بودند. لحاف را کمیکنار زدم تا بلند شوم. هوای سرد بر لباسهای خیسم نشست و تا میانیترین سلولهای تنم را منجمد کرد. سرما رعشه بر اندامم انداخت. لحاف را دوباره روی خودم کشیدم و زیر لحاف جمع شدم. دندانهایم به هم میخوردند. کف ِ دو دستم را به هم چسباندم و به میان رانهایم هل دادم. چشمانم را دوباره بستم. صدای خشخش غریبی، خشخشی که جزو صداهای معمولی ِ اتاق من نبود، به گوشم خورد. انگار کسی در اتاقم بود. با خودم فکر کردم، یک غریبه؟ از من چه میخواهد؟ اگر مردی باشد و بخواهد گلویم را بفشارد یا سینهبندم را پاره کند، چه کنم؟ حضور غریبه، مرا به خودآگاهم بازگرداند. سرم گیج میرفت. با خودم گفتم، یعنی مردک دیوانهی طبقهی بالا ست؟ شانهها و رانهایم میلرزیدند. صدای خشخش باز به گوشم رسید. پلکهایم را محکم بر هم فشردم. با خودم گفتم، بگذار مرد ِ همسایهی طبقهی بالا باشد. مهم نیست کی در اتاقم وول میخورَد. کسی پیش من است، در اتاقم. تنها نیستم. این مهم است. غریبه نشست لبهی تخت. تصویر ِ همسایه با آن ریش بزی، عینک پنسی و نگاه بیقرار، آن هیکل نحیف و سری که هراسان و بیوقفه میجنبید، جلوی چشمم آمد. چشمانم را باز نکردم. غریبه کف ِ دستش را به نرمی بر پیشانیم گذاشت. پوست زمخت ِ دست، روی پیشانی، از این شقیقه تا آن شقیقه حرکت کرد و عرق پیشانیام را گرفت. نه. این دست ِ زبر، نمیتوانست دست ِ مرد ِ طبقهی بالا، همسایهی آلمانی ِ من که متخصص ِ کامپیوتر است، باشد. ترکهای خشک دست بر گونههایم کشیده شدند و من با لذت صورتم را پیشکش ِ نوازشهای دست کردم. به آرامی چشمانم را باز کردم. خدایا... باورم نمیشد. نشسته بود لبهی تخت، با همان عینک ِ مشکی ِ دستهپهن ِ پیشکشی ِ شرکت نفت بر روی بینی. دستهی عینک همچنان شکسته بود و هنوز با همان چسب ِ زخم ِ پارچهای، وصل و پینه شده بود. درست کنار من، بر لبهی تخت و با همان چشمان ریز و گود به من نگاه میکرد. تشخیص مردمکها در میان آن چشمها، هیچوقت آسان نبود. هیچوقت نتوانسته بودم با قاطعیت بگویم، به کجا نگاه میکند. تنها، جهتی که گردنش در آن قرار میگرفت، احتمال حدس زدن ِ درست ِ مسیر ِ نگاه و مردمک ِ چشمانش را بالا میبرد. همان مـِـینای سیاه همیشگی بر سرش بود، با همان تـُـرنههای حنا بسته، لوله شده اینطرف و آنطرف صورتش، که زیر چانهاش به هم میرسیدند و درهم بافته میشدند. گردهاش همچنان خمیده بود. نگاهش کردم و لبخند زدم. بیست سالی میشد که ندیده بودمش. گونههایم لرزید: « توئى ننه؟ شاد اومدى، شاد اومدى.» لبخند زد. نگاهم میکرد. یعنی هنوز چشمانش سوئی داشت، تا مرا ببیند؟ دست بر پیشانیم گذاشت: « تـُــو داورى بووم.[1]» گفتم: «آقام مریضه ننه.» گفت: «ایدونم بووم. ایدونم.[2]» نوک دماغم سوخت. گونهی راستم را به بالش چسباندم و به دیوار چشم دوختم. معلوم بود که میداند. فقط مثل همیشه من بودم، که بعد از همه، خبردار میشدم. ننه دست زمخت و زبرش را بر چشمانم كشید و پیشانى ام را بوسید. به او نگاه کردم. خط خالکوبی ِ روی ِ چانهاش، که از قوس زیر ِ لب شروع میشد، به سوی گردن میرفت، چانه را به دو نیم میکرد و همانجا که چانه تمام میشد، خاتمه مییافت، لرزید: «نگریو بووم، نگریو رودم.[3]» دستش را دوباره بر پیشانیم گذاشت. شصتش یک ابرو و بخشی از پلک بالایم را پوشاند. کوه ِ عشق ِ دست، ابرو و پلک دیگرم را. پلکهایم بیاختیار برهم افتادند و خوابم برد. خواب تو را دیدم. دختربچهای دبستانی بودم. یکی از آن روزها بود، که تو رییست را به خانه میرساندی و ماشین تا صبح پیش تو میماند و مثل همیشه دنبال من آمده بودی. یادت مىآید، چقدر به موهاى طلایى و پوست سفیدم مى نازیدى؟ خوب یادم است، وقتی میآمدی، با آن عینكهاى آفتابى ِ سبز تیره بر چشم، با چه غروری به همکلاسیهایم نگاه میکردم و لبخند میزدم. تو کیف ِ مدرسهی مرا دست میگرفتی، با گامهای بلند به سمت در خروجی ِ مدرسه میرفتی، و من به عمد میایستادم، با دوستانم شوخی میکردم تا تو یکبار دیگر برگردی و آنها یکبار دیگر تو را با آن موهای سیاه ِ مجعد و عینک آفتابی ِ سبز تیره ببینند. آن روزها نمىدانستم كه تراخم ِ دوران جوانی، چشمانت را در برابر نور حساس کرده است. آن عینک و موهای پرپشت ِ مجعد، به تو عظمت خاصى مىداد و تو را از پدرهای دیگر سخت متفاوت مىكرد. - باز چائیت سرد شد. عوضش کنم؟ نگاهی به گوشهی دیگر میز انداخت: - پرسیدم عوضش کنم؟ منتظر جواب نماند. بلند شد. چای ِ را در قوری برگرداند. دوباره برای خودش چای ریخت و نشست. کاغذ ِ سیگاری بیرون کشید. کمیتوتون از پاکت درآورد و بر روی کاغذ گذاشت. تختهی حشیش را از پلاستیک درآورد. آتش ِ فندک را زیر گوشهای از آن گرفت. تکههای کوچک ِ نرم شدهی حشیش ِ را کند و بر روی توتون ریخت. کاغذ را لوله کرد، لبهی چسبدار ِ کاغذ را با آب ِ دهان خیس کرد و بر لبهی دیگر ِ کاغذ چسباند. سیگاری را گیراند. با شروع دوبارهی لرز از خواب پریدم. زبانم زبر و خشک بود. سرم زیر لحاف بود و زانوهایم را بغل کرده بودم. سرم را با احتیاط از زیر لحاف بیرون آوردم تا به ننه بگویم قدری آب به من بدهد. نبود. دو لیوان آب اما، کنار تخت گذاشته بود. یکی را برداشتم و سرکشیدم. هنوز تشنه بودم. دومی را هم سرکشیدم. چشمانم را بستم تا به تو فکر کنم. چند روز بود، به ماما تلفن نزده بودم. میدانستم نگران شده است. ننه به پری خبر داده بود، که حالم بد است. پری به ننه گفته بود، بهتر است من تلفن نزنم تا ماما نگران نشود. پری گفته بود، مرا بیخبر نخواهد گذاشت. دلم میخواست، ننه دوباره بیاید. همهی بطریها و لیوانهای دور و بر ِ تخت خالی بودند. لبهایم خشک شده بودند. دوباره صدای کشیده شدن ِ خشخش ِ دامن ِ قری ِ ننه را بر زمین شنیدم. چشمانم را باز کردم. داشت لیوانهای خالی را پر میکرد. پرسید: «آو ایخوى بووم؟» گفتم: «آره. لبهایم را چرب میکنی؟» مهناز گفته بود، نمیداند چرا تو اینقدر تشنهای. گفته بود، که هر چقدر آب میدهند بخوری، باز میگویی: «آب. آب بدین. عطش دارم.» ننه یک لیوان آب و بلافاصله یک لیوان دیگر به دستم داد. بلند شد و به حمام رفت، تا قوطی ِ وازلین را بیاورد. ردیف ِ لیوانهای پر از آب را کنار تختم چیده بود. قوطی وازلین را آورد. لبانم را چرب کرد. گفتم، روی گونههایم را هم چرب کند. کرد. عرق پیشانىام را با دستمال گرفت. دستشاش را گرفتم و بر گونهام گذاشتم. نمیدانم چرا ننه، با اینکه مادر توست، بوی ماما را میدهد. ماما همیشه خیلی تنها بود. خیلی وقتها وقتی برنج پاک میکرد یا پیاز خرد مى كرد، یک دلِ سیر، به بهانهی خیره شدن به برنج یا تنفس ِ بوی پیاز، گریه میکرد. حتا بعد از اینکه بوی پیاز دیگر نبود. وقتى تو بعد از دو سه هفته و گاهی یك ماه برمىگشتى، مثل برق، دمپایىهاى پلاستیكىمان را مىپوشیدیم و تا سر خیابان، یکنفس میدویدیم تا به تو برسیم. تو اسماعیل را بغل مىكردى. من و مهناز یكى اینطرف و یکی آنطرف تو، همگامت مى شدیم، تا به خانه مىرسیدیم. بقیه، دم در ایستاده بودند. تو را دوره میکردیم. ما را مىگذاشتى خانه و خودت برمىگشتى تا سوغاتىهایمان را که هنوز در کامیون بودند، بیاورى. بهترین سوغاتها را از دوراه كازرون و بندرعباس مىآوردى. بلند میشود. اینبار دیگر نمیپرسد، چرا لیوان ِ چای هنوز پر است. لیوان را در دستشوئی خالی میکند. لیوان دیگری برمیدارد. روی میز میگذارد. پاکت آب پرتقال را از آشپزخانه میآورد. لیوان را از آبپرتقال پر میکند. مینشیند و آن را به آنطرف میز میسراند. انگار پشیمان شده است. لیوان آب پرتقال را از آن سر ِ میز برمیدارد. جرعهای از آن را مینوشد. لیوان را دوباره آن طرف ِ میز میگذارد. تب قطع نمیشد. ترسیده بودم. باید میرفتم دکتر. اما چطور؟ زانوهایم به سختی تا توالت میرساندندم. دیگر حتا به زحمت مى توانستم چشمانم را باز نگه دارم. نمیدانستم کدام روز هفته بود. حتا حساب اینکه چند روز قبل ِ با مهناز حرف زده بودم هم دیگر دستم نبود. ننه باز هم نبود و من باز هم تشنه بودم. بطریهای کنار تخت، خالی بودند. صندوق آب خیلی وقت بود که خالی شده بود. ننه از دیروز ، لیوانها را با آب ِ شیر پر میکرد و میگذاشت کنار تختم. صدای کشیده شدن ِ دامن ننه دوباره در اتاقم بلند شد. چشمانم را تا نیمه باز کردم. خودش بود. آمد و نشست كنارم. عینک ِ قطورش را از چشم برداشت و شیشههایش را با پر ِ مینا پاک کرد. عینک را دوباره بر چشم نهاد، به آن سر اتاق چشم دوخت و شروع به زمزمه کرد. نگاهش کردم. احساس کردم، میخواهد چیزی به من بگوید، اما منتظر فرصت است. بیآنکه بخواهم، به دستشوئی رفت و لیوانها را از آب پر کرد. لیوانها پیدرپی خالی میشدند. چهار بار رفت و برگشت. وقتی مطمئن شد، دیگر تشنه نیستم، خندهى بلندى سر داد، عینكش را جابهجا كرد و گفت: « دا، سیل كن بوین كینه با خوم آوردم.[4]» گردن چرخاند و با سر به میان اتاق اشاره کرد. نگاهش را تعقیب كردم. جوانى قد بلند و مو قرمز وسط ِ اتاق ایستاده بود و به من لبخند مىزد. بر تفنگ ِ باریک و بلندی که در دست داشت، تكیه داده بود. چوخایش تا بالای زانو میرسید. کلاه ِ لری ِ سیاهاش را کج روی سر گذاشته بود. موج ِ کاکل قرمزش از زیر کلاه بیرون زده بود و بر پیشانیاش افتاده بود. حدس مىزدم كیست اما مطمئن نبودم. پرسیدم: « این مرد كیه ننه؟» ننه با خنده چهار انگشت ِ دست راستاش را کوبید بر پشت ِ دست چپ، بعد انگشت ِ اشارهی دست راستاش را گرد کرد و جلوی دهان گرفت: « ووى! په باواته نیشناسى؟ ممرحیم، ممرحیم زلفنارنجى، ممرحیم شیرِشیركش. بختیاریا بیدن و یه ممرحیم زلفنارنجى دا.[5]» گردن ِ باریک و پرچروکش چرخاند. به زلف نارنجی نگاه كرد. لبخندی عمیق بر لبان داشت. از او برایم پیشترها خیلی گفته بود. گفته بود، تیر ِ برنویش هیچوقت خطا نمیرفت. گفته بود، حتا گرگها و شیرهای زردکوه هم این را میدانستند، به خاطر همین تا زمانی که محمدرحیم زلف نارنجی با آنها به ییلاق و قشلاق میرفت، ترسی نداشتند. گفته بود: « جونمون به باوات بید.»[6] خیلی وقت پیش برایم تعریف کرده بود، شبی که تو به دنیا آمدی، خواب زلف نارنجی را دیدم. گفته بود، بخت ِ تو بلند خواهد بود و سفارش کرده بود، نامش را بر تو بگذاریم. جوان ِ زلف نارنجی همانطور ساکت و صامت، وسط ِ اتاق ایستاده بود و به من لبخند میزد. به او نگاه کردم و خندیدم. او هم خندید. باز من خندیدم و باز دوباره هر دومان خندیدیم. آنقدر خندیدم که سرفهام گرفت. سرفههایم چنان عمیق بودند، که استفراغ کردم. تمام آبی که نوشیده بودم، بالا آوردم. خوب شد ننه تشت ِ لباسشوئی را دیروز کنار تختم گذاشته بود. ننه با دستمال دهانام را تمیز کرد. حولهای برداشت و استفراغ را از روی بالشم پاک کرد. با گوشهى مینایش عرق پیشانیم را گرفت. بوسهاى صدادار بر گونهام زد. لیوانى آب دستم داد و از جا بلند شد. با كمری خمیده و عصا زنان دور شد. پرسیدم: « مى دانى ننه چند وقت است که مریضم؟» همانطور که دور میشد، گفت: « پنج شب و چهار روزه بووم.» دور شدنش را تماشا كردم و خوابم برد. لیوان آب پرتقال را به خود با آشپزخانه برد. کمی آب در کتری برقی ریخت و دوباره نشست، - اینبار اگر چاییت رو نخوری، فکر میکنم ازم دلخوری و نمیخوای از چایی ِ من بنوشی. کاغذ ِ سیگار دیگری برداشت و قدری توتون روی آن ریخت. دوباره تکهای حشیش نرم کرد و در حالیکه سیگاری ِ دیگری میپیچید، گفت: - الآن دم میکشه. چشم که باز کردم، دوباره زلف نارنجى را در اتاق دیدم. زلفهایش اینبار بلند بودند، یا شاید قبلن هم چنین بود و من ندیده بودم. موهاى بلندش تا كمر مىرسیدند. سرخ ِسرخ. چقدر شبیه تو شده بود، با آن چوخا و کلاه لری. مردمکهای چشمانش یک لحظه آرام نداشتند. اینبار لبخندی بیخیال، لبخند جوانهای 16 - 17 ساله را بر لب داشت. گوشهی بیرونی ِ چشمانش کمیبه پایین کشیده شده بود و به او حالتی مظلوم میداد. ابروهایش مثل ابروهای تو كلفت و آشفته بودند و مرا یاد ِ خشم آشناى تو میانداخت. چشمانم مىسوختند. پلکهایم را که بستم، آب از چشمانم سرازیر میشد. دستان مهربان و زبر ننه پیشانىام را خراشیدند. لحظاتى بعد دستش را كه خیس كرده بود بر صورتم حس كردم. چشمانم را باز کردم، به ننه لبخند زدم. با دست ترنههایش را صاف كرد. خالك بینى را چرخاند و نگاهم كرد. انگار منتظر بود. او به من نگاه میکرد و من به او، بیکلامی. با نگاهش، نگاهم را به نظارهى زلف نارنجى دعوت كرد. و هر دو به او چشم دوختیم و خندیدیم. جوان با همان چوخا و ژست ایستاده بود اما از زلفهاى آتشینش خبرى نبود. تو، تو آنجا ایستاده بودى و با موهاى سیاه موج دارت به ما لبخند مىزدى. زلفهاى بلند نارنجى پیش پاى تو ریخته بودند و کف اتاق با مو فرش شده بود. با نگاه ِ شیطان و كودكانهی همیشگیات به ما لبخند زدى و ما هر دو از ته دل خندیدیم. بلند شدم. به سمت تو آمدم. به تو که رسیدم، بازوهایم را گشودم تا دور گردن ِ تو حلقه کنم. خودت را كنار كشیدى. به من پشت کردی. فکر میکنم دلخورت کردم. از من دور شدی. دور شدنت را نگاه میکردم. سرت را برگرداندی تا به من نگاهکی بیندازی. فرصتی نبود. تو داشتی میرفتی. باید کاری میکردم تا بمانی. پشت ِ سرت دویدم. به تو که رسیدم، شروع كردم دور تو چرخیدن. مى چرخیدم، هلهله مىكردم و" ِكل" مىزدم. نمیخواستی به تو دست بزنم. چرایش را نمیدانستم. هیچوقت از دست زدن به من ابائی نداشتی. شبهای زیادی را تا صبح در آغوش تو خوابیده بودم. آنشب اما نمیدانم چه شده بود، که از تن ِ من حذر میکردی. به هر آنچه که تو را نگه میداشت، راضی بودم. تنها دور تو میچرخیدم، میخندیدم و دست میزدم. و تو به بازی تن دادی. اتاق سرد بود. بورانی در اتاق در جریان بود. من گرم هلهله و چرخش، صورتم را به سمت آسمان کردم و باز هم چرخیدم. سقف ِ اتاق را برداشته بودند. آسمان ِ سرمهای پرستاره را میدیدم. به ننه و تو نگاه کردم. شما هم به آسمان خیره شده بودید. ستارهى دنبالهدارى به سرعت از این سوی آسمان به آن سوی ِ آسمان پرواز کرد. ناگهان نواى "كرنا" بلند شد. ضربههاى موزون ِ دهل، من و تو را در ریتمیموزون به حرکت درآورد. دو دستمال در دست گرفتم و تو فهمیدى، مىخواهم با تو پایكوبى کنم. نواى "توشمال" ما را از خود به در آورد. سر از پا نمى شناختیم. دستمالها را در هوا میچرخاندیم. سهپا و عربی و مجسمه را هیچوقت به آن خوبی نرقصیده بودم. ننه جوان شده بود و بیانکه خسته شود برای ما محکم و پرحرارت دست میزد. کل و گالهاش[7] اتاق ِ بیسقف و سرد مرا به دشتی پرشقایق با صخرههای سنگی بدل کرده بود. ما از خودبیخود، غرق در عرق میرقصیدیم، صیحهی شادی میکشیدیم و سعی میکردیم، زیباتر از همیشه برقصیم. لباسهای خیسمان را وزش بوران داخل اتاق، خشککرد و بعد یخ زد. من و تو خسته شده بودیم، اما همچنان میرقصیدیم. كم كم صداى هلهلههاى ننه آهسته شدند. من خسته و كوفته بودم و تو رنگت از رنگ دستهای من هم پریدهتر بود. روی تخت دراز کشیدم. پلكهایم بر یكدیگر افتادند. بلافاصله خوابم برد، خوابى به عمق چشمهاى نابیناى ننه. بیدار كه شدم به اطراف نگاه کردم. تو نبودى. هنوز فرش اتاقم همان موهاى نارنجى آتشین بودند و هنوز ننه در كنار من نشسته بود. سرش را به سرم نزدیک کرد. به پیشانی و چشمهایم دست میکشید و پیدرپی میپرسید: « چطوری بووم؟» بر آرنجهایم تکیه زدم و کمرم را راست کردم. دنبال تو مىگشتم و چشمان حیرانم، نى نى نگاه جستجوگرم، در بىانتها به هیچ مىپیوست. ننه شروع به گریستن كرد و من كه دلم پر بود، مثل انار تركیدم و گوشهاى از دردم را به اشک تبدیل و تقدیم دنیا كردم. دنیائى كه درد مرا نمى خواست، كه در چرخش و گذرش گوشه چشمى هم به من و تو، به رنج ما نداشت. از ننه آب خواستم. یک مشت قرص در دهانم ریختم و به خواب رفتم. خواب دیدم اتاقى با آشپزخانهاى كوچك در یك گوشهاش و حمام کوچک و تمیزى در گوشهى دیگر براى تو و ماما، در شارلتنبورگ ِ برلین، خریدهایم. نمىدانى بالكنش چقدر زیبا بود. طول بالكن به اندازهى طول اتاق و عرضش تقریبن دو متر بود. بالكن پر از گلهاى یاس بود. بوى نارنج مىآمد. نارنجها شکوفه كرده بودند. بوى شكوفه، پری و من را مست كرده بود. گفتم: « پری، آقام و ماما عاشق بوى فاشهاى[8] نارنجاند». پری خندید. ناگهان باران شروع به باریدن کرد. مثل رودخانه از آسمان مىریخت و قطع نمىشد. آنقدر بارید که رطوبت هوا نفس کشیدن را سخت ِ سخت کرد. دانههاى اكسیژن و هیدروژن را كه در هوا به یكدیگر مىپیوستند و به آب تبدیل مىشدند. مىتوانستیم بشمریم. آنقدر بارید و بارید تا همه جا خزه بست. از بالكن كه به بیرون نگاه مىكردیم تنها رنگى كه مىدیدیم رنگ ِ سبز خزه بود. دیوارهای آن خانهی کوچک و نقلی، سراسر از خزه، سبز شده بودند. کاغذ دیواریها را کندیم تا دوباره کاغذدیواری کنیم. بیهوده بود. اتاق را كاغذ دیوارى مىكردیم و هنوز كارمان تمام نشده، مى دیدیم رنگ دیوارها سبز شده است، به رنگ خزه. دوباره همهى كاغذ دیوارىها را مىكندیم و از نو میچسباندیم و هنوز تكهى آخر را نچسبانده بودیم كه مىدیدیم قطعهى اول دوباره به رنگ سبز خزه در آمده است. گفتم: «پری، چرا دیگه نمىیان، چرا نرسیدن. چرا بارون بند نمى یاد. خدایا چند ساله داره بارون مى باره؟» نشستیم و گریه كردیم و ناامید به دیوارهاى خزه بسته چشم دوختیم. باران بند نمى آمد. چشمانش خمارند. میخواهد چای سرد شده را در دستشوئی خالی کند. تنش مورمور میشود. به رختخواب میرود. دست چپش را تا و بالش سر میکند. عضلات ِ صورتش شل و افتادهاند. خمیازه میکشد و میگوید: - میخوام یه ذره بخوابم. و چشمانش را بر هم میگذارد. به ناگاه اما نیمخیر میشود. - میشنوی؟ سر را میچرخاند. چهارزانو روی تخت مینشیند. انگشتان ِ دست راست را پشت گوش مینهد و گوش را تیز میکند: - هیس! گوش کن! صدای کرناست. بلند میشود و روی تخت میایستند. به دقت گوش میدهد و به ناگهان کف دستان را با شادی به هم میکوبد: - صدای کرناست. صدای کرناست. برقصیم با هم؟ مث ِ اون دفه؟ ها؟ برقصیم؟
صدای افتادن قطرات باران بر زمین خیس قطع نمیشود. [1] تب دارى پدرم [2] می دانم پدرم. می دانم. [3] گریه نكن پدرم، گریه نكن فرزندم [4] نگاه كن ببین چه كسى را با خودم آوردهام [5] اى واى تو مگر پدربزرگت را نمى شناسى؟ محمدرحیم، محمدرحیم زلف نارنجی، محمدرحیم ِ شیر شیركش. بختیارى ها بودن و محمدرحیم زلف نارنجى، مادر. [6] جانمان بسته به بابات بود. [7] فریادی که در عروسی میکشند [8] شکوفهی مرکبات |
||
|
+
نوشته شده در دوازدهم دی 1384ساعت 12:19 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب، شب تولد مسیح است. امشب، شب مقدس، شب تولد یـِــزوز (Jeshua ,Jesus) از ناصریه است. مسیح (Messias, Christus)، به معنای "رهائیبخش"، لقبی بود که به یزوز داده شد. معنای اصلی ِ واژهی مسیح "آغشته به روغن" است و لقب مسیح به پادشاه یا حاکم داده میشد. شاهی که نه فقط رهبر سیاسی، بلکه مذهبی هم بود. بر فرق ِ سر ِ فرد انتخاب شده، طی مراسمی، قطراتی روغن می ریختند و از آن پس، آن شخص، رسمن رهبر سیاسی - مذهبی بود. یزوز ِ جوان زمانی ظهور کرد که عدهی زیادی، حسرت تکرار اسطورهی سلیمان و داوود را در دل داشتند. یزوز قرار بود "نجاتدهنده" باشد، جای سلیمان و داوود را بگیرد و شکوه سابق را به سرزمین ِ یهودیان بازگرداند. تاج ِ خاری که بر سر یزوز، پیش از به صلیب کشیده شدن، نهاده شد، کنایه ای تمسخرآمیز به شاه، مسیح بودن ِ او بود. امروز دیگر در آلمان جشن کریسمس، مثل ِ نوروز، از ریشههای مذهبیاش کنده و تبدیل به یک جشن سنتی شده است. خیلیها حتی در این روزها به کلیسا هم نمیروند. و البته حق هم دارند. هر چه کلیسای ِ آلمانها به طرز وحشتناکی ِ خسته کننده است، کلیسای سیاهپوستها، فرقهی بابتیستها (Baptist)، پر از زندگی و شور است. رقص و دستزدن و آواز خواندن، کلیسای بابتیستها را شور و حالی میبخشد که در خانقاههای ما، البته بخش مردانهاش، قابل مشاهده است. بیجهت نبود که مارتین لوترکینگ توانست با استفاده از تریبون ِ کلیسای بابتیست، موجی چنین موزون در جان سیاههای امریکا ایجاد کند. سالهای اول که به آلمان آمده بودم، به جشنهای نوروزی میرفتم. احساس ِ عجیبی داشتم. به جشنها که میرفتم، خوش نمیگذشت. عذاب وجدان ِ عظیمی گریبان ِ مرا میگرفت و نمیگذاشت خودم را رها کنم. فکر بچههائی که در ایران هستند و به اینگونه تفریحها و جشنها نیاز دارند و نیست، این جشنها را بر کامم تلخ میکرد. بعدها متوجه شدم که اینها هم درواقع جشن ِ نوروز نیستند، بلکه دیسکوی ایرانیاند و هیچ ربطی هم به ایران و هفت سین و غیره ندارند. تنها شباهتها البته عشوههای مکشمرگِمای بعضی خانمها، آرایشها و لباسهای ضیافتشان و بیشرمی و قلدری ِ بعضی آقایان بود، که خیلی وقتها به زد و خورد میانجامید. حالا سالهاست که جشنهای نوروز و شب ِ یلدا را فراموش کردهام. این جشنها و سنتها معنای جمعی دارند و بدون ِ جمع، به باور من، بیمعنی و کمرنگند. امروز و فردا را با دوستان ِ آلمانیمان جشن میگیریم. مثل هر سال خوش خواهد گذشت. |
||
|
+
نوشته شده در سوم دی 1384ساعت 8:27 توسط شهلا شرف
|
|
||