تبليغاتX
از یاد مبر که زندگی ات جاودانه نیست!
بر طاق «تیتوس» واقع در «فــُروم رُمانوم» حک شده است.

یهودی محبوب من (1)

  

ادموند هوسرل

 

بیناذهنیت ِ پدیدارشناسانه

 

مجموعه درس‌هائی که ادموند هوسرل (1938- 1859) در ترم زمستانی ِ 1911 - 1910 تحت عنوان ِ «مشکلات اساسی ِ پدیدارشناسی»[1]، در دانشگاه فــرَی‌بورگ ارائه داد، بعدها در کتابی با همین عنوان چاپ شد. اندیشه‌ی جاری در این کتاب بعدها، در یک مجموعه‌ی سخنرانی که هوسرل سال 1931 در پاریس ایراد کرد، دنبال شد. این سخنرانی‌ها همان سال در کتابی تحت عنوان ِ « تأملات کارتزی»[2] در پاریس چاپ شد.

پدیدارشناسی، بر خلاف ِ ایده‌آلیسم و متافیزک که تنها به فاعل و مفعول توجه دارند، سه رکن ِ شناسائی قائل است:

1-    فاعل ِ شناسائی (انسان)

2-    متعلق شناسائی (اشیاء و امور)

3-    نسبت و ساحتی که از دریچه‌ی آن، فاعل به شناسائی ِ یک مفعول می‌پردازد.

هوسرل، هی‌دگا و بعدها ساختارگرایان و پست‌مدرن‌ها، به بررسی ِ فاکتور سوم ِ شناسائی و چگونگی ماهیت ِ اشیاء و امور می‌پردازند. هوسرل در پی ِ یافتن وضعیتی‌ست که در آن، بدون بی‌ساحت شدن شناسائی، بتوان به ادراک ِ حقیقی ِ اشیاء دست یافت. ساده‌تر بگوییم، ما چه بخواهیم و چه نخواهیم، هر لحظه در حال ِ ادراک حسی هستیم. انسان از لحظه تولد تا زمان مرگ، بطور مداوم در حال ادراک حسی، شناسائی، است. سئوال این است، که ساحتی که از آن به مشاهده‌ی امور می‌پردازیم و بر اساس آن دست به گفتمان می‌زنیم، تا چه اندازه ما را از ماهیت ِ اشیاء دور یا به آن نزدیک می‌کند. در اینکه اشیاء، با ظهور در امکانات ِ جدید ِ تجلی، خود را به ما می‌نمایانند، حرفی نیست. اما اینکه این شرایط و امکانات ِ جدید، تا چه اندازه توسط ذهن ما و در جهت ذهنیت‌های ما، دست‌خوش دگرگونی می‌شود، موضوعی‌ست که از نظر هوسرل، به تشخیص ِ میزان ِ دقت و درجه‌ی ِ واقعی بودن ِ شناسائی کمک می‌کند.

مثال: کسی لیوان ِ چای را برای نوشیدن شراب استفاده می‌کند. انگیزه‌ی این عمل او دست‌کم سه مورد می‌تواند باشد:

1-    برای او، لیوان، لیوان است و با اینکه می‌داند لیوانی که در آن شراب می‌نوشد لیوان ِ چای است، بااین‌حال همچنان در آن لیوان شراب می‌نوشد و به رسم و رسوم ِ شراب نوشیدن ِ اهمیت نمی‌دهد.

2-    ممکن است کسی هیچوقت لیوان شراب ندیده باشد و از روز ِ ازل لیوان چای را به او نشان داده‌اند و گفته‌اند، لیوان ِ شراب است.

3-    گاهی کسی می‌داند لیوان شراب چه شکلی‌ست، اما به قدری اطرافیان گفته‌اند و تکرار کرده‌اند، لیوان شراب موجودیت خارجی ندارد و لیوان ِ شراب و چای یکی‌ست، که کم‌کم‌ باور می‌کند.

در این مثال، با سه نوع ساحت و شناسائی، اما یک رفتار سروکار داریم که تنها یکی از این رفتارها نتیجه‌ی شناسائی ِ واقعی‌ست. هوسرل در پی ِ ارائه‌ی روشی برای شناخت ِ ماهیت ِ حقیقی ِ امور است. روش ِ او شباهتهائی با شک ِ دستوری دکارت دارد. او معتقد است که « نگرش طبیعی»[3] به اشیاء، که چیزی جز تکیه بر اطلاعاتی که از بدو ِ تولد به ما داده می‌شود و بدیهی دانستن آن اطلاعات نیست، ما را از ماهیت ِ حقیقی امور جدا می‌کند. بنابراین دوباره باید راجع به امور سئوال طرح کنیم. اگر دکارت می‌گفت: « فکر می‌کنم، پس هستم»، هوسرل باید منطقن بگوید: « سئوال می‌کنم، پس هستم» و هی‌دگا باید بگوید: « پاسخ می‌دهم، پس هستم.» این نوع نگرش دال بر این است که فیلسوف هر لحظه، امور را از زاویه‌ی جدیدی می‌بیند، سئوال جدیدی مطرح می‌کند و پاسخ جدیدی ارائه می‌دهد. بر مبنای تفکر دکارتی، تنها یک سئوال قابل طرح کردن است؛ سئوالی که پاسخ‌اش ماهیت شیء است، یا به عبارتی: ذهن در پی ِ یافتن ِ پاسخ به سئوالی‌ست است، که پیرامون ِ ماهیت ِ امور، که بر اساس تفکر دکارتی ثابت است، مطرح می‌شود.

حذف ِ هر آنچه که با کلی ِ ذهنی پیوند خورده است، اما حذف‌اش به حذف ِ کلی ِ ذهنی منتهی نمی‌شود، پیشنهاد هوسرل در تئوری ِ « پیرایش ِ پدیدارشناسانه»[4] است. ارسطوئی بخواهیم صحبت کنیم، باید بگوییم: حذف اعراض از کلی ِ ذهنی و زدودن ِ صفاتی که قربانی ِ زمان می‌شوند و با گذر زمان ِ از بین ‌می روند. با این روش هوسرل سعی در بررسی ِ مجدد اشیاء دارد. نوعی از بررسی، که تحت آن اشیاء به‌گونه‌ای که واقعن هستند، به‌دور از پیش‌داوری‌ها و ادراکاتی که به باور ما شهودی‌اند، درک می‌شوند. پیرایش ِ پدیدارشناسانه، به پیشنهاد هوسرل، باید آنقدر تکرار شود، تا از کلی ِ ذهنی تنها چهارچوبی و اسکلتی باقی بماند.

از اینجا به بعد بحث « بیناذهنیت»[5] مطرح می‌شود و اینکه چگونه بدانیم، کلی ِ ذهنی ِ برجامانده در ذهن ِ ما، عینی‌ست یا تنها پرداخته‌ی ذهن ماست؟ آیا این امر ِ ذهنی اصلن شباهتی با شیئی که در خارج از ذهن من است دارد یا نه؟ این را تنها یک انسان دیگر، انسانی که مثل من کلیات ذهنی‌اش را پالایش کرده و به دور از پیش‌داوری‌ها، به مشاهده‌ی امور می‌پردازد، می‌تواند تأیید یا تکذیب کند.

اهمیت این بحث، محدود کردن ِ ذهنیت ِ نسبی‌گرائی و نظریه‌ی نسبی‌گرایان است. بر اساس نظریه‌ی نسبی‌گرایان، حقیقت ِ مطلق وجود ندارد و بنابراین هر گزاره‌ای می‌تواند حقیقی باشد. با ورود این بحث به حوزه‌ی فلسفه، نه فقط انسان موجودی شمرده می‌شود که می‌تواند در ساحت‌های مختلف فکر و نتیجه‌گیری کند، و این امر ضامن ِ غلط بودن ِ ذهنیت‌اش نیست، بلکه مرزی را هم برای دوری از ماهیت ِ حقیقی ِ اشیاء قایل می‌شود که به عنوان معیار شناسائی همیشه پابرجاست و قابل چشم‌‌پوشی نیست. این معیار و مرز همانا ماهیت ِ اشیاء و امور است.

اما آیا پیرایش ِ پدیدارشناسانه‌ی هوسرل، با این نظریه‌ی او که شناسائی، همیشه شناسائی ِ جهت‌دار است[6]، سنخیت دارد؟ آیا هوسرل دچار تناقض‌گوی نمی‌شود؟ تا چه اندازه ماهیت ِ پیرایش ِ پدیدارشناسانه از ماهیت ِ شناسائی، که به نظر هوسرل همیشه جهت‌دار است، متفاوت است؟ آیا هوسرل دوباره به دام متافیزیک و ثبات ِ ماهوی اشیاء نمی‌افتد، وقتی، پیشنهاد ِ پیرایش ِ پدیدارشناسانه را مطرح می‌کند؟ حصول ِ یقین نسبت ِ به کلی ِ ذهنی ِ فرد ِ دوم (قرار است تطابق یا عدم تطابق ِ کلی ِ ذهنی او، کلی ِ ذهنی مرا تأیید یا تکذیب کند) کمتر ممکن است، چرا که همانطور که مثال ِ بالا نشان داد، یک رفتار می‌تواند با وجود شناسائی ِ ناقص، عینن شبیه ِ رفتاری دیگر، که ناشی از شناسائی ِ کامل است باشد.

 

                          

 

ادموند هوسرل ِ یهودی، پس از برسرکار آمدن ناسیونال‌سوسیالیستها در آلمان، در جولای 1933 به مرخصی ِ اجباری فرستاده شد. سال 1933، پس از آنکه مارتین هی‌دگا برای مدت کوتاهی ریاست دانشگاه فری‌بورگ را به عهده گرفت، دوباره شروع به تدریس کرد. بالاخره سال 1936 از دانشگاه  اخراج می‌شود. در سال 1937هوسرل و همسرش مجبور به تخلیه‌ی خانه‌شان شدند، در حالیکه نسخه‌ی اصلی مجموعه آثار هوسرل همچنان در خانه ماند. سال 1939، یک سال پس از مرگ هوسرل، یک کشیش ِ فرانچسکوئی بلژیکی  به نام هرمان لئو وان بردا، توانست نسخه‌ی اصلی آثار هوسرل را از خانه‌ی اشغال شده‌ی فیلسوف، طی عملیاتی پرخطر، نجات دهد.



[1] Grundprobleme der Phänomenologie

[2] Cartesianische Meditationen

[3] Natürliche Einstellung

[4] Phänomenologische Reduktion

[5] Intersubjektivität

[6] Intentionalität

+ نوشته شده در  سی ام آذر 1384ساعت 11:39  توسط شهلا شرف  | 

پرشین گیگ

 

  کسی می‌تواند مرا به پرشین گیگ دعوت کند؟

 

      

                  

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم آذر 1384ساعت 22:19  توسط شهلا شرف  | 

             اعدام یک نویسنده در کالیفرنیا

                               تــُـکی جاودانه شد

 

                       

 

دیروز 13 دسامبر 2005، استنلی تـُـکی ویلیامز، در زندان سن کوئنتین واقع در سن فرانسیسکو، بوسیله‌ی تزریق سم اعدام شد. تـُـکی، از بنیانگذاران گروه تبهکاری ِ کریپس- گِــنگ، سال 1981 به جرم قتل چهار نفر، محکوم به اعدام می‌شود. او هیچ‌گاه به این جنایت اعتراف نکرد. کلیه‌ی تلاش ِ حامیان ِ حقوق بشر در سراسرِ دنیا، برای نجات جان ِ تـُـکی به جائی نرسید. آرنولد شوارتزنـِـگا، فرماندار کالیفرنیا، به همان روشی که در مجموعه فیلم‌های ترمیناتور، به نابودی ِ پلیدان کمر می بست، تـُـکی ِ نویسنده، تبهکار سابق را هم محو کرد. مغز ِ کوچک ِ آرلوند، قهرمان ترمیناتور، نه توانست کلامی از استدلالهای طرفداران حقوق ِ بشر را بفهمد و نه سطری از کتابهای تـُـکی را.

موضوع کتابهای ِ تـُـکی، که چهار سال پیش کاندید ِ دریافت جایزه‌ی صلح نوبل بود، دعواهای خیابانی و خشونت و مواد مخدر است. او در این کتابها می‌خواهد به بچه‌های فقیر ِ کوچه و خیابان بگوید، انسان می تواند با وجود خطاهای زیاد راه نوئی در پیش گیرد. و تـُـکی بی‌تردید نویسنده‌ی موفقی بود.

سال ِ 1971 تـُـکی17 ساله، به همراه دوستش ریموند لی واشنگتن، گروه کریپس- گِــنگ را پایه‌گذاری کردند. هدف ِ گروه مبارزه با قاچاقچیان، معتادین و جاکشهای ِ South Central، یکی از محلات لس‌انجلس بود. تـُـکی می‌گوید، آنها به قصد ریشه‌کن کردن ِ فساد اجتماعی به میدان آمدند، اما پس از مدتی خود تبدیل به تبهکاران حرفه‌ای شدند. سال 1979 ریموند لی به ضرب گلوله کشته شد. کمی بعد تـُـکی به جرم قتل دستگیر می‌شود. هیئت ژوری ِ سفید‌پوست، او را به مرگ محکوم کرد. تـُـکی از آن زمان تا پیش از اعدام، بارها و بارها تقاضای بررسی مجدد پرونده‌اش را کرد. آخرین تقاضای او یک‌سال و نیم در دادگاه ایالتی، برای بررسی ِ مجدد خاک خورد.

تـُـکی 5 سال، از سال 1987 تا 1993، در یکی سلولهایی که به "سوراخ" معروفند، به‌سر برد. این سلولها مخصوص اعدامی‌هائی هستند که به قوانین زندان احترام نمی‌گذارند. سالها تنهائی در "سوراخ"، تـُـکی را به این ایده واداشت، که حرکتی در جهت کمک به جوانان برای پرهیز از خشونت انجام دهد. در این اثنا او با باربارا بنسل، کارشناس ِ سیاسی ِ امور اجتماعی و ژورنالیست، آشنا شد. تکی آخرین فرد گروه کریپس- گِــنگ بود. خانم بنسل که بر روی پروژه‌ای در ارتباط با این گروه کار می‌کرد، تـُـکی را چند‌بار در زندان ملاقات کرد. این ملاقات‌ها، تـُـکی را آنقدرتحت‌تأثیر قرار داد، که پس از مدتی شروع به خلق ِ داستانهائی برای بچه‌ها کرد. او داستانها را تلفنی برای خانم بنسل می‌گفت و خانم بنسل تایپ می‌کرد. سال 1996 اولین کتاب توکی با عنوان «توکی خشونت ِ بین ِ گنگسترها را محکوم می‌کند»، مخصوص بچه‌های 5 تا 11 ساله، چاپ شد. او در این کتاب به کودکان در مورد خشونت هشدار می‌دهد. دو سال بعد، در کتاب دوم‌اش با نام «زندگی در زندان»، به شرح زندگی در زندان می‌پردازد. در این کتاب او سعی دارد، به تصور ِ حاکم بر محله‌های فقیرنشین در مورد زندان، به‌عنوان "مدرسه‌ی گلادیاتورها"، پایان بخشد.

تـُـکی خوانندگان‌اش را به فعال شدن تشویق می‌کند. پیشنهاد او برای غیر‌فعال نماندن چنین است: برای مثال خود را 10 ساعت در حمام، با یک رادیو، یک روانداز، یک کتاب یا مجله و دو تکه ساندویچ حبس کردن.

«پس از این 10 ساعت تنهائی، مرا تصور کنید، که 150000 ساعت را در سلولی گذراندم، که به تمیزی و راحتی ِ حمام شما نبود.»

تـُـکی ساعتهای زیادی را در سلول‌اش به نوشتن می‌پرداخت: «چون صندلی ندارم، بر روی تشک ِ لوله‌شده‌ام می‌نشینم. ازچهارچوب ِ تخت‌ام به‌عنوان میز استفاده می‌کنم. همه‌ی ایمیل‌هائی را که به دست‌ام می‌رسند، نمی‌توانم جواب دهم. اما به ایمیل‌های مهم و نامه‌ها جواب می‌دهم. وقتی که شاگردان‌ ِ یک کلاس نامه‌ای برایم می‌فرستند، برای تک‌تک‌شان نامه می‌نویسم.»

دیروز تکی اعدام شد. راستی چقدر فرق بین ملت‌هائی که احمدی‌نژاد و آرنولد را انتخاب کردند، وجود دارد؟

آدرس ایمیل ِ آرنولد ِ ترمیناتور این است: governor@governor.ca.gov. اگر حرفی با آرنولد دارید، از حجم مغز‌اش گرفته تا بلاهت ترمیناتور، می‌توانید با این آدرس با او در‌میان بگذارید.

آدرس سایت تـُـکی این است: www.tookie.com.  . کاش پتیشن، سنبلیک هم که شده، برای امضاء ‌فعال می ماند.

+ نوشته شده در  بیست و سوم آذر 1384ساعت 12:39  توسط شهلا شرف  | 

نامتعارفیت

 

 

در حال نوشتن یادداشتی با عنوان «از فردیت تا نامتعارفیت» هستم. Exzentrik را نامتعارفیت ترجمه کرده‌ام.

 

آیا کسی از میان دوستان، پیشنهاد بهتری برای ترجمه‌ی این واژه دارد؟

 

پ. ن.: آقای سیف لطف کردند و معادل انگلیسی واژه را هم نوشتند:  eccentric.

 

خوب. حالا دوستانی هم که در ایران هستند می توانند کمک کنند. "ناهنجاری" فکر می کنم خیلی بد نیست. نظر ِ شما چیست؟

+ نوشته شده در  بیست و یکم آذر 1384ساعت 15:12  توسط شهلا شرف  | 

از یاد مبر که زندگی‌ات جاودانه نیست!

 

مدتهاست به همه‌ی بچه‌های دوستان و فامیل، که در ایران زندگی می‌کنند، بچه‌هائی که بااستعداد هستند و احتمالن آینده‌ی درخشانی در پیش رو دارند، توصیه می‌کنم: بزنید بیرون، بی‌وطن شوید. می‌گویم که زندگی نعمتی‌ست که یکبار به‌دست می‌آید و وقتی که مُــردی، رفتی، تا دنیا دنیاست، مرده خواهی ماند، که بازگشتی در کار نخواهد بود. پس سعی کن بمانی. نگذار جانت را به راحتی از تو بگیرند، که جان پس‌گرفتنی نیست.

سال 72 یا 73 بود، درست یادم نمی‌آید. جشن عروسی ِ دوستی بود، در کرج. خواهرم و من به جشن دعوت شده بودیم. من که آن روزها برای تأمین خرج هجرت، روزی 13 - 14 ساعت کار می‌کردم، از رفتن به عروسی صرف نظر کردم. جشن ِ عروسی ِ محبوبه بود. محبوبه بهترین دوست خواهرم بود. من هم دوستش داشتم. دختر خیلی ساده‌ای بود که پاکی و صداقت از تمام وجناتش می‌بارید. عاشق رشته‌اش، پرستاری‌، بود و با خانواده‌اش در کرج زندگی می‌کرد. از اینکه محبوبه با یک پسر تحصیل‌کرده، مهندس، آشنا شده بود و عاشقش بود، خوشحال بودم، بودیم.

خواهرم معلوم است که به عروسی رفت. تا ساعت 3 صبح رقصید و با عروس و داماد جشن گرفت. برادر عروس به خانه‌ی من رساندش، چون دیگر در آن ساعت نمی توانست به خوابگاه برود. از عروسی گفت و از اینکه محبوبه خیلی شانس آورده و اینکه خانواده‌ی شوهرش خیلی آلامد هستند و شوهرش خیلی محجوب و خوش‌تیپ و مودب است و .... برایم کمی کیک عروسی آورده بود که گفتم نمی‌خورم و فردا با خودم می‌برم شرکت. خواهرم با خنده تعریف کرد که آن شب از سانفرانسیسکو خبری نخواهد بود، چون ساعت 5 صبح بچه‌ها باید به فرودگاه بروند و ساعت 7 به قصد مشهد پرواز دارند. برای همین قرار شده بود خانواده‌ و فامیل‌های عروس و داماد تا ساعت 5 بزنند و برقصند، عروس و داماد را به فرودگاه برسانند و بعد برگردند و بخوابند. دیگر ساعت 4 شده بود و ما 1 ساعت زودتر از خانواده‌های بچه‌ها خوابیدیم.

صبح ساعت 7 و نیم، طبق معمول بیدار شدم و به قصد محل کار زدم بیرون. کیک را با خودم بردم که سر‌کار بخورم. مشغول کار بودیم که یکی از همکاران خبر سقوط هواپیمائی را، نزدیکی‌های شهریار داد. همکارم گفت که هواپیما راهی مشهد بوده است.

دل ِ من لرزید، ولی  خودم را زدم به کوچه ی علی چپ. ساعت 10 آبدارچی چای آورد و من قطعه کیکم را گذاشتم کنار کامپیوتر و نشستم چای و شیرینی‌ام را بخورم، که تلفن زنگ زد و شیرین همکارم، گوشی را به من داد.

خواهرم بود که پای تلفن هق‌هق می‌کرد. هیچ نمی‌گفت، تنها گریه می‌کرد. می‌دانستم چه اتفاقی افتاده، ولی باور نداشتم. آخر مگر می‌شود، مگر ممکن است، یک عروس و داماد، عروس و دامادی که کیک عروسی‌شان هنوز روی میز من بود، که کیک عروسی‌شان هنوز چنین دیدنی و خوشگل و تازه بود، دیگر نباشند؟! مگر می‌شد... اما شد! محبوبه و شوهرش به همراه 7 تازه‌عروس و داماد دیگر جزغاله شدند. بال ِ یک هواپیمای نظامی ِ در حال مانور، به بال ِهواپیمای آنها گیر کرده بود و موجب سقوط هر دو هواپیما شده بود. هر دو اطراف شهریار افتاده بودند. هیچکس نفهمید چرا آن هواپیمای نظامی که بالش به بال ِ هواپیمای بچه‌ها گرفته بود، آن وقت صبح در حال مانور بود. ما هیچ نفهمیدیم که چطور طاق نصرت عروس را جمع کردند و به جایش حجله چیدند!!!

خواهرم در حالیکه خودش را دلداری می‌داد می‌گفت، شنیده است که مرگ ِ ناشی از سقوط ِ هواپیما، از راحت‌ترین و بهترین ِ مرگهاست، که نمی‌فهمی چطور می‌میری، که بلافاصله با افتادن هواپیما و تغییر فشار ِ ناگهانی بیهوش می شوی!

از مجموعه عکسهای عروسی، من و خواهرم تنها توانستیم یک عکس را ببینیم.

 

 

نگاه کنید چقدر امید و زندگی، چقدر تیزهوشی و نشاط در این چشم ها خوابیده!!!

+ نوشته شده در  شانزدهم آذر 1384ساعت 15:33  توسط شهلا شرف  | 

«گزارش به ناتـُــرپ»

 

سال 1922، مارتین هـَی‌د ِگا، آسیستنت ِ پروفسور ادموند هوسرل در دانشگاه فری‌بورگ، برای بدست آوردن کرسی پروفسوری در دانشگاه گوتینگن و ماربورگ، رساله‌ای برای پروفسور میش در گوتینگن و پروفسور پاول ناترپ در ماربورگ می‌فرستد. این رساله بعدها، به «گزارش به ناترپ» شهرت یافت.

پروفسور میش رساله‌ی آسیستنت ِ جوان را خوب ارزیابی می کند، اما کرسی ِ خالی به کس دیگری واگذار می‌‌شود. ناترپ اما رساله را کاری خارق‌العاده ارزیابی می‌کند و در نامه‌ای خطاب به هوسرل می‌نویسد که کرسی ِ خالی به هـَی‌د ِگا واگذار خواهد‌شد.

به باور من این رساله یکی از بهترین آثار ِ هـَی‌د ِگا ست. این رساله، لـُب فلسفه‌ای ست که او در سال 1927 در « وجود و زمان» به تحریر در‌آورد. او در این نوشته به بررسی متافیزیک، فیزیک و اخلاق ِ نیکوماخس ِ ارسطو می پردازد. هـَی‌د ِگا در پی اثبات این امر است که ارسطو در اصل پدیدارشناس بوده‌است و بر این اساس سعی در تفسیر ِ هرمنویتیکی ِ وجود نزد ِ ارسطو دارد. او متأثر از پدیدارشناسی ِ هوسرل و علاقه‌‌ی خودش به ارسطو، پدیدارشناسی را در مقابل سنت قرار می دهد و زندگی را به جای وجودِمطلق، به موضوع ِ فلسفه تبدیل می‌کند.

در این رساله او، از زبانی که بعدها به‌کار‌گرفت، استفاده‌ نمی‌کند؛ زبانی که به نظر من الکن، نارسا و مبهم است. مبهم‌گویی در این رساله تقریبن اصلن وجود ندارد. مبهم‌‌گویی پیشه‌ی خیلی از فلاسفه است. شاید هدف از مبهم نوشتن، جدی گرفته شدن و در ِ دهان ِ مخاطبین را بستن باشد. شاید!!!

می گویند خیلی از به‌به و چه‌چه‌ها، حاصل از هراس ِ از احمق پنداشته شدن است.

 

در پاسخ به کامنتهای یک ایرانی

 

دوست گرامی، نمی‌دانم چرا ما ایرانی‌ها اینقدر کم‌دقت هستیم. این کم‌دقتی را خود من هم دارم. ما عادت کرده‌ایم همه چیز را معادل همه چیز بگیریم. مثلن «هستی» [Dasein] و «وجود» [Sein] و «وجود خاص انسانی» [Existenz] را معادل می‌گیریم و هر جا عشقمان کشید، هر جور که دلمان خواست ترجمه می‌کنیم. این کاری‌ست که شما در کامنت‌های 2 و 3 انجام داده‌اید. مثلن خشم را معادل عشق گرفته‌اید. خیر دوست من! خشم یک احساس است و عشق یک احساس دیگر. عامل خشم ناتوانی‌ست و عشق عین قدرت است، پر ِ پرواز است.

و اما چون نمی‌خواهم در چند خط تمام مشکلات دنیا را حل کنم، بسنده می کنم به 3 کامنت شما. در کامنت 1 اشاره کرده‌اید به اینکه «هایدگر حرف سرتاپا مفت زده و صد بار غلط» کرده است. بعد به من ایراد گرفته‌اید که به جای آسیستنت باید دستیار بنویسم و توصیه کرده‌اید که «عقل ضعیفم» را با فلسفه‌های آنگلوساکسون تعدیل کنم. بعد هم آرزو کرده‌اید که کاش اینجا بودید تا «دو تا چک داغ» در گوشم می‌گذاشتید تا عقلم سرجایش بیاید.

دوست گرامی، چرا به جای فحش دادن به هی‌دگا، نپرسیده‌اید چطور او می‌خواهد ارسطو را پدیدارشناس جلوه دهد؟ چرا تعجب نکرده‌اید وقتی که نام فیلسوف را با این املا نوشته‌ام؟ چرا نپرسیده‌اید، چرا هی‌دگا می نویسم و نه هایدگر؟ در کجای یادداشت من چیزی، جمله‌ای در اشاره به این امر نوشته شده، که من با نظریه‌ی هی‌دگا موافقم؟ شما که اینقدر به ظرایف ِ زبانی مسلط هستید، چطور متوجه نشدید که وقتی من حرف ِ قانون را در آلمان پیش می‌کشم، منظورم وارد شدن به یک حوزه‌ی فکری ِ جدید است؟ حوزه‌ی فکری‌ای که متفکران آن، حرفهای همدیگر را گوش می دهند، دلایل ِ ادعاهایشان را از همدیگر می پرسند و همدیگر را به ضعیفی ذهن و عقل محکوم نمی‌کنند، بلکه سعی در فهمیدن طرف مقابل خود دارند. حوزه‌ای که در آن خشونت، خشونت است و دلایل خودش را دارد و عشق، عشق و رفتارهای خاص خودش. حوزه‌ای که در آن هیچکس آخرین حرف و بهترین حرف و درست‌ترین حرف را نمی زند.

در کامنت های 2  و 3 نوشته‌اید:

1-     ... مطالب را لیترال می‌خوانم. این برای من نه انتقاد بلکه تمجید است. نه تنها سعی می‌کنم به کنه ِ اندیشه‌ای که در یک فلسفه هست پی ببرم (اندیشه‌ای که میان دست و پای ما وول می‌خورد)، بلکه عمده تلاش ِ من این است که ساده هم ارائه دهم. به همین دلیل از به‌کاربردن واژه ی «عوام» متنفرم. بزرگترین فیلسوفان ِ زندگی که تا حال باهاشان برخورد کرده‌ام، بی‌سواد بوده‌اند.

2-     نوشته اید معنا و عواطف در قالب الفاظ نمی‌گنجند. این ضعف زبان است دوست گرامی و علت سوء‌تفاهمات. بنابراین با دقت و آفرینش کلمات جدید باید بر این ضعف غلبه کنیم.

3-     در زبان عامیانه مبالغه و استعاره شایع و مقبول است. دوست گرامی، شما در کلاس درس از همان فرهنگ گفتاری‌ای استفاده می‌کنید که یک بنا مثلن، سر ساختمان استفاده می‌کند؟

4-     کازمتیک زبانی نفهمیدم چیست. نوشته‌اید خشونت عوامل خودش را دارد. پس اعتراف می‌کنید که کلام خشونت‌آمیز، آمیخته به خشونت است و صرفن مبالغه‌امیز و استعاره نیست.

5-     لیریک!!! دوست گرامی، شما که به آسیستنت نوشتن من ایراد می گیرید و توصیه می‌کنید به جای آن دستیار بنویسم، دقت کنید ببینید خودتان چند واژه‌ی ترجمه‌نشده به‌کار برده‌اید.

6-     تنبیه بدنی با عشق‌بازی فرقی ندارد. نه‌خیر دوست من! خیلی فرق دارد. علت یکی خشم است و دیگری عشق. آدم خشمگین تجاوز می‌کند و آدم عاشق عشق‌بازی.

7-     وقتی کسی بیهوش است، برای به‌هوش آوردنش به او سیلی می‌زنند. این دیگر مقایسه‌ای سرتاپا چرند است. وقتی مقدمات یکی نیستند، چطور می شود از روش‌های یکسان استفاده کرد و نتایج یکسان گرفت؟ مثل این است که بچه‌ای را برای تنبیه آویزان کنند و بگویند می‌خواهیم قدش بلند شود.

من به همین مقدار بسنده می کنم. باز هم می توانستم ادامه دهم، ولی فکر می‌کنم کافی باشد. نکته‌ی آخر اینکه با تجاوز کلامی به من، قادر نخواهید بود من را بر سر خشم بیاورید. مملکت ژرمنها خیلی حسن دارد. یکی از آنها این است که آدمها را "بی غیرت" می‌کند. بنابراین وقتی که اندامهای زنانه‌ی مرا به نام بخوانید، به جای خشم، حس دلسوزی ِ مرا برخواهید انگیخت.

 

+ نوشته شده در  چهاردهم آذر 1384ساعت 12:14  توسط شهلا شرف  | 

به فلش بکهای این دوربین اعتمادی نیست!

 

 

قضیه از این قرار است:

اپیزود ِ اول: حدود 6 ماه پیش، نسخه ای تر و تمیز و خوب از فیلم «خشت و آینه»، به کارگردانی ِ ابراهیم گلستان، به دست ناصر زراعتی در گوتنبرگ ِ سوئد می رسد. آقای زراعتی تصمیم می گیرد این فیلم را به معرض نمایش عموم در بیاورد. فیلم 40 سال ِ پیش ساخته شده و قرار است برای حداکثر  30 تا 40 نفر در یک کانون فرهنگی به نمایش در بیاید. و البته به نمایش در می آید.

اپیزود ِ دوم: پرویز صیاد، که از دوستان ِ گلستان است، طی مصاحبه با یکی از رادیوهای محلی سوئد، به نمایش فیلم «خشت و آینه» توسط « گروهی» در گوتنبرگ سوئد اعتراض می کند و نمی داند «... چطور شده که فیلم بدون اجازه ی او (گلستان) حتی به نمایش گذاشته شده».

اپیزود سوم: ناصر زراعتی طی نامه ای سرگشاده، که در سایت گویا درج می شود، محترمانه به پرویز صیاد اعتراض می کند. در این نامه ی سرگشاده آمده است که او (زراعتی) نامه ای به گلستان نوشته بوده و از کارگردان برای نمایش فیلمش اجازه طلبیده بوده است. گلستان تلفنی به زراعتی خبر داده  که « چنین نمایشی دیگر اجازه نمی‌خواهد، آن‌هم فیلمی که چهل سال پیش ساخته شده». ناصر زراعتی هم بعد از صدور اجازه توسط گلستان، فیلم را به نمایش می گذارد.

اپیزود ِ چهارم: پرویز صیاد جواب ِ نامه ی سرگشاده ی ناصر زراعتی را با نامه ی سرگشاده ی دیگری می دهد و سعی در توضیح ِ دلایل بوجود آمدن این ذهنیت که زراعتی فیلم را دزدیده. صیاد می نویسد که از گلستان در مورد اجازه ی نمایش فیلم پرسیده بوده و: «... پاسخ ایشان (گلستان) در مورد دادن اجازه ی این کار به شما (زراعتی) منفی ...» بوده است. این را البته صیاد با سند و مدرک ثابت می کند. پاسخ ِ سئوال صیاد را که آیا گلستان اجازه ی صدور فیلم را صادر کرده بوده یا نه، توسط گلستان با فاکس ارسال می شود. در این فاکس گلستان می نویسد: «... فیلم برای نمایش داده شدن است اما برای دزدی و دزدیده شدن نیست. ما بدجوری به این گوشه از توانائی های هم میهنان ارجمند گیر کرده شده ایم». گلستان فرصت را در این میان غنیمت می شمرد و در همین چهار خط فاکس، به شاملو هم حمله می کند: « بهر حال این آقا، یا هر آقای دیگری که هر اسم دیگری هم داشته باشد کار مطلقا به همان که حساب ایرانی بازی کرده است. سابقه هم فراوان دارد این جور کارها، مثل کتاب گیلگمش را دزدیدند گفتند چون بد ترجمه شده بود ما «باز نویسی» کرده ایم.»

 

معلوم نیست که آیا پیرمرد، هر دو مرد را سرکار گذاشته و یا اینکه اینقدر پیر شده که حتی به خاطر نمی آورد 6 ماه پیش چه اتفاقی افتاده و چه کار کرده!!! اگر گزینه ی اول درست باشد، می توان نتیجه گرفت که قضاوت ِ گلستان، در کتاب «نوشتن با دوربین»، در مورد سخیف بودن ِ جامعه ی روشنفکری ِ 30- 40 سال ِ پیش ِ ایران قابل اعتماد نیست، چرا که چنین آدم ِ "زرنگی" نمی تواند در مقام قاضی، حکمی عادلانه صادر کند. اگر گزینه ی دوم را راست بپنداریم، آنوقت می شود کتاب « نوشتن با دوربین» را مستقیم در سطل آشغال انداخت. «نوشتن با دوربین» کتابی ست پر از خاطرات 30 - 40 ساله، که گلستان با تاریخ و مکان مرور می کند. در این کتاب هیچ نامی از میان انگشتان ِ حافظه ی گلستان نمی لغزد، انگار که همه چیز همین دیروز اتفاق افتاده باشد. او با همین خاطرات و اسناد به قلع و قمع بسیاری از ادبا و روشنفکران آن ِ زمان ایران می پردازد و به آنان توهین می کند.

آیا اعتمادی به مرور خاطرات ِ 30 - 40 سال ِ پیش ِ پیرمرد هست، وقتی که به یاد نمی آورد 6 ماه ِ پیش چه گفته و چه کرده؟

 

منبع:

نامه ی ناصر زراعتی به پرویز صیاد

نامه ی پرویز صیاد به ناصر زراعتی

+ نوشته شده در  هشتم آذر 1384ساعت 15:17  توسط شهلا شرف  | 

از ماست که بر ماست!

 

چقدر در وطن ما انسان، این جهان کوچک، بی ارزش است. حقوق اش، ارزش هایش، نیازهایش نه فقط نادیده گرفته می شوند، بلکه لگدمال می شوند، به لجن کشیده می شوند. و متأسفانه به نظر می آید این تنها مرض دولتمردان نیست!!!

منوچهر آتشی وصیت می کند در کنار محمد مختاری، در امامزاده طاهر، به خاک سپرده شود. ششصد نفر از "فرهیختگان" جنوبی خواستار به خاک سپردن آتشی در بوشهر می شوند. ظاهرن برای آنان چندان اهمیتی ندارد که آرزوی شاعر چیست، خیال او در کجاها پرواز می کرده، که  در دل او چه می گذشته، وقتی می خواهد جسد ِ بی جانش، هر چند حسی ندارد تا بفهمد در کجا می پوسد، در کنار شاملو، مختاری و دیگران به خاک سپرده شود. مهم ظاهرن این است که بوشهر با شیراز به رقابت بپردازد.

به نظر می رسد فردیت را نه فقط حکومتیان به هیچ می گیرند، بلکه حتی باسوادترین شهروندان این دیار هم، برای آن خیلی ارزش قایل نیستند. باورنکردنی ست. بی جهت نیست که ادبیاتی که این "فرهیختگان" تولید می کنند کوتوله است و کوتوله می ماند.

ما کجا و جهانی شدن کجا!

+ نوشته شده در  چهارم آذر 1384ساعت 8:18  توسط شهلا شرف  | 

نــُـه

 

داستان ِ زیبای ِ "نه" را با ترجمه ی خوب ِ ناصر غیاثی در سایت دیباچه بخوانید.

+ نوشته شده در  دوم آذر 1384ساعت 11:51  توسط شهلا شرف  |