|
|
|
|
|
سروانتس(۱۵۴۷- ۱۶۱۶) ناجی ادبیات اروپا دن کیشوت را فکر می کنم سال 69 خواندم. مثل همه ی شما، من هم خیلی خندیدم و دو بار کتاب را پشت سر هم خواندم. "دن کیشوت" و "سیر حکمت در اروپا" تنها کتابهائی بودند که وقتی می خواستم به آلمان بیایم، با خودم آوردم. وقتی که با ادبیات قرون وسطای ِ آلمان (هارتمان فن آوه، والتا فن در فـُـگل ویده، اشعار نیبلونگ و ...) آشنا شدم، جذابیت سروانتس و دن کیشوت برایم صد چندان شد. تازه آن زمان بود که فهمیدم چرا سروانتس آیین پهلوانی و پهلوانان را چنین به مسخره می گیرد و مصدر ِ Knecht)) دن کیشوت، سانچو پانزا را، چنین با چوب شوخی سیاه می کند. خنده دارتر از همه عشق ِ افلاطونی ِ (Minne) دن کیشوت به بانویش، زنی روستائی است که به علت کار زیاد، همه ی بهره اش از زیبائی را از دست داده. از جنگ های او با غولان خیالی و راهزنان و غیره دیگر نمی گویم که حتمن به قهقهه انداخته تان. ادبیات قرون وسطای اروپا مثل ادبیات ما فقط شعر است. تنها شعر حماسی (Epik) که من از ادبیات قرون وسطای آلمان خوانده ام و لذت بردم، داستان ِ "گریگوریوس" است. گریگوریوس حاصل عشق بازی ِ خواهر و برادری ست، مثل موسی به دست آب سپرده می شود، خانواده ای ماهیگیر او را روی آب پیدا و بزرگ می کنند، پهلوان می شود، خبر می رسد که کشور بانوئی نیکو محاصره شده است، به جنگ دشمنان آن بانو که شهر را محاصره کرده اند می رود، کشور ِ آن حاکم را آزاد می کند و سپس با آن زن ازدواج می کند. قصه ی هماغوشی این دو، تکرار افسانه ی ادیپ است. کاشف به عمل می آید که این زن مادر اوست. گریگوریوس چاره ای برای توبه نمی بیند، جز گدا شدن (مثل ادیپ). بالاخره آنقدر ریاضت می کشد تا بعد از مرگ پاپ، وقتی که بزرگان واتیکان دنبال پاپ جدید بودند، گریگوریوس را کشف می کنند و گریگوریوس پاپ می شود. بقیه ی داستانهای قرون وسطای اروپائی که بیشترشان حماسی هستند، چیزی در حد کارتونهای برنامه های کودکان و نوجوانان است، که در آنها غولهای یک چشم و کوتوله های بدجنس و مردانی با پیکر انسان و سر ِ اردک، قرار است هیجان ایجاد کنند و داستان را برای بچه ها جالب کنند. فانتزی های ادبای قرون وسطا در اروپا واقعن در همین حد بود. بسیار سطحی و کودکانه، فاقد پیچیدگی و معرفت. ادبیاتی که همزمان با ادبیات اروپا در ایران تولید می شد، بسیار غنی، سرشار از فانتزی های بکر و عمیق و بسیار پربار بود. رویاها و آرزوهای بیان شده در ادبیات ما، بسیار پیچیده و عجیب هستند. این فانتزی ها از روانشناسی و فلسفه تا مردم شناسی و تبارشناسی را در بر می گرفتند. تنها از قرن هفدهم میلادی بود که ادبای اروپا توانستند آثاری هموزن آثار ادبی شرق تولید کنند. اما دریغ! چه شد که ایرانی ِ رویا پرداز، ایرانی ای که روحش پرواز می کرد و منطق الطیر می نوشت، ایرانی ای که در ذهنش زیباترین داستانها را می ساخت و در ظریفترین نکات پدیده های پیرامونش کنجکاوانه به کند و کاو می پرداخت، به این روز افتاد؟ چه شد که ما مردمی بی رویا شدیم؟ چه شد که روح ِ ما کم کم آنقدر کوچک شد که دیگر حتی می تواند در یک انگشت دانه هم جا بگیرد؟ چه شد که ادبیات ما، ادبیات فاقد فانتزی ما، تبدیل شد به ور رفتن با کلمه و جمله های بی سر و ته ساختن؟ چه شد که ما تصمیم گرفتیم، قسم خوردیم که خودسانسوری را به آن حد برسانیم تا ذهن رویاپردازمان بگندد؟ من یکی که وقتی به یاد حافظ و مولانا و عطار و سعدی و خیام می افتم، به جای غرور دچار شرم می شوم. شرم از اینهمه عقب گرد. حتی درجا هم نزدیم. بر سر ِ ما چه آمد؟ |
||
|
+
نوشته شده در سی ام آبان 1384ساعت 10:33 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
کامنت دانی
کسی امکانی برای کنترل کامنتها سراغ دارد؟
با تشکر از همه ی دوستان، مشکل حل شد. ممنون از همه. |
||
|
+
نوشته شده در بیست و ششم آبان 1384ساعت 14:16 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
Eduard Mörike 1804 - 1875
Sehnsucht In dieser Winterfrühe Wie ist mir doch zumut! O Morgenrot, ich glühe Von deinem Jugendblut. Es glüht der alte Felsen, Und Wald und Burg zumal, Berauschte Nebel wälzenSich jäh hinab das Tal. Mit tatenfroher Eile Erhebt sich Geist und Sinn, Und flügelt goldne Pfeile Durch alle Ferne hin. Auf Zinnen möcht ich springen, In alter Fürsten Schloß, Möcht hohe Lieder singen, Mich schwingen auf das Roß! Und stolzen Siegeswagen Stürzt ich mich brausend nach, Die Harfe wird zerschlagen, Die nur von Liebe sprach. du so vermessen, Herz, hast du nicht bedacht, Hast du mit eins vergessen, Was dich so trunken macht? Ach, wohl! was aus mir singet, Ist nur der Liebe Glück! Die wirren Töne schlinget Sie sanft in sich zurück. Was hilft, was hilft mein Sehnen? Geliebte, wärst du hier! In tausend Freudetränen Verging' die Erde mir.[1] Johann Wolfgang Goethe 1749 - 1832
Dieselbe Nur wer die Sehnsucht kennt, Weiß, was ich leide! Allein und abgetrennt Von aller Freude, Seh ich ans Firmament Nach jener Seite. Ach! der mich liebt und kennt, Ist in der Weite. Es schwindelt mir, es brennt. Mein Eingeweide. Nur wer die Sehnsucht kennt, Weiß, was ich leide![2] |
||
|
+
نوشته شده در بیست و پنجم آبان 1384ساعت 21:15 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
لکان و زبان (2) دیدن و دیده شدن آرمان طلبی و زبان لکان معتقد است، اشتیاق به پذیرفته شدن، ماهیت انسان را شکل می بخشد. این اشتیاق است که مسیر گفتار ِ فرد را تعیین می کند. زبان به فرد کمک می کند، وارد مرحله ی خودکشی ِ نارسیستی، که در بخش 1 توضیح داده شد، نشود. او در کاربرد سیستم زبان دو امکان می بیند: حضور و یا عدم حضور ِ دیگری (دیگری ِ کامل). بدین تربیت فرد، من ِ ایده آلی خود را پشت سر می گذارد و وارد مرحله ی سمبولی می شود. در این مرحله فرد می خواهد دیگری را به کنار بزند تا به تصویر ایده آلی ای که از خود دارد، برسد. برای رسیدن به دیگری، فرد مجبور می شود از خود عبور کند.[1] بهائی که برای این عبور می پردازد، سرکوب ِ بخشی از وجود ِ خود است. آنچه که سرکوب شده، نمی تواند به زبان آورده شود. احساسات سرکوب شده، به جهت تابو بودنشان، به زبان آورده نمی شوند و به همین جهت جای آنها در زبان خالی می ماند، چرا که گفته نمی شود. به نظر لکان همین امر، دلیل دوگانه شدن شخصیت انسانهاست. بخشی از شخصیت در مرحله ی ایده آلی ساخته می شود و در همان مرحله هم می ماند. مثال جالبی که در این رابطه می توان زد اسامی آلات جنسی ست. در آلمانی تقریبن 15 لغت برای نامگذاری آلت مردانه وجود دارد. برای نامیدن آلت جنسی ِ زنانه فکر می کنم 6 یا 7 لغت داشته باشند. در فارسی برای اعضای جنسی عملن یک لغت بیشتر نداریم. واژن یک لغت لاتینی ست. عورت عربی ست. اسامی رایج آلات جنسی در فارسی، کیر و کس، به شدت بار پورنوگرافیک ِ آمیخته به احساس گناه و ممنوعیت دارند. اگر لکانی بخواهیم صحبت کنیم باید بگوییم: از آنجا که صحبت در مورد آلات جنسی ممنوع بود و هست، برای نامیدن این اعضاء به اندازه ی کافی واژه نساخته ایم. آن واژههایی هم که داریم یا موجود است، بار اخلاقی و سنتی ِ سنگینی بر دوش می کشند، که با عینیت این اعضاء هیچ سنخیتی ندارد. دوگانگی ِ شخصیت از دید لکان در من ِ خیالی و من ِ عامل تجلی می یابد: 1- من ِ خیالی: در این مرحله فرد تلاش می کند جای دیگری را بگیرد (اشتیاق). او در مرحله ی تخیل است و همانطور که قبلن توضیح دادم در پی این است که جای دیگری ِ کامل را بگیرد و یا به عبارتی با او یکی شود. 2- من ِ عامل: تنها در مرحله ی سمبلی ست که من ِ عامل شکل می گیرد. من ِ خیالی توسط مرحله ی سمبولی و زبان بلعیده می شود. برای پذیرفته شدن از جانب دیگری، من با زبانی صحبت می کند که زبان دیگری ست. او در زبان دیگری به منی تبدیل می شود که دیگری می سازد. سارتر در نظریه ی خود ِ ترانسندنس[2] (the Transcendence of the Ego) به همین جنبه توجه دارد. از خود بیگانگی پس زمینه ی این بخش از اندیشه ی لکان است. زبان در این مرحله واسطه ای می شود بین من و دیگری. لکان می گوید: « ما در گفتگو در پی بدست آوردن اطلاعات نیستیم، بلکه در کلمه پاسخ دیگری را جستجو می کنیم. آنچه که مرا بعنوان فاعل اثبات می کند، سئوال من است.»[3] احساس نقص اساسن ناشی از تصور کمال در ذهن است. اشتیاق به پذیرفته شدن هم محصول همان حس ناقص بودن است. هنگامی که فرد خود را تسلیم زبان می کند، از من ِ خود، که با تبعاتش در زبان نمی تواند بازتاب یابد، صرف نظر می کند.
زبان زنجیره ای از فرم هاست
در فلسفه های اروپائی علایم قراردادی زبانی رسالتی ندارند جز رساندن مفهومی که طبق قراردادهای زبانی بر آنها تحمیل می شود. در واقع محور اصلی، معنا و حقیقت ِ عینی ست که هدف فلسفه و علم بود. ساختارگرایان که منبع اولیه ی نظرگاه هاشان « فردیناند د ِ سُــسو» ست، این زنجیره را برعکس کرده اند. یعنی معنا را وابسته به فرم می دانند. بر اساس نظر آنان دنیای ذهنیات، نتیجه ی تمایزات و ارتباطات در حوزه ی معنائی-آوائی ست. بدین ترتیب ساختارگرائی راه خود را از متافیزیک جدا می کند. ساختارشناس در پی تسلط بر قراردادهای زبان است. او در پی کشف ارتباطات و قوانین حاکم بر زبان است. فهرست بندی و استخراج این قوانین وظیفه ای ست که ساختارشناس در برابر خود می بیند. مثال: به خانه میروی؟ یک جمله ی پرسشی ست که می تواند اصلن پرسشی نباشد. این جمله می تواند تحقیر آمیز و یا سرزنش آمیز باشد. با تأکید بر روی خانه می شود هدف جمله را به ضد خودش تبدیل کرد؛ یعنی: نرو. اگر بگوییم: من به خانه میروم، و بر روی من تأکید کنیم، می توانیم در پس این تأکید بگوییم که تو نمی آیی و یا اینکه من دیگر خسته شده ام و نمی توانم بمانم. بنابراین ساده ترین فرم جمله ی خبری ست. اما به واقع هدفهای ما در فرمها منتقل نمی شوند. پساساختارگرایان (Poststrukturalisten) سلطه ی بر زبان را رد می کنند. به باور آنان زبان یک سیستم بسته نیست، بلکه همیشه در حال نو شدن است. پساساختارگرایان ساختار زبان را باز می دانند. به همین جهت به نظر آنان کشف اصول حاکم بر زبان همیشه ممکن نیست. لکان زبان را نه از منظر معنا، که از نظر فرم بررسی می کند. در جمله ی من به خانه می روم، درست است که من ضمیر فاعلی ست و رفتن فعل حرکتی و خانه مکانی ست که "من" در آن زندگی می کند، اما معنای جمله وابسته به اهمیت فرد ِ من برای مخاطب دارد. معنای جمله به خانه رفتن است که میتوان از آن حتا برداشتی خنثی داشت. اما با توجه به اهمیت آن من برای مخاطب و تأکیدی که بر رفتن به خانه می کند، معنای جمله و تأثیری که بر روی مخاطب و عکس العمل او دارد، عوض می شود. لکان معتقد به ارتباطی ثابت بین معنا و فرم نیست. او این ارتباط را ارتباطی غیر قابل پیش بینی ارزیابی می کند. به این ترتیب آنچه که در یک جمله ی خبری گفته می شود، چیزی غیر از آن است که آن جمله می گوید. لکان معتقد است که کاناپه ی روانکاو جائی است که بر آن نگاه از اهمیت کمتری برخورداراست و در عوض گفتار و زبان جای آن را می گیرد. او معتقد است که محور اصلی زبان مفاهیمی نیستند که کودک خود را در آن می یابد (ساختار قراردادی زبان)، بلکه فرم و صورت کلمات است که زبان بر دور محور آن می چرخد. در واقع لکان به فرازبان (Metalanguage) بعنوان هدف فلسفه و علم وقعی نمی نهد. آنچه که روانکاو باید انجام بدهد کند و کاو در مفاهیم عینی و ثابت نیست، بلکه در مفاهیمی ست که بیمار به کلمات پیوند می زند. خلاصه: فرازبان مفهومی انتزاعی ست. زبانِ همیشه فحوای خود را دارد. کشف ِ فحوای کلام وظیفه ی روانکاو برای درمان بیمار است و نه ساختاری که مفاهیم در آن به کار برده می شوند. ساختار قراردادی را همه به طور یکسان به کار می برند، اما فحوای کلام فقط مختص یک نفر است.
فکر می کنم توانسته باشم تصوری کلی از اندیشه های لکان ارائه دهم. در مورد کامنت های دوستانمان داریوش و نگین به صورت پی نوشت چیزهائی خواهم افزود. [1] "دیگری" در پدیدارشناسی هوسرل هم نقشی اساسی بازی می کند. هوسرل دیگری را در نهایت به معیار "من" برای تآیید حقیقت عینی تبدیل می کند. نظریه ی هوسرل در این زمینه را سعی می کنم در پستی جداگانه توضیح دهم. [2] ترانسندس امری ماورای طبیعی نیست، بلکه ماورای فردی و ذهنی ست. در برگیرنده ی همه ی افراد و اذهان است، ذهنی ِ عمومی ست. [3] Lacan, Jaques: Ecrits. Paris 1966, S. 299 |
||
|
+
نوشته شده در بیست و یکم آبان 1384ساعت 17:23 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
اشتراکیت ذهنی
در اتاقم چند عکس از یک نویسنده، یک عکس از یک شاعر و یک عکس از یک فیلسوف آویزان است. عکس های نویسنده را به خاطر نویسنده بودنش به دیوار نزده ام. عکس شاعر را چون خودم کشیده ام به دیوار چسبانده ام. و اما عکس فیلسوف، عکس کسی نیست جز ادموند هوسرل که به خاطر اندیشه های بسیار انسانی اش به دیوار چسبانده ام. فردا امتحان دارم: اشتراکیت ذهنی در پدیدارشناسی ِ هوسرل. باید خیلی خوب بشود، این امتحان. آیا کسی پیشنهاد بهتری برای ترجمه ی Intersubjektivität به فارسی دارد؟ |
||
|
+
نوشته شده در سیزدهم آبان 1384ساعت 23:3 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
قتل ِ تئو ون گوگ
چند ماه پیش خانم آیان هیرسی علی، نماینده ی پالمان هلند، به میز گرد ساندرا مَیش برگا در کانال تلویزیونی آ-ار-د دعوت شده بود. در صحبتهای این خانم تنها پیش داوری می یافتی و حکم صادر کردن و قضاوت و دیگر هیچ. دریغ از یک نگاه عمیق و انسان شناسانه در امور و زندگی مسلمانان، دریغ از ذره ای دانش و پس زمینه ی علمی. حرفهائی که این خانم می زد، چیزی بود در حد تیترهای درشت و بی عمق روزنامه ی بیلد در آلمان. براستی تعجب کردم، چطور این خانم با این شیوه ی اندیشیدن ِ سطحی و چاپلوسانه در مقابل فرهنگ اروپائی، توانسته است تا پارلمان برود. و حالا خانم فروغ نیری تمیمی مقاله ی خیلی خیلی خوبی در این رابطه نوشته اند. حتمن ِ حتمن بخوانید. |
||
|
+
نوشته شده در دوازدهم آبان 1384ساعت 9:10 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
ویروس های انسانی
چند وقتی ست که موجود ضعیفی برای من ایمیل های ویروسی ِ مریض، با اسامی ِ مثلن فاطمه برهانی و یا سمیرا گندم طلا، می فرستد. حالا فکر نکنید این ایمیلها یک مرض شیک و متناسب با زمانه دارند. نه! ویروس دِمده و بی آبرویی ست که آنتی ویروسهای دو سه ساله هم می شناسندش. خواستم تنها بگویم: لطفن زحمت نکشید و اصرار هم نکنید. به جان شما بازشون نمی کنم! |
||
|
+
نوشته شده در یازدهم آبان 1384ساعت 23:41 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
چه چیزی جز نشئه جات می تواند تصویر این پیرزن را در ذهن کمرنگ کند؟ ... چند ثانیه ایست که " من حقیقی " منتظر سبز شدن چراغ است تا از عرض خیابان عبور کند . در همین حال چشمش به پیاده روی روبروست که مردم تک تک یا گروهی در نقطه ای از آن جمع می شوند و بعد پراکنده می شوند . وقتی به آن سمت خیابان و به آن نقطه می رسد ، پیزنی را می بیند که با لباس مندرسی وسط پیاده رو ایستاده و در حالیکه می لرزد ، گریه می کند . چند مرد هم آنجا ایستاده اند ولی هیچ زنی نیست . " من حقیقی " نزدیک می رود . حالت پیرزن خیلی رقت انگیز است . " من حقیقی " فکر می کند که این ضعیف ترین موجودی ست که تا به حال دیده ...دست پیرزن را می گیرد و می پرسد : " مادر جان چی شده ؟ " پیرزن که انگار از دیدن یک همجنس در آن میان کمی قوت قلب گرفته نگاهی به " من حقیقی " می اندازد و گریه اش شدید تر می شود . باز هم می پرسد : " چی شده مادر ؟ " این دیالوگ یک طرفهء سوال های " من حقیقی " و گریهء زن تا مدتی ادامه دارد تا اینکه پیرزن می گوید : " این نمی ذاره من اینجا بشینم ! من فقط می خوام این گوشه بشینم و کاری به کسی ندارم ( و به گوشه ای از پیاده رو که یک تکه مقوای کارتون روی زمین است اشاره می کند ) ولی این نمی ذاره من بشینم ..." من حقیقی " با استیصال می پرسد : " کی مادر جان ؟" و پیرزن به مردی اشاره می کند که خیلی آرام درکنار مردان جمع ایستاده ." من حقیقی " سر بر می گرداند و پیرمرد کوری را می بیند که سوی نگاهش به ناکجاست و عصای سفیدی را در دست نگه داشته ... بر گرفته از وبلاگ عاقلانه!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارم آبان 1384ساعت 23:42 توسط شهلا شرف
|
||