|
|
|
|
|
فقـــــــــر ده روزی تلفن و اینترنت خانه ام قطع بود. البته خیلی هم غیرمترقبه نبود: از ماه یونی صورت حسابها را نپرداخته بودم. فقر خوب است، ولی نه دیگر اینقدر! اینبار بعضی از نزدیکانم را به زحمت انداخته ام. پدر من، کارگر زحمتکشی که حداقل 65 سال از 71 سال ِ زندگی اش را کار کرد، همه ی نیرو و انرژی اش را گذاشت تا 7 8 تا بچه اش به جائی برسند. مادرم هم همینطور. از صبح تا شب می روفت و می پخت، نان تیری ِ محلی درست می کرد، چون ما نان تنوری دوست نداشتیم و نمی خوردیم. خلاصه تمام تلاش و کوشش این زوج زحمتکش در این جهت بود که وقتی ما بزرگ شدیم، باسواد شویم، وضع مالی خوبی به هم بزنیم و دیگر مشکلات آنها را نداشته باشیم. مادرم بارها و بارها با بغضی در گلو، قضیه ی تک پیراهنش را برایمان تعریف کرد و اینکه ماههای متمادی تنها یک پیراهن داشت. وقتی که کثیف می شد، می شست اش، در آفتاب پهن اش می کرد تا خشک شود بعد می پوشیداش. ولی نمی دانم چرا بچه های این زن و مرد مهربان آنطور که می خواستند از آب در نیامدند. گذشته از من که از پول فرار می کنم و فقط آنقدر کار می کنم که از گشنگی نمیرم، بقیه ی خواهرها و برادرم هم کمترین توجهی به پول ندارند. هر چه فکر می کنم، علت روانی این پدیده را نمی توانم پیدا کنم. وقتی که به یاد فحش نامه های آذر مدرسی و مجهول الهویه ای به نام ثریا شهابی می افتم، خنده ام می گیرد. هر دو مدعی بودند که من از یک خانواده ی بورژوائی می آیم که درد کارگران و زحمتکشان را نمی شناسد و خزعبلات دیگری گفته بودند که یادم نمی آید. تازه وکلای آن یکی ها هم از من پولهای کلان خواسته بودند. به نظر می آید که ظاهرم بورژوائی ست. چقدر ظاهربینی بد است! چرا می خندین؟ از زیباترین خاطرات فقیرانه ی من، که ضمنن همیشه تعریفش می کنم، قضیه ی نان است. سال دوم دانشگاه بودم، البته در ایران. در خانه ی درب و داغانی با یکی از دوستانم به نام منصوره زندگی می کردیم. یک روز نگاهی در کیف پولم انداختم. دیدم 5 زار پول دارم و یک ژتون ِ سلف سرویس. با خودم فکر کردم، فردا می روم سلف سرویس و امروز یک نان تنوری می خرم و می خورم. نان تنوری اما 1 تومان بود و نه 5 زار. رفتم پیش دوستم منصوره و از او خواستم که 5 زار به من قرض بدهد. نگاه ِ مظلومانه ای به من کرد و گفت که او هم فقط 5 زار پول دارد. هر دوی ما دل هامان را گرفتیم، نشستیم روی زمین و سیر خندیدیم. دو تائی رفتیم نانوا، با 1 تومان یک عدد نان خریدیم و نصف کردیم. البته سیر نشدیم، ولی خوب بهتر از هیچ بود. قسمت دوم ِ لکان و زبان را به زودی درج خواهم کرد.
|
||
|
+
نوشته شده در سی ام مهر 1384ساعت 19:52 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
لکان و زبان (1)
دیدن و دیده شدن آرمان طلبی و زبان
زیگموند فروید معتقد بود، در گذار به سوی تمدن، قوه ی بویایی انسان ضعیف و قوه ی بینائی اش قوی تر می شود. سئوال این است: آیا زبان که معلول قوه ی شنوائی است، می تواند جای خالی قوه ی بویایی و بخشن بینائی را پر کند؟ لکان در صدد پاسخگویی به این پرسش بود. او بر این باور است که زبان می تواند مانع بروز خشونت شود، که این خشونت معلول مرحله ی آینه ای ست (در پایین توضیح خواهم داد). روانکاو باید ضمیر ناخودآگاه بیمار را از میان کلمات ( نه معنی کلمات بلکه آواها) بیمار کشف کند و تعدیل بخشد. لکان زبان را نه تابع معانی کلمات، بلکه نحوه ی ادا و فرم کلمات می داند. سپس تر به این گزاره خواهم پرداخت. برای توضیح این مطلب باید دو مقدمه بچینم: مقدمه ی اول: حکمای یونانی در واژه ی « لوگوس» مفهومی پیچیده می دیدند. لوگوس یعنی تفکر؛ تفکری که در آمیخته به زبان است. ساده تر بگوییم: تنها موجود متفکر، قادر به صحبت کردن است، چرا که تنها موجود متفکر می تواند کلمات و مابه ازاء مفهومی آنها را بجوید و با هم به کار ببرد. به مثل: تنها من انسان ایرانی می توانم بفهمم که منظور از سیب در زبان فارسی آن میوه ی سرخی ست که فلان خصوصیت و مزه را دارد. به این ترتیب گفتگوی معنی دار همزمان یک « فکر کردن » است. در یونان باستان، زبان در پی یافتن حقیقت بود. « فرا زبان» (Metalanguage) بعنوان هدف ِ فلسفه، در پی یافتن مفاهیم ثابت و عینی برای کلمات بود. نتیجه می گیرم: لوگوس فکری ست که در پی جفت و جور کردن واژه های قراردادی با مفاهیم عینی آنهاست. مقدمه ی دوم: انسان تنها موجودی ست که می تواند خود را موضوع ِ تجربه و مشاهده قرار دهد. رنه دکارت اولین فیلسوفی بود که این اصل را ( فکر می کنم، پس هستم [cogito ergo sum] ) مقدمه ی اول فلسفه ی خود قرار داد. می دانیم انسان می تواند رفتار، حرکات و تغییرات خود را حس کند و آنان را موضوع تحقیق و تأمل قرار دهد. به همین ترتیب می تواند رفتار و یا اندیشه ای از خود را محکوم و یا تحسین کند. این توانائی دلیل آزادی انسان است: انسان آزاد است به انگیزه های از پیش تعیین نشده اش (مثلن احساسات) تن دهد و یا با توجه به پی آمد های احتمالی و شرایط بوجود آورنده ی آن احساسات یا افکار از عمل بپرهیزد و به آن انگیزه ها بهائی ندهد. این یکی از دلایلی ست که با تکیه بر آن مارتین هــَـیــد ِگــا در کتاب مشهور خود "وجود و زمان" به تمایز و تفکیک وجود خاص انسانی (Existenz) از وجود اشیاء بی جان اصرار می ورزد. انسان یعنی اشتیاق
ژاک لکان همیشه بین خشم و قوه ی بینائی یک ارتباط می دید. او عامل خشم و رفتارهای کنترل نشده ی ِ ناشی از آن را در مشاهدات حاصل از بینائی می جست. زبان برای لکان، امری ست که می تواند از قدرت قوه ی بینائی بکاهد و متعاقب آن خشونت را تنزل بخشد (ر. ک. مقدمه ی اول). یکی از اتفاقاتی که فرضیه ی لکان، مبنی بر ارتباط مشاهده و خشونت، را قوت می بخشد، ماجرای خواهرهای » پاپین « بود. در فوریه ی 1933 کریستینا و لئا پاپین، دو خواهر دوقلو، همسر ِ وکیل لانسلین و دختر آنها را به قتل رساندند. این دو خواهر در منزل این وکیل کار می کردند. شیوه ی قتل بدین گونه بود که هر یک از خواهرها بر یکی از زنان غلبه می کند، چشمان آنها را در حالیکه هنوز زنده بودند از حدقه در می آورد، صورت ِ آنها را با انواع و اقسام وسایل تکه تکه، پایین تنه ی آنها را لخت و گوشت ران ها را از استخوان جدا می کند، بعد خون هر یک را بر روی جسد آن دیگری می مالد. سپس خود و آلات قتل را می شویند و با هم به رختخواب می روند. ناگفته نماند که لکان همچون فروید تأکید زیادی بر نقش آلت جنسی مردانه در کودک دارد. او مهمترین عامل پیدایش ِ احساس ناقص بودن در دختران را، نداشتن آلت برجسته ی تناسلی می دانست. در آوردن چشمهای آن دو قربانی، به معنای اخته کردن ِ همسر وکیل و دخترش است. در آوردن چشم به مثابه بریدن آلت تناسلی ست، که عدم وجود آن به معنای نقص می باشد. کودک مذکر که دارای آلت تناسلی برجسته است، از این رنج می برد که نمی تواند با مادر خود، همچون پدرش، هم بستر شود. به همین خاطر در مقابل پدر احساس نقص می کند. چشم در ادبیات هم همیشه به عنوان جانشینی برای آلت تناسلی استفاده می شود، چنان که در درام « ادیپوس» از سوفوکلس و یا « مرد شنی» از اتا هوفمان (E.T.A. Hoffmann) . پدرکشی در ادبیات ریشه در عقده (اُدیپ) دارد. خودکشی ِ (خودشیفتگی) نارسیس هم در همین راستاست؛ یعنی جانشین آن موجود کامل شدن که "تو" نیستی. لکان می گوید، چنین رفتار خشونت آمیزی ناشی از احساس نقصی است که فرد در خود دارد. احساس نقصی که از یک طرف ناشی از تصور ِ تصویر خیالی موجودی بی نقص، و از طرف دیگر هراسی ست که حس دیده شدن توسط دیگران در فرد بوجود می آورد. لکان برای توضیح چگونگی بوجود آمدن تصور ِ موجود کامل و نقص ِ ناشی از مقایسه، از روانشناسی کودک استفاده می کند. بدین ترتیب که شکل گیری شخصیت کودک در طی سه پروسه صورت می گیرد. در «مرحله ی آینه» کودک این سه پروسه ی تکامل خود را از سر می گذراند: 1. در پروسه ی اول که پروسه ی تخیل است، کودک خود را برای اولین بار در آینه می بیند. آنچه که او می بیند یک موجود کامل است. به این معنا که تکه تکه نیست (آنطور که او پیش از آن خود را دیده بود). با این مشاهده، تصوری از یک موجود کامل، یک ایده آل، در ذهن کودک ساخته می شود (مقدمه ی دوم؛ مشاهده ی خود بعنوان تنها موجود دارای فاهمه بر روی زمین). 2. در پروسه ی بعدی، پروسه ی سمبلی، کودک شروع به فکر کردن می کند (مقدمه ی اول؛ فراموش نکنیم که ساختار زبان سمبولیک است: یعنی تصویر و واقعیت). او این بار آن موجودی را که در آینه هست، نه تصویر خود، بلکه تصویر ِ فرد دیگری می بیند که مشغول مشاهده کردن اوست. تصویری از « دیگری» که کامل است و ایده آل. دیده شدن، کودک را از این می ترساند که نکند « دیگری ِ» کامل، نقصهای او را ببیند. دیگری ِ کامل برای کودک تبدیل به سمبل کمال می شود و کودک تلاش می کند که به آن نزدیک شود. همین جاست که زبان شروع می شود. زبان چیزی جز سمبل ها (فرمها) و معانی نیستند. آن تصویر کامل، تبدیل می شود به سمبل ِ کمال؛ و معنایی که پشت آن ایستاده همان بی نقصی و یکپارچگی است. لکان پایه ی نظریه اش را همین جا می گذارد. معنائی که از دیگری ِ کامل در ذهن کودک شکل می گیرد، ما به ازاء خارجی (عینی) ندارد. 3. پروسه ی سوم، پروسه ی امر واقعی[1]، پروسه ی پنهان کردن "نقص ها" ست. در این پروسه کودک سعی در پنهان کردن امر واقعی (به زعم خود او نقص هایش) دارد. امور پنهان واقعی، به زبان در نمی آیند و کودک به سرکوب آنها در ناخودآگاه خود می پردازد. زبانی که کودک انتخاب می کند، زبانی ست که قرار است دره ی بین او (موجود ناقص) و دیگری (کامل و ایده آل) را پر کند. او زبان را به گونه ای به کار می برد که نقص هایش را به بهترین وجه پنهان کند. |
||
|
+
نوشته شده در سیزدهم مهر 1384ساعت 11:4 توسط شهلا شرف
|
|
||