تبليغاتX
از یاد مبر که زندگی ات جاودانه نیست!
بر طاق «تیتوس» واقع در «فــُروم رُمانوم» حک شده است.

تمامیت خواهی و فرهنگ حذف

 

یکی از بزرگترین موانع رسیدن ما ایرانیان به دموکراسی، به باور من، انحصار طلبی ست. انحصار طلبی، تمامیت خواهی، تقریبن در تمام عرصه های زندگی ما قابل مشاهده است. در خانواده، پدرها و مادرها حاضر به پذیرش فرزندان شان، آنگونه که هستند، نیستند. بچه ها باید آن بشوند و آن بکنند که آنها می خواهند. بخش عمده ای از رابطه ی برادر- خواهرها هم در همین چهارچوب شکل می گیرد. بچه های بزرگتر نقش پدر و مادر را بر عهده می گیرند و بچه های کوچکتر را تحت کنترل قرار می دهند.

در عرصه ی سیاست، فرهنگ حذف و تمامیت خواهی در آشکارترین شکل خود قابل تجربه است. بدیهی ست که عامل قدرت در کنار باورهای فرهنگی سیاسیون، ابزاری می شود تا قدرت سیاسی حاکم، در قلع و قمع مخالفان خود هیچ تردیدی نکند. این به این معنا نیست که تشکل ها و نهادهای دیگر جامعه ی ایرانی آن نکنند، که بالعکس. به جرئت می گویم، خیلی از ما ایرانیان، هنوز آستانه ی تحمل مان آنقدر بالا نیست که از قدرت (اگر در اختیار داشته باشیم) استفاده ی تمامیت طلبانه نکنیم.

در عرصه ی ادبیات هم اظهر من الشمس است. زد و بندهای گروهی و روابط مرید و مرادی که تا حال به شدت به ادبیات ما ضربه زده است، تجلی همین فرهنگ تمامیت خواهی ست: به گروهی تبدیل شدن و در برابر گروه دیگر شاخ و شانه کشیدن و به قول معروف برای همدیگر زدن و زیر پای دیگری آب ول کردن، نمادی از همین فرهنگ حذف است که تحمل دیگری را ندارد.

اما آنچه که انگیزه ی من برای نوشتن این یادداشت شد، مقاله ی خانم  فروغ نیری تمیمی در سایت ایران امروز است. در این مقاله خانم تمیمی به انتقاد از رفتار برخی از شرکت کنندگان در شانزدهمین کنفرانس بنیاد پژوهشهای زنان ایرانی در وین، در جولای 2005، می نشیند. او در مقاله اش به » تحمیل فضای غیر دموکراتیک توسط گروه کوچکی از زنان باصطلاح رادیکال براین گردهمایی« انتقاد می کند. خانم تمیمی در ادامه از این گروه گله می کند و تصویری از این اینگونه رفتارها در اختیار خواننده قرار می دهد. او گله مند است که » تقریبا هر سال ... در این کنفرانس شاهد برخوردهای نابخردانه، پرخاشجویانه و توهین آمیز تعداد معدودی از زنان اکتیویست باصطلاح چپ هستیم که با اعتقاد عمیق خود به شعار" هر که با ما نیست بر ماست" در ایجاد فضای غیر دموکراتیک ، خشونت لفظی، اتهام، برچسب زنی بسیار کوشا بوده و با رفتار عصبی و هیستریک به زنان سخنرانی که مطابق میل آنها صحبت نکنند و اصولا هر کسی که با نقطه نظرات ایشان موافق نباشد توهین می‌کنند!«

خواندن مقاله را به عهده ی شما می گذارم و در این یادداشت تنها به شمارش شاخصهای انحصارطلبان می پردازم.

تمامیت خواه کیست و چه خصلتهائی دارد:

1-     تمامیت خواه جائی در کنار خود برای دیگری نمی بیند. او ناآگاهانه و بعضن آگاهانه بر این باور است که آخرین، بهترین و درست ترین حرف را می زند. به همین دلیل هیچ یا کمتر نگرشی را در مقابل و یا حتی در کنار نگرش خود تحمل می کند. به همین دلیل در مقابل نظر مخالف نظر خودش، به شدت پرخاشگر و عصبی برخورد می کند.

2-     پیش داوری اساسن خاستگاه علمی ندارد. پیش داوری ذهنیتی کلی ست که نتیجه ی تعدادی تجربه ی محدود است. البته هر انسانی برای جهت یابی در زندگی به دانش پیشینی نیاز دارد. اما انسان دموکرات به دانش پیشینی خود اعتبار مطلق نمی بخشد. نظرات تمامیت خواه که ناشی از پیش داوریهای اخلاقی، سیاسی و اجتماعی هستند، به طریق اولی خاستگاه علمی ندارند. فردی که پیش داوری می کند، تصورات و ذهنیات خود را، به همه ی عرصه های مشابهی، که به زعم او در چهارچوب پیش داوری اش می گنجند، تعمیم می دهد. او فاقد آزادی لازم ذهنی برای تشخیص تفاوت های پیش داوریهایش با نظرگاه جدید است.

3-     به همین دلیل از تابوهای ذهنی اش با تعصب دفاع می کند. این تعصب آمیخته به ایمانی کور است که از تمامیت طلب، قدرت تشخص بخشیدن به دیگری را می گیرد.

4-     تمامیت خواه انتقاد پذیر نیست. او انتقاد را به جهت همان تصور بر حق بودنش، حق مسلم خود می داند و انتقاد شنیدن را باز هم به همان دلیل، شدیدن نفی می کند.

انحصار طلب نه حاضر به شنیدن سخنی غیر از سخن خود است و نه اصولن تاب تحمل گوش سپردن به آن را دارد. او برای گریز از نظر مخالف، نه فقط به حرف دیگری گوش نمی دهد، بلکه با شیوه های خودش کمر به حذف مخالف هم می بندد. و البته بسته به میزان قدرتی که در اختیار دارد، به حذف دیگری می پردازد:

1-     خشونت از ابزارهای او برای سرکوب دیگری ست. میزان خشونت بسته به میزان قدرت ِ اوست. هر چه قدرت تمامیت خواه بیشتر باشد، خشونتی که اعمال می کند شدیدتر است. ساده ترین نوع خشونت "کنایه زدن" است و بی رحمانه تریت شکل آن "حذف فیزیکی" ست. داد زدن، فحاشی و کتک زدن درجات دیگر خشونت هستند که بین این دو قرار دارند.

2-     انگ زدن به افراد یکی از رایج ترین حربه های انحصار طلبان برای حذف مخالفین است. منصوب کردن افراد به گروهها و نهادهای "بدنام" از ساده ترین راههائی ست که تمامیت خواه برای راندن مخالف از گود، در پیش می گیرد. متهم کردن افراد به وابستگی به برخی گروههای سیاسی و اجتماعی از بی دردسرترین ابزارهای این گروه برای حذف دیگری ست. تهمت زدن نوعی دیگر از انگ چسباندن است که باز هم توسط تمامیت خواه اعمال می شود.

تمامیت خواه نه فقط شنیدن حرف دیگری را، بلکه اساسن وجود او را برنمی تابد. او به دیالوگ بهائی نمی دهد. اوج رضایت خاطر او وقتی ست که متکلم الوحده باشد.

+ نوشته شده در  سی و یکم شهریور 1384ساعت 22:18  توسط شهلا شرف  | 

آمنستی اشتوتگارت

 

قدمی در حمایت از حرمت آزادی برداریم: کسی می خواهد امضاء کند؟

+ نوشته شده در  بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 19:49  توسط شهلا شرف  | 

Hilfeee...!!!!!!

 

کمک: آنگلا مـِـرکِـل (پایین در مخرج عمو سام) صدر اعظم می شود.

در انتخابات سه سال قبل، حدود ساعت هفت شب، ورق برگشت و سوسیال دموکراتها جلو افتادند. می دانستم پیرزن ها و پیرمردها، که البته معمولن دموکرات مسیحی ها را انتخاب می کنند، بعد از کلیسای روز یکشنبه به حوزه های انتخابی می روند وبه همین دلیل رأی آنها زودتر شمرده می شود. طرفداران حزبهای دیگر معمولن بعد از ظهر رأی می دهند.

امسال ولی امیدی نیست.

 

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 19:5  توسط شهلا شرف  | 

دولتمند خال

 

چند روز پیش مانی به وبلاگ هزار دستان چمن لینک داده بود. در این روزهای ضیق وقت، روی لینک کلیک کردم به خیال اینکه نگاهکی می اندازم و بیرون می آیم. لینکی به یک ترانه از دولتمند خال، خواننده ی تاجیک، در وبلاگ دیدم. کنجکاو روی لینک کلیک کردم و ... غرق شدم.

گوش کنید.

تداعی معانی، تداعی معانی و باز هم تداعی. "ممد" آمد و نشست بر قله ی خیال من. داستان "دو غریبه" را به محمد تقدیم کرده ام. داستان طولانی ست و در حوصله ی وبلاگ نمی گنجد. تکه ی اول آن را بخوانید.

 

 دو غریبه

  

از "لالی" تا "مسجدسلیمان" یک ساعت راه است. آخرین ایستگاه پیش از ورود به شهر، "دروازه" است. روستائی که در ایستگاه دروازه واقع است، تا شهر تنها چهار کیلومتر فاصله دارد.

 

راننده داد زد،

- دروازه؛ "ممد" بیا جلو.

و ایستاد. توده ای از خاک که پشت سر مینی بوس می دوید، جلوی دماغ مینی بوس ایستاد. نوری به ناگهان در دل "محمد" روشن شد، چشم اش را سوزاند و پلکهای سنگین اش را از هم گشود. دست ِ راست را بر کف ِ مینی بوس فشرد و ستون تن کرد. به سوزش زخم هایی که لبه ی تیز سنگ در دست اش ایجاد می کرد، اهمیت نداد. برخاست؛ بقچه اش را دست گرفت و جلو آمد،

- دستت درد نکنه.

۲0 تومان به راننده داد و پیاده شد.

 

از سه سال پیش که به دروازه آمد تا همین آخرها در همین ده و گاهی در شهر مسجدسلیمان کار می کرد. زیاد فرق نمی کرد چه کاری؛ «کار کاره دیگه»، به همه می گفت.

در اینجا همیشه کاری برای در آوردن یک لقمه نان پیدا می شد. باور کردنش مشکل بود، ولی این سرزمین که به آخرین ایستگاه قطار سفر ِ به دور دنیا می نمود، چنان زنده بود که مردم اش گویی خبری از بقیه ی مردم دنیا نداشتند و مردم دنیا نیز از آنها. انگار فرقی نمی کرد که این تکه زمین تب دار باشد یا نباشد. اهالی اش در هم می لولیدند، می کاشتند و می خوردند و با هم وصلت می کردند. میوه شان ثمره ی درخت "کُنار"[1] بود و مهمانانشان عشایر بودند. بهمن ها[2] که سبز می شد، با گله از راه می رسیدند، چادر سیاه را در دامنه ی تپه ها پهن می کردند و به دیدار زنهای فامیلهای یکجا نشین می رفتند که هر سال همین موقعها، برشتوک خوران[3]، از جا برمی خاستند و از آنان پذیرائی می کردند. مریضخانه  شان O.P.D. [4] بود که زمان کوتاهی پس از به نفت رسیدن چاه شماره یک ساخته شده بود. هر چند که چاه سالیان سال بود که دیگر نفت نداشت، اما مریضخانه همچنان برقرار بود.

وقتی که برای اولین بار به ده آمد، دانه های گندم به تازگی بر زمین پاشیده شده بودند. بیش از بیست ساعت در اتوبوس نشسته بود. اتوبوس که به کافه های دو راه شوشتر رسید، او خواب بود. از "درود" که برای نماز پیاده شد، دیگر نه چیزی خورده و نه قطره ای آب نوشیده بود. به ایستگاه دروازه که رسیده بود، دیگر بی طاقت شده بود. نمی دانست تا شهر چقدر راه است. پس تصمیم گرفت همانجا پیاده شود. در مدخل ده ایستاده بود. چشمانش را تنگ کرده بود و به ابرهای نارنجی افق نگاه کرده بود. تک و توک چراغهایی در ده روشن بودند. پیش روی اش یک راه خاکی بود که یکراست به دره سرازیر می شد و سمت چپش راه خاکی ِ سر بالائی، که بر روی تپه کشیده شده بود.

از میان دره صدای هلهله به گوش می رسید. بقچه را به دست چپ داده بود. با دست دیگر دو لبه ی یقه ی کتش را محکم جلوی گلویش به هم رسانده و به سمت ده به راه افتاده بود. به ده که رسید، اهالی آنجا را رقصان و "هَل هَل کوسه"[5] خوانان، کاسه هایِ آب به دست دیده بود. لبان تشنه اش را گشوده بود و وقتی به خود آمده بود، خود را سراسر خیس یافته بود. کاسه های آب بر سرش خالی می شد و او با دهانی باز گویی می خواست عطش تشنگی ِ سالیان را خاموش کند.

 

چیزی نگذشت که شعرهای شاد و سوزناک این مردم را از بر شد. در عروسی هاشان با نغمه های "آهای گل" دست زد و در عزاهاشان با سوزناک های "گو گریوه"[6] بغض کرد، با آنان گاو آهن راند و از چشمه آب کشید.

در این ده غریبه بود اما غریبه ای که به غریبه گی اش محکوم نمی کردند.

 

دیگر اما نمی توانست بماند. این اواخر می خواست، دوست داشت برود، تا جائی که می تواند از ده دور شود. دلش می خواست این ده و آن شهر را فراموش کند، اهالی اش را برای همیشه از یاد ببرد و چنان بپندارد، همچون بقیه ی مردم دنیا. شنبه که می شد به قصد ترک همیشه ی ده، سوار بر مینی بوس می شد و می رفت لالی. پنج شنبه ها اما، دوباره تبدار و پاکشان به ده باز می گشت. بقچه در دست خود را به ده می رساند و تپش بی وقفه ی قلب عاشقش را، سوسوی چراغ خانه ی "خداداد" آرام می کرد.

چند ماهی بود که یکی دیگر مثل او پیدا شده بود. یکی که مثل او غریبه بود و نبود. از تبار همین مردمان بود و نبود. در همین خاک تفته زاده شده بود اما متعلق به هیچ جا نبود. برق نگاه غریبه، محمد را از ده می رماند. نگاهش در عمیق ترین و پنهانی ترین جای دلش چنگ می زد و او را دوباره به ده برمی گرداند.

گاه به خود می گفت که باید یک شب بربایدش. دست بر دهانش بگذارد و ببردش به جائی که هیچکس آنها را نیابد. ببردش به شوشتر، گتوند، آسماری. یک جای دور، جائی که دست کسی به آنها نرسد. بعد آنقدر بگوید که دوستش دارد، آنقدر بوسه بارانش کند، آنقدر تنش را ببوید و بلیسد تا نگاه ِ غریبه هم گرم و عاشقانه شود.

«آخ آهوی خـُـتن، اگر عاشقم می شدی»، به خود می گفت، «کنج دلم جات می دادم». به اینجا که می رسید اسیر پنجه ی یأس "چرس" ی [7] می گیراند، پک های عمیقی به آن می زد و به آسمان خیره می شد. چشم به گذر گاه و بی گاه پرندگان می دوخت، دود سیگاری را با آهی بیرون می داد، انگشتان زبر و کلفتش را بر حدقه ی خالی چشم چپش می کشید، بی حال در گوشه ای می افتاد، چشمانش را بر هم می نهاد و سر را در میان دستان می فشرد، مچاله می شد، خود را در آغوش می کشید و آرام می گفت: «افغان».



[1]  درخت سِـدر

[2]  علفی ست خودرو که در شمال استان خوزستان اواخر بهمن می روید.

[3]  برشتوک آرد سرخ شده در روغن حیوانی ست که برای تقویت به زنهای تازه زا می دهند.

[4]  Outpatient Department؛ آمبولانش

[5]  دعای باران

[6]  شعرهای غم انگیزی که به یاد مرده خوانده می شود؛ گو و گریه کن

[7]  گراس

+ نوشته شده در  بیست و ششم شهریور 1384ساعت 10:41  توسط شهلا شرف  | 

مرحله ی آینه؛ نویسنده و تشنگی

 

ژاک لکان (1901- 1981) روانشناس فرانسوی، طرحی در آمیختن روانشناسی و زبان شناسی ارائه داد. او که همانند فروید ناخوآگاه را بخش سرکوب شده ی شخصیت انسان می داند، زمینه ی اولین سرکوبهای ناخودآگاه را زمانی تاریخ گذاری می کند که کودک برای اولین بار خود را در آینه مشاهده می کند. آنچه که او می بیند موجودی ست کامل، متشکل از سر و دست و پا و غیره. تا پیش از آن او تنها قادر به مشاهده ی تک تک ِ اجزای بدن خود است. ناتوانی  ِ کودک در ماههای اول زندگی، از نظر لکان، از عواملی ست که او را شیفته ی این موجود کاملی می کند که حالا در آینه است. شخصیت واقعی کودک از این مرحله به بعد فراموش می شود. لکان می گوید که ما از آن شخصیت حقیقی هیچ گزارشی نمی توانیم بدهیم، چرا که خیلی زود به فراموشی سپرده می شود. به نظر لکان ناخودآگاه تنها در سمبولهای رویاهای ما تجلی می یابد.

از مرحله ی آینه، خودشیفتگی کودک به خود آغاز می شود. او بر این باور است که آن کسی که در آینه است، که البته هیچکس جز تصویر خود او نیست، او را هم چنان کامل و یکپارچه می بیند. آن تصویر ایده الی که کودک در آینه می بیند، منشاء همه ی آرزو ها و فانتزی های بعدی فرد می شود. کودک تصویر خود را در آینه با فرد دیگر اشتباه می گیرد. او بر این باور است که آن کس که او را از داخل آینه نگاه می کند، نفر دومی ست که او را در منتهای کمال می نگرد.

وقتی که مدتی بعد کودک پی می برد که مادر به فرد دیگری، پدر، گرایش احساسی و جنسی دارد، به کمال خود شک می کند و در آرزوی آن تصویر ایده آل، که همچون نارسیس به آن عشق می ورزد، به تنظیم گفتار می پردازد. لکان معتقد است که گفتمان - گفتگوی عادی، نوشتاری، شعر و داستان- چیزی نیست مگر رسیدن به آرزوی کمال. همان کمالی که کودک روزی در آینه دیده بود و در این خیال بود که تصویرش نه خود او که دیگری ست. لکان می گوید که از لابلای گفتمان و آثار ادبا می شود به درون آنها، به آنچه که در ناخودآگاه آنهاست، پی برد. از نظر او روانکاو باید در خلال گفته های بیمار نقبی به درون او بزند و به ترس ها و نگرانی ها و تجربیات او دست یابد.

او نقش عقل را در تنظیم مکالمات تعیین کننده می داند. به گمان او عقل در پی ایده آلهاست. بر همین اساس حاضر نیست به واقعیت تن بدهد. عقل در پی اثبات کمال و یکپارچگی فرد است و تکثر، خطا و ضعف را بر نمی تابد. اثر هنری از نظر لکان هیچ نیست مگر تلاشی برای تأیید شدن و به رسمیت شناخته شدن.

 

منبع:

 

Jacques Lacan: Das Spiegelstadium als Bilder der Ichfunktion

+ نوشته شده در  هشتم شهریور 1384ساعت 22:49  توسط شهلا شرف  | 

ناصر غیاثی و تاکسی نوشت

 

مجموعه ی تاکسی نوشت بالاخره چاپ شد. هر چند که کتاب را ناشر به جای "تاکسی نوشت" با عنوان "تاکسی نوشت ها" چاپ کرد، ولی خوب مثل اینکه خیلی جای تعجب نیست و همه چیز در آن دیار با حداقل دقت و مسئولیت انجام می پذیرد.

اطلاعات بیشتر را در مورد کتاب را می توانید در سایت نشر کاروان  بخوانید.

+ نوشته شده در  ششم شهریور 1384ساعت 13:51  توسط شهلا شرف  | 

ده ثانیه با هرمان هسه

 

 

پروفسور آرتور شتول از هسه فیلم کوتاهی تهیه کرد که 10 ثانیه از آن در اینترنت قابل دیدن است. در فیلم همسر سوم هسه، نینون آوسلندا، و پسرش برونو هم دیده می شوند.

 

حیفم آمد شما نبینید.

 

این تنها فیلمی ست که از زندگی خصوصی ِهسه موجود است.

+ نوشته شده در  چهارم شهریور 1384ساعت 12:26  توسط شهلا شرف  | 

از زیباترین قطعات ِ گرگ بیابان

 

 

» پسرم، گوته ی پیر را زیادی جدی میگیری. آدمهای پیر را که خیلی وقت است مرده اند، نباید جدی گرفت. در غیر اینصورت به آنها ظلم می شود. ما جاودانه ها، جدی گرفته شدن را دوست نداریم. ما عاشق شوخی هستیم. جدیت پسرم، مشکلی سرچشمه گرفته از زمان است که، تنها همین قدر به تو بگویم، به سبب دست ِ بالا گرفتن آن بوجود می آید. من هم یک وقتی ارزش زمان را دست بالا می گرفتم. برای همین می خواستم صد ساله شوم. اما می بینی که در ابدیت زمان وجود ندارد. ابدیت تنها به اندازه ی یک چشم بر هم زدن است. درست به آن اندازه طولانی ست که بشود شوخی کرد.«

 

 

Hermann Hesse: Der Steppenwolf, Suhrkamp Verlag, Frankfurt am Main, 1955, S. 127

+ نوشته شده در  یکم شهریور 1384ساعت 0:6  توسط شهلا شرف  |