|
|
|
|
|
کشتی با خوکها زبان آلمانی زبانی بسیار غنی و منطقی ست. ضرب المثل ها و کلمات قصار ِ بسیار زیبا و زیادی، مثل هر زبان دیگری، در زبان آلمانی یافت می شود. گاهی اما در بعضی از این ضرب المثلها، چنان نکات ظریف و زیبائی یافت می شود که ناخودآگاه وجد ِ آمیخته به تحسینی در آدم بوجود می آورد. یکی از آن ضرب المثل ها این است: با یک خوک هیچوقت نجنگ. هر دو کثیف می شوید و خوک از غلطیدن در کثافت لذت می برد. عالیه، نه؟ |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هشتم مرداد 1384ساعت 9:34 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
شعری از سزار والخو دیگردوستی
امروز هیچکس سراغی از من نگرفت، هیچ انتظاری امروز، هیچکس از من نداشت. هیچ داوودی سفیدی امروز در این بعد از ظهر زیبای پرنور به چشم ندیدم. پروردگارا ببخش اگر بگویم که مرده گی ام بس کمرنگ است. در این بعد از ظهر همه در گذرند، همه از کنار من می گذرند، و هیچ از من نمی پرسند. امروز دیگر هیچکس هیچ انتظاری از من ندارد. نمی دانم کدام پرسش را به فراموشی سپرده اند و یا چه هدیه ی ِ غریبی چنین سنگین همچون چیزی زائد، در میان پنجه هایم بر جا مانده است. به سوی دروازه می روم هر بار و می خواهم از ته دل بانگ بزنم: «در اینجا هر چه بخواهید یافتنی است.» همیشه در تمام بعد از ظهر های زندگی ام هر بار به سوی هر دروازه ای که رفتم درش را به رویم بستند و هر بار چیزی زائد در روحم خانه کرد سراغی از من نگرفت امروز کسی و مرده گی ام چه کمرنگ است. اگر امشب باران ببارد در گریز به هزار سال پیش پناه می برم یا نه! به صد سال پیش. انگار که هیچ اتفاقی رخ نداده باشد. فریاد خواهم زد: « تازه از راه رسیده ام هنوز در راهم.» و از آن نقطه آغاز می کنم. بی مادر، بی معشوقه، بی قرار چمباتمه می زدم در درون خود و به نظاره ی حقیقت می نشستم. بر ردای وداها وصله اش می کردم؛ جامه ی دروغین زندگی پایان یافتنی ام را از تن وداها می شکافتم. از هم می گشودم ریسمانهای در هم تنیده ی طناب جلاد را. آن دو ریسمان تنیده در هم را، که آویخته بر دو چکش آویزان در یک ناقوس، همزمان تنها در آهنگی ناموزون و گوش خراش می توانند به صدا در آیند. اگر زندگی ام را در گذشته و یا آینده با تار خیال ببافم، یا اگر ادعا کنم که هیچگاه به دنیا نیامده بودم، باز هم از رهائی نصیبی نخواهم برد. هیچ ثمره ای از آنچه اتفاق نیفتاده ببار نخواهد آمد. ثمره میوه ی آن چیزی است که به وقوع پیوسته باشد، آنچه که متعلق به گذشته است. که سپری شده است.
برگردان توسط شهلا شرف
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 15:30 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
اخلاقیات دو پهلو... ... عنوان مجموعه ای ست از هفت داستان کوتاه از من. یکی از این هفت داستان در نشریه ی اینترنتی ادبیات و فرهنگ تحت عنوان "دماغه ی امید نیک" درج شد. وبلاگ و وبلاگ نویسی ساحت دیگری از مجموعه ی بی پایان اخلاقیات دوپهلوی ِ ما ایرانیان را به من نمایاند. پیغام ها را می گویم! یکی می آید پیغام می گذارد و یا با اسمی قلابی ایمیل می زند؛ با اسم مثلن : "عابرزیرک" و هر چه از ذهنش می گذرد، می نویسد. از خود می پرسم: 1- چرا معمولن اسامی قلابی انتخاب شده، خیلی شیک هستند و بر هوش و درستی نویسنده ی آن تاکید می ورزند و مثلن کسی با اسم مستعار "گاوگند چاله دهان" نمی نویسد؟ 2- آیا عابرزیرک ما بزدل است و از من می ترسد که با نام خودش نمی نویسد؟ 3- یا اینکه فحاشی و پرخاشگری در واقع مرام عابرزیرک ماست، اما چون به ما از بچه گی یاد داده اند که فحش نباید داد و فحش دادن بد است و صاف و اتوکشیده باید بود و توهین و بد و بیراه گفتن به دیگران خوب نیست، بر آن خوی پلید افسار می زند، در زندگی روزمره رام اش می کند و در عرصه ی اینترنت، دنیای بی چهره گی، لجام گسیخته می نویسد. نتیجه ای که گرفتم این است: بله، عابر زیرک ما بزدل است، اما نه به خاطر اینکه از من می ترسد، بلکه چون شجاعت این را ندارد که خودش باشد، چون توانائی به نمایش گذاشتن آنچه که در درونش می گذرد ندارد، نمی تواند بی رودربایستی هر چه دل تنگش می خواهد بگوید، از نگاه دیگری هراسی عمیق دارد. برای او مهم است که دیگران ِ اطراف او تصوری "مثبت" از او داشته باشند. آنقدر مهم که حتی حاضر است خود ِ خودش را هم فدای اخلاقیات، عادات و قراردادهای اجتماعی کند. چیز دیگری که عابرزیرک ما را بیشتر پشت سپر ناشناس هل می دهد، مُــد شدن بحث مدارا و گفتمان در جامعه ی روشنفکری ایران است. بالاخره هر چه باشد، عابرزیرک هم ادعای روشنفکری اش گوش فلک را کر می کند و نمی خواهد از قافله ی روشنفکران جا بماند، حتی به قیمت پوشیدن لباسی مستعمل. و صد البته که ادعای عابرزیرک در روشنفکری حد و مرز نمی شناسد. اینکه امثال عابرزیرک ما چنین نامهای پر ابهتی برای خودشان انتخاب می کنند هم مرا یاد نکته ای می اندازد. دیده اید نام همه ی بنگاههای معاملاتی در ایران یا "عدالت" است و یا "صداقت"، یا "ایمان" است و یا "صالح". به تجربه دیده ام که صاحبان این بنگاهها با این اسامی دلفریب، نه از صداقت و نه عدالت و نه از هیچ یک از فضایل انسانی بوئی نبرده اند. چلوکبابی ها هم همینطور. چلوکبابی "لذیذ" حتمن بدترین غذاها را دارد و حمام "صدف" بی تردید کثیف ترین حمام شهر است. در واقع اوج فقدان یک خصوصیت، خصوصیتی که با وجود کمیاب بودنش یک آرزوست، باعث عدم سنخیت این اسامی با موجودی ست که پشت آن اسم کمین کرده است. هر چه ادعای نکوئی بزرگتر، بدخوئی ریشه دارتر. یعنی می توانم نتیجه بگیرم که عابر زیرک ما هم نه فقط از زیرکی بوئی نبرده، بلکه خیلی هم کودن است و ضمنن نه فقط عابر نیست، بلکه از دست اندرکاران است؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در هجدهم مرداد 1384ساعت 12:27 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
اینک انتظار فرسایش زندگی ست! دختران تتوان حکایت زنی ست شرقی. زنی از سرزمینی که در آن عشق گناه است و پیکر عریان آینه ی تمام نمای بی شرمی ست. آه های دختران تتوان و انتظار و حسرتشان را پایانی نیست و این را چه زیبا طاهر بن جلون توصیف کرده. داستان را با ترجمه ی ناصر غیاثی در اینجا بخوانید.
تیتر را از "بار دیر شهری که دوست می داشتم" از نادر ابراهیمی برداشته ام.
|
||
|
+
نوشته شده در یازدهم مرداد 1384ساعت 9:27 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
کفش آل احمد بر پای توده ای ها! متأسفانه موضوع مربوط به نوشته ی من سراسر لوث شد و به همت عده ای تبدیل شد به یک موضوع شخصی. اعتراض من به یک تیپ از مخالفین بود و به این عده به عنوان یک پروتوتوپ، به قول یونگ، نگاه کرده بودم. بر خلاف تصور من، مطلب من از سایت پیک نت حذف نشد. نامه ای دیروز از این سایت دریافت کردم که در پی آن، پس از رجوع به سایت، دیدم که مطلب را برداشته اند. در کمال فرصت طلبی و بی پرنسیپی دوباره مطلب را وارد سایت کرده اند. آقائی که این میل را برای من فرستادید، آیا بی شرم نیستید؟ عین نامه را در وبلاگ می گذارم و من دیگر مسئولیتی در قبال خزعبلات پیک هفته ندارم. خصلتهای توده ای در جاهائی که قرمز کرده ام مثل خورشید می درخشند. سرکار خانم شرف- با سلام ( این نامه صرفا برای اطلاع شماست) یکی از همکاران ما که متخصص وبلاگ گردی است، دقایقی پیش تلفن کرد و آدرس وبلاگ شما را داد. گفت: سریع مراجعه کنید که با اعتراض روبرو شده اید. در ابتدای وبلاگ شما یادداشتی را دیدم که دوست تلفن کننده به آن اشاره کرده بود. قبل از نوشتن این چند خط، مطلب شما را فورا گفتم از روی پیک هفته بردارند، که چنین نیز شد. اما... 1- پنجشنبه و نیمی از جمعه را دوستانی که کار سایت پیک نت و پیک هفته را انجام میدهند، استراحت می کنند و ای کاش پیشداوری نکرده بودید. نبودند و ندیدند. به همین سادگی؛ و لاغیر. 2- تعجب می کنم اگر آدرس ای میل پیک نت و پیک هفته کار نکرده باشد. روزی 30- 40 پیام و 200- 300 ای میل ویروس می رسد. قطعا پیام شما هم رسیده است. مسئول پیام ها نبود که بپرسم. رسید آن را بعدا با ذکر ساعت به شما اطلاع خواهم داد. 3- من نمی دانم چگونه ما می توانیم بدلیل انتخاب یک عنوان "بی شرم" معرفی شویم، اما خانمی که سهم بی حیائی او کمتر از نقش مخرب او در فاجعه ای که نام آن کنفرانس برلین است "بد قواره" هم نباشد. (مراجعه کنید به بخش دورنگ بودن سینه بند و شورت آن خانم که شما در مطلب خودتان به آن اشاره کرده اید و تصویر بد قواره ای که از ایشان در فیلم سالن کنفرانس به یادگار مانده است.) 4- اشاره به آخرین ورزیون مطلب خود کرده اید. ظاهرا منظور پاراگرافی است که مربوط به رای دادن خانمی به رفسنجانی در کنسولگری فرانکفورت است. ما ربط این مسئله را به مسئله کلی که شما مطرح کرده بودید نفهمیدیم و اساسا نیز صلاح ندانستیم آن را مطرح کنیم، زیرا شاید ایشان دلش نخواهد چنین مسئله ای اینگونه مطرح شود. شما می توانید بگوئید مسئولیت طرح مسئله با شماست و پس زمینه هائی که این نوع گفتگوها ودیالگ ها روی سایت ها باب شده است. دراین زمینه یادآور می شویم: الف- شمار بازدید کنندگان وبلاگ شما، آنگونه که من نگاه کردم شاید 100 تا 150 ببیننده باشد، اما اجازه بدهید که ما در سایتی که بالای 30 هزار ببیننده روزانه دارد از این بی پروائی ها نکنیم. همچنان که در عین مطرح کردن ماجرا کنفرانس برلین، یکباره گریز به کربلای انتخابات ریاست جمهوری و رای دادن و یا ندادن به هاشمی رفسنجانی هم نزنیم. ب- شما می توانید همانگونه که رایج شده، در وبلاگ خودتان به هر سبک و سیاقی که دوست دارید بنویسید، اما هر نوشته ای مقاله، گزارش، تحقیق و خبر نیست. از جمله ابتدائی ترین اصول مقاله نویسی، جلب نظر خواننده پیرامون یک موضوع است، چنان که با طرح انواع موضوعات ذهن خواننده پراکنده نشود. نکته بسیار مهم دیگر فرض نویسنده بر این باید باشد که خواننده مقاله و یا گزارشش برای نخستین بار و بدون هیچ اطلاعی از گذشته بحث ها مطلب او را می خواند. مثل من کم اطلاع. بنابراین من چه می دانم چه کسی چه چیزی نوشته و ماجرای مقاله آن خانم چیست و رای دادن او چه مقوله ای بوده است؟ من می خواهم بدانم یک ناظر کنفرانس برلین و آشنا با مسئله سازان آن کنفرانس چه می گوید. در غیر اینصورت، مقاله تبدیل می شود به نامه نگاری عده ای با هم بر سر موضوعاتی که با هم در باره آن ها بحث دارند، نه مقاله ای برای آن کس که برای نخستین بار مطلبی را می خواند که عنوانش و سوژه اش آشناست و پیش زمینه ذهنی در باره آن دارد. ما در عین حال که مراعات بند الف را کردیم، اصول اولیه کار مقاله نویسی رانیز در این بخش مراعات کردیم. 5- هیچ نشریه، روزنامه، مجله و یا دیگر وسائل ارتباط جمعی برای انعکاس یک مطلبی که قبلا منتشر شده، ملزم به انتشار تمام آن مطلب و با همان عناوینی که نویسنده انتخاب کرده نیست. نه در ایران و نه در هیچ کجای جهان. هر نویسنده ای الزاما انتخاب کننده عنوان مناسب انعکاس خبری نیست و این گردانندگان یک سایت، روزنامه، مجله و دیگر وسائل ارتباط جمعی اند که بنابر سیاست خود عنوان انتخاب می کنند. اگر غیر از این بود، مثلا یک مقاله اشپیگل باید با یک عنوان در مطبوعات سراسر جهان منتشر می شد. یا فلان مصاحبه کسینجر و یا فلان مقاله تحلیلی اریک رولو و یا فلان خبر خبرگزاری فرانسه و الی آخر. انتخاب عنوانی که با روح یک مطلب هم خوانی داشته باشد، جلب کننده باشد و جهت گیری سیاسی( با توجه به سیاستی که هر وسیله ارتباط جمعی دارد) خود یک تخصص است. بگذریم از این که ظاهرا در مهاجرت هر کس قلم بدست می گیرد فکر می کند روزنامه نگار هم شده است. عنوانی که شما برای مطلب خود انتخاب کرده اید، بجای خود محترم، اما هیچ دلیلی وجود ندارد که ما عینا و مانند بولتن های خبری همان را منتشر کنیم. این که سایت های دیگر چنین می کنند، از نظر ما به دو دلیل است: الف- خود توان و ابتکاری بهتر را ندارند. ب- از سر بی وقتی و بی اعتنائی، حتی مطالبی را که منتشر می کنند یکبار نمی خوانند که اغلاط املائی و انشائی آن را تصحیح کنند. نانی به تنور می چسبانند و نامش می شود سایت سیاسی. 6- اشاره ای به مصاحبه آقای اشکوری و سایت شرقیان کرده اید. با علاقه که به دنبال کردن مطالب پیک هفته و پیک نت (ظاهرا) دارید باید جوابی را که برای گردانندگان شرقیان نوشته و منتشر کردیم خوانده باشید؛ اما برای محکم کاری در ادامه این نامه آن را نیز می آوریم که اگر هم خوانده اید در ارتباط با نامه منتشره خودتان یکبار دیگر آن را بخوانید. مطالبی که درآن مطرح شده به نوعی به شما و نامه ای که منتشر کرده اید نیز بر می گردد. اتفاقا آن مصاحبه اشکوری پربیننده ترین مطلب روی سایت پیک نت بود، که آن را هم اعلام کردیم و برای شما هم ضمیمه می کنیم. این که آقای اشکوری در داخل کشور می تواند چه بگوید و چه نگوید و تحت چه محذوراتی قرار دارد به خودش مربوط است و ما بارها برای سلب مسئولیت و فشارهای امنیتی بر آنها اعلام کرده ایم که انتخاب عناوین در پیک هفته و پیک نت با مسئولیت خود گردانندگان این سایت است و نه مصاحبه شوندگان و یا مقاله نویسان. امری که ظاهرا امثال آقایان بهنود و صدرالدین الهی که باندازه کافی تجربه کار روزنامه نگاری را دارند پذیرفته اند و امثال آقای ابطحی در داخل کشور نیز قبول کرده اند. امیدوارم شما هم (چنانچه مایل باشید و مطلبی برای پیک هفته و یا پیک نت بنویسید) ریش و قیچی را دراین عرصه به ما بسپارید. نام کاری که ما بر سر آن وقت و انرژی و ایمان می گذاریم "هوچی گری" نیست. همچنان که این اصطلاح زیبنده قلم شیرین شما نیست. شخصا نه شما را می شناسم و نه تا یکساعت پیش می دانستم در کجا اقامت دارید. مقاله شما را نیز در میان مطالب دیگری برای مرور آخر برای من فرستاده بودند که با دقت خواندم و سبکی که انتخاب کرده بودید هم بسیار لذت بردم. منظورم بکار گیری دیالگ در وسط گزارش و مقاله است، که اگر خوب و بموقع به کار گرفته شود بسیار جذاب است و شما از عهده این کار خوب برآمده بودید. این پاسخ را علیرغم وقتی که در این تنگنای اوقات گرفت برخود وظیفه دانستم، چرا که دوست تلفن کننده ظاهرا شما را از نزدیک می شناخت و بیش از آن از صداقت و باور شما به کاری که می کنید گفت که بتوان با حذف مقاله شما کمند مهر را پاره کرد. و این هم پست سابق من به اینها به تاریخ جمعه سی ام تیر: به گردانندگان پیک هفته: سعی کردم به شما ایمیل بزنم. آدرس شما یا اشتباه است و یا مشکل دارد. به پیک نت نامه نوشتم، باز هم برگشت. پس از بارها تلاش بالاخره ایمیل از بوکس خارج شد. منتظر بودم که حداقل عکس العملی نشان دهید. ولی شما با کمال بی شرمی، مطلب را همانطور دست نخورده باقی گذاشتید و به خواست من (نویسنده ی مطلب) هیچ وقعی ننهادید. همین بازی را چندی پیش بر سر یوسفی اشکوری و سایت شرقیان هم در آوردید. همین جا شما را مورد خطاب قرار می دهم: بی قواره و بی حیا زبان من نیست. شما مطلب مرا بدون اطلاع من برداشته اید، عنوان آن را بدون مشورت با من عوض کرده اید و عنوانی به آن اضافه کرده اید که با هیچیک از اصول روزنامه نگاری همخوانی ندارد. آخرین ورزیون مطلب را هم که برنداشته اید. واقعن هدف وسیله را چقدر توجیه می کند؟ این همان نوع برخوردی ست که من باهاش مشکل دارم. مشکل من افراد نیستند، بلکه فرهنگ شفاهی ست که گاهی هوچیگری هم چاشنی اش می شود. شما هم که انگار به همین درد دچارید. لطفن مطلب را هر چه زودتر از سایتتان حذف کنید |
||
|
+
نوشته شده در یکم مرداد 1384ساعت 17:50 توسط شهلا شرف
|
||