تبليغاتX
از یاد مبر که زندگی ات جاودانه نیست!
بر طاق «تیتوس» واقع در «فــُروم رُمانوم» حک شده است.
در سایت پیک نت مطلب آخر من درج شد، متأسفانه با عنوانی که من انتخاب نکرده بودم. عنوان این بود: "مزدور گنجی است یا بی قواره ها و بی حیاها" (و یا چیزی شبیه این). بی قواره و بی حیا زبان من نیست. تقریبن دو روز پس از اعتراض من، مطلب را از سایت حذف کردند. هر چند که در هر صورت فردا صبح پیک روز درج می شد و پیک هفته به پشت صفحه منتقل می شد، ولی باز هم تشکر می کنم به خاطر حذف مطلب.

خانمی بر اساس آن مطلب با آن عنوان مبتذل، که هم ناقص بود و هم در آن با تاکیدهایی که مال من نبودند (با قرمز کردن کلمات)، به نگاه خواننده جهت می دادند، به من اعتراض کرده است که دلیلی برای جواب دادن به ایشان نمی بینم. بنده به هیچکس بازخواست پس نمی دهم. به کسی برچسب نچسباندم و توهین نکردم. اشتباهی غیر عمد داشتم که تصحیح شد، همان روز اول که مطلب درج شد. اگر واقعن می خواهید نقد کنید، چرا نسخه ی قلابی را به "نقد" می کشید؟ اگر هم قضیه ی نون قرض دادن در میان است، که دیگر خود دانید.

پی نوشت: از آنجا که چماقداران حزب کمونیست کارگری شروع به پیام گذاشتن و میل زدن کرده اند، با عرض معذرت از همه، کامنت دونی را فعلن می بندم تا این آقایان و خانمها سرشان جای دیگری گرم شود. ضمنن به وبلاگ کسی که در همین پست پیام گذاشته سر بزنید. نوشته ای از آذر مدرسی آنجا هست که برای خنده بد نیست. چیزی ست در حد خطبه های نماز جمعه ی ملا حسنی، منتها اینوری.

+ نوشته شده در  سی ام تیر 1384ساعت 9:57  توسط شهلا شرف  | 

شکست خوردگان بازی زندگی، پشت نقاب جنجالی سیاست

 

در حافظه ام، خاطرات کنفرانس برلین، تکه تکه و منقطع اند. همه ی تلاش من برای ریز ریز کردن و دور ریختن آن تکه ها، بی ثمر مانده است. آیا حضورم در خانه ی فرهنگهای جهان، مجازی بود؟ یا اینکه تنها شنیدن اخبار، تصاویری در ذهن من ساخت که فکرکردم آنجا بودم؟ اما نه، خیال نبود! عکسی که دوربین مخفی ِ اتوبان، به خاطر سرعت زیاد، از من گرفت، شاهد حضور واقعیِ من در آن معرکه است. عکس را نگه داشته ام.

  وقتی که خبر برگزاری این کنفرانس به شهر کوچک ما رسید، در رفتن درنگ نکردم. هر چه باشد مهرانگیز کار هم بود و هر جا او باشد، بوی صفا و عدالت می آید. شنیده بودم که در ایران خیلی خبرهاست. درد بی پولی مانع از این بود که خودم بروم و با چشمان خود ببینم. ولی مهرانگیز کار آنقدر عادل است که می توانست چشمان من باشد و می توانستم مثل خودم به او اعتماد کنم. ... و رفتم. به برلین البته. شاهد من همان عکس کذائی ِ میان اتوبان است که هفتاد هشتاد مارک برایم آب خورد.

  به دوستم مهشید گفتم که بهتر است ردیفهای آخر بنشینیم. گفتم که با این ویزای پیزوری ِ دانشجوئی، بالاخره باید یه روزی برگردم و آنوقت این دیوونه ها خِــرَمو می چسبن. در تظاهرات و گردهمائی ها هم، همیشه سعی می کنم یا صفهای آخر باشم یا خودم را آن وسط مسطها گم و گور کنم.

  به خانه ی فرهنگهای جهان که رسیدم و وارد سالن اصلی شدم، بلافاصله دوست قدیمی و چندین و چند ساله ام، پروانه را دیدم.

در حاشیه: راستی پروانه، بهت تبریک می گم. تو موفق شدی. گنجی داره می میره.

  پروانه طبق معمول سیگاری گوشه ی لبش بود و طبق معمول یک عده دور و برش جمع بودند. بین خودمون باشه: پروانه دوست داره نقل مجلس باشه. همیشه دوست داشت. به خودم گفتم، پروانه س دیگه!!! خیلی وقت است که همدیگر را می شناسیم. از اون موقع ها که من دبستان می رفتم و دوستان ما همه مثل پروانه، هر کدام یک دامن خاکستری ِ میدی ِ خیلی زشت و بدترکیب می پوشیدند و یکی یک پیراهن که بیشتر شبیه گونی بود تنشان می کردند، از همون موقع ها که برای همبستگی با طبقه ی کارگر ساده پوشی می کردند، مبادا کارگران آنان را از خودشان ندانند. بله، دوستی ِ ما خیلی قدیمی ست. اما اعتراف می کنم که از پروانه ی بعد از سال شصت بیشتر خوشم می آمد. یعنی، بیشتر خودش بود. تنها عیبش این بود که وقتی می خواستم باهاش جائی بروم، باید لااقل از دو ساعت و نیم قبل تر خبرش می کردم. تا لباس مناسب انتخاب کند و پشت چشمانش را مثل رنگین کمان رنگ کند، تا آرایشش تکمیل شود و فکلش رو سشوار بکشد و دیگر چه می دانم چه، دو سه ساعتی طول می کشید. ولی خوب پروانه بود دیگر. باید همینجور قبولش می کردیم و قبولش کردیم. کاری به کار کسی نداشت و زندگی ِ خودش رو می کرد. مهربان بود و همین مهربانی باعث می شد که چشمانمان را بر روی تضادهائی که به نظرمان ناهنجار می آمد، ببندیم.

  داشتم چه می گفتم؟ آها!

پروانه هم در سالن کنفرانس بود. خیلی خوشحال و شاد به نظر می رسید. از افسردگی ها و ملال همیشگی، از اضطراب و بی قراری هاش اثری باقی نبود. اینکه دوباره دور و برش یک عده ایستاده بودند، همانطور که گفتم، متعلق به مجموعه ی پروانه بود و ما او را، باز هم تکرار می کنم، همانطور پذیرفته بودیم. یه چیزی اما ته دلم نگرانم می کرد. شادی بیش از حد پروانه کمی عجیب و غریب بود، بوی آشوب و مالیخولیا می داد. خواستم بروم پیش او که یکمرتبه کسی سلام کرد.

نوید بود.

- نوید، تو اینجا چکار می کنی؟

- اومدیم سیر و سفر. اتوبوس و هتلمونم مجانیه.

- اِاِاِ ! چه جوری؟ په چرا به ما نمیدن؟

- نچ! به همه که نمیدن که! من با بچه های حزب کمونیست کارگری اومدم.

- هااااا...!

نوید چهار سال بود اومده بود آلمان. خیلی پشت کار داره. وقتی اومده بود، حتی نمی دونست اسم رئیس جمهور ایران چی هست. کیس پناهندگی رو که براش نوشتن، ده روز تمام، توی دستش بود و از این سر اتاق می رفت اون سر اتاق و حفظ می کرد. بله! عجیب پشت کار داشت.

بعد از چاق سلامتی و احوالپرسی با نوید، به سمت پروانه رفتم. از خنده هایش، خنده ام گرفت. عادتش بود. بلند که می خندید، دیگران نگاهش می کردند. اینرا خوب می دانست و ضمنن کیفور می شد. دو دل شدم که پیشش بروم یا نه. آخر همه نگاهش می کردند و من وقتی کسی زیاد نگاهم کند، دست و پایم را گـُـم می کنم. دلم لک زده بود برای یک نخ سیگار و به عشق سیگار هم که بود، دل به دریا زدم و رفتم پیشش.

- سلام پروانه.

روبوسی کردیم. چشمم به سیگار بود.

- امروز یه کاری می خوام بکنم. بهتره تو با اون ویزای دانشجوئی لکنته ت طرف من نیای.

- هوم!!! چیکا می خوای بکنی؟

- خودت می بینی.

- پـَـه یه سیگار بده.

سیگار رو گرفتم و از او دور شدم. بقیه ش رو همه مون می دونیم. اما من هنوز نمی دونم چرا رنگ شرت و کرست پروانه یکجور نبود. کرستش، فکر کنم، سفید بود و شرتش سیاه. نوید نمی دونین چقدر خوشحال بود. از اون بالا می دیدمش. چنان سوت و دست می زد که به خودم قول دادم، حتمن ازش بپرسم صبحونه چی خورده که اینقدر انرژی داره و با وجود اینهمه شعاردادنها و گلو دردیدنها، باز هم سر پا ایستاده و اینقدر سرحاله. اورلاب (1) آمده بود دیگه!!!

البته من تا آخرش صبور نبودم. وقتی که دولت آبادی آمد پشت میکروفون و سعی کرد این جماعت گلو دریده را ساکت کند، و وقتی آنها شروع کردند به شعار دادن که: مزدور برو گمشو، و نوید با حرارت تر و پر شورتر از دیگران شعار می داد، دیگر بی طاقت شدم و رفتم پایین. با دست به پشت نوید زدم،

- آخه بی سواد، تو که تا دوم راهنمائی بیشتر درس نخوندی و کتابی غیر از کتابهای درسی که تا دوم راهنمائی هم بیشتر نبودن، نخوندی، تو که کیس ت رو مثل جزوه ی مدرسه ...

که نوید نگذاشت حرفم تمام شود،

- برو ببینم. به تو چه؟ تو خودتم مزدوری، وگرنه چرا پناهنده نیستی و ایران میری و میای؟

اعتراف می کنم که هنوز هم از آن رفتار و حرفهائی که به نوید زدم شرمنده ام. عـِـرق ادبیات مرا از کوره به در برد. کم تقصیر بودم. مگر می شود کسی جای خالی سلوچ را خوانده باشد و خونش به جوش نیاید، وقتی که کسی به خالق آن توهین می کند.

گنجی را تا آن زمان نمی شناختم. در آن بلبشو و فضای متشنج، از این طرف و آنطرف شنیدم که گنجی قاتل است و در کردستان بر ضد کردها جنگیده. خشمی وجودم را در بر گرفته بود که اجازه نمی داد حتی بنشینم. نوبت سخنرانی ِ گنجی که شد دیدم که نه بابا، داره حرفهای منو می زنه. با وجود این با او قهر بودم و آرزو می کردم یک نفر مرد ِ میدان بلند شود و آبروی گنجی را ببرد. در اعتراض به گنجی فحش می دادند و قاتل و مزدور خطابش می کردند. گنجی خواهش کرد که مستند حرف بزنند و گفت اگر کسی ثابت کند که او در قتلی بر ضد کسی دست داشته، حاضر است همین الآن در یک دادگاه بین المللی محاکمه شود. گلو دریده ها هی بلند می شدند و من جلیز و ویلیز کنان پا به پا می شدم که یکی از آنان، آن مدرک طلائی را بر ضد اکبر گنجی رو کند و انتقام خلق را از او بستاند.

چه بگویم که دریغ از چهار کلام حرف درست و حسابی. در آن جلسه ی یعنی پرسش و پاسخ، من یکی، چیزی نشنیدم جز منم منم کردنهای سینه چاکان خلق و زوزه هائی که گلودریده ها از حنجره هاشان بیرون می دادند. نه فقط امید من در محاکمه ی دشمن خلق نقش بر آب شده بود، بلکه کلمات گنجی در گوشم بی وقفه صدا می کردند: مدرک، دادگاه بین المللی، ترکیه ...

شبها خواب انقلاب فرهنگی و دانشگاه می دیدم. خواب می دیدم یک عده دارند بحث می کنند که ناگهان حزب اللهی ها می ریزند. کتک می زنند، فحش می دهند، توهین می کنند. دانشجوها از نرده های دانشگاه بالا می روند و حزب اللهی ها پاچه هاشان را می چسبند، می کشندشان پایین و له و لورده شان می کنند. یوسفی اشکوری آن وسط  فریاد می زند: حجاب اجباری نیست، و پاسدارها و قمه به دستان به او حمله می کردند و نعره می کشیدند: اجباری ست، اجباری ست.

بگذریم! گنجی دارد می میرد و یک وبلاگ نویس نوشته که در کنفرانس اخیر وین، پروانه ها حضور داشتند و باز هم جار و جنجال راه انداخته اند. در پَــس نوشته های او می خوانم که پروانه ها هنوز هم به آرامش نرسیده اند و دلشان خنک نشده، که هنوز هم دنبال گمشده ای می گردند، که هنوز هم در حال فرار اند، که دست از شلوغ بازی بر نمی دارد. آیا تجربه ی کنفرانس برلین به اندازه ی کافی تلخ نبود؟؟؟

آخ!!! پروانه، پروانه ی نوعی!!! آخر تا کی؟؟؟ چقدر به تو، به توها گفتند که برای مشهور شدن و بر سر زبانها افتادن، راههای عاقلانه تری هم هست؟ چقدر به توها پیشنهاد کردند که: بنویسید، ترجمه کنید، مصاحبه کنید، چه می دانم، کتاب بخوانید، چقدر به شماها گفتند که به جای نشستن جلوی تلویزیون و تماشای سریالهای sitcom و چیپس و شکلات خوردن، کار مفیدی بکنید؟! اما تو و توها مثل همیشه راحت ترین راه را انتخاب کردید: شلوغ بازاری و سر و صدا راه انداختن. و قسم یاد کرده اید که خودتان را خیلی زحمت ندهید.

پروانه ها و نویدها، فقط و فقط نمونه اند. شیوه ی عمل و تفکری کهنه و پوسیده که خِـرخِـرکنان نفس می کشد، در ذهن پاره ای از نیروهای اپوزیسیون خارج از کشور آشیانه دارد و منطق و گوش سپردن به حرف دیگری را بر نمی تابد. این پدیده ی خود بر حق بینی، این فرهنگ شفاهی را همیشه و همیشه، دوباره و چند باره می بینیم و تجربه می کنیم. طراحان طرح رفراندوم را آمریکائی می خوانند و وقتی می پرسی چرا، پرت و پلاهائی تحویلت می دهند که نمی دانند و نمی دانی از طبله ی کدام عطار بیرون کشیده اند.

سعه ی صدر چقدر آخر؟ چرا این عوامل نخاله، عواملی که پشت قاب سیاست با زندگی عده ای بازی می کنند و بر اعصاب دیگران رژه می روند، از جمع های عمومی حذف نمی شوند؟ چرا به اینها اجازه ی ورود به کنفرانسها داده می شود؟ تا کی باید دیگران، دیگرانی که هیچ نقشی در روند زندگی و شکست این افراد بازی نکرده اند، تاوان عدم تعادل روانی، حس خود کم بینی و آرزوهای برآورده نشده و سرکوب شده ی آنان را پس بدهند؟ تا کی باید دیگران، چوب شکست این عده در زندگی را بخورند؟

نگوییم که کنفرانس برلین بهانه بود و بنابراین اینها بی تقصیرند. البته که بهانه بود، همه می دانیم که بهانه بود. ولی گنجی و امثالهم یاد گرفته بودند دُم به تله ندهند. اینها دُم گنجی و دیگران را گرفتند، ضامن تله را گشودند، دُم نرم و نازک آن ها را لای آن نهادند و ضامن را رها کردند.

خطاب به این آقابان و خانمها: اگر در خود ذره ای بشر دوستی و وجدان سراغ دارید، کتبن، از شرکت کنندگان کنفرانس برلین، از جمله گنجی، عذر خواهی کنید. اعتراف به خطا از برترین شجاعت هاست.

 

پی نوشت: با عرض معذرت از خوانندگان این مطلب، جمله ی آخر را به دلیل درست نبودن آن را حذف کردم.

پیش از شروع دور دوم انتخابات، خانم شادی امین در سایت دیدگاه مطلبی درج کرد با نام: ما همگی » با درد و اندوه فراوان« با خوردن » قرص آرامش بخش« به رفسنجانی رأی می دهیم!!!

شروع به خواندن مقاله کردم، ولی از آنجا که حرفها معمولن تکراری هستند (با وجود راست بودنشان) و نه فقط بر معلوماتت چیزی اضافه نمی کنند، بلکه پتانسیل عظیمی از پرخاشگری درون خود ذخیره دارند که آدم را عصبی می کند، مقاله را تا آخر نخواندم. نه فقط من بلکه حتی کسانی هم مثل خانم مهرانگیز کار دچار این اشتباه شدند و با توجه به عنوان مقاله اینطور فهمیدیم که ایشان رأی دادن به رفسنجانی را پیشنهاد می کنند.

به توصیه ی دوستی پس از درج این نوشته، مقاله ی ایشان را دوباره خواندم و باید بگویم که ایشان نمی دانم به چه دلیلی این عنوان را انتخاب کرده اند!!! مقاله طنز نیست که بگوییم عنوان به کنایه برده شده. عنوان در میان علامت نقل قول (" ") هم گذاشته نشده است و این یعنی اینکه این حرف، زبان دل نویسنده است. ایشان برعکس می خواهند بگویند که نه فقط به رفسنجانی رأی نمی دهند، بلکه انتخابات را تحریم می کنند.

به هر حال این موضوع به اصل قضیه خدشه وارد نمی کند. انتقادات من هنوز وارد هستند و این مسئله نباید حربه ای شود که اصل مطلب زیر سئوال برود. خوشبختانه به ایشان توهین نکردم، به همین دلیل تنها حرفم را تکذیب می کنم. این مطلب در سایت دیدگاه درج شده. خواننده می تواند از میان کلمات ایشان افترا و محکوم کردن دیگران، و دیگر خودتان بهتر می دانید، به کرات بخواند.

 

  

(1) تعطیلات

+ نوشته شده در  بیست و هفتم تیر 1384ساعت 14:6  توسط شهلا شرف  | 

هرمنوی تیک، بازگشت به خاستگاه واژه ها

 

آلمانها اصطلاح فوق العاده ای دارند که تا حال یک معادل ِ خوب فارسی نتوانسته ام برایش پیدا کنم؛ منظورم Bodenlosigkeit است. Boden همان ته یا کف فارسی ست. ترجمه ی کلمه به کلمه ی این لغت می شود: بی تـَـهی، بی کـَـفی و منظور بی تکیه گاهی ست. منظور این است که یک جائی نداری که به آن تکیه بدهی و از آنجا شروع کنی به بنا کردن. این ته در واقع همان خشت اول است که بقیه ی خانه بر آن بنا می شود.

مارتین هیدگا در جزوه ی "خاستگاه اثر هنری"[1] می نویسد:  »تفکر رومی، واژه های یونانی را، بدون تجربه های گره خورده با آنان، وارد لغت نامه ی خود کرد .« او همین اخذ لغات بدون تجربه هایی که ضرورتن باعث بوجود آمدن این لغات شدند را، علت بی تکیه گاهی ِ، Bodenlosigkeit، فلسفه ی اروپائی می داند. کتاب  "وجود و زمان"  او تلاشی ست برای تعریف دوباره ی وجود و بازگشت به سرمنشأ این واژه، برای درک دوباره، اما اینبار واقعی وجود، که خود پایه ی فلسفه ی یونان بود. این همان هرمنویتیکی ست که این فیلسوف یکی از پایه گذارانش بود: بازگشت به خاستگاه مفاهیم و درک آنان در مجموعه ای که در آن زاده شده اند.

اگر کسی معادل فارسی واژه ی Bodenlosigkeit را بداند و به من اطلاع بدهد، مرا بســــــــــــــیار خوشحال خواهد کرد.



[1] Martin Heidegger: Der Ursprung des Kunstwerkes, 1992, Philipp Reclam, Stuttgart, S. ۱۴f.

+ نوشته شده در  بیست و دوم تیر 1384ساعت 13:10  توسط شهلا شرف  | 

آیا فردیت با ناخودآگاه جمعی در تناقض است؟

 

مدتی ست در حال خواندن مطالبی راجع به فردیت و ارتباط جمعی هستم. در واقع فردیت همان زمینه ی بوجود آمدن نسبیت است و اینکه هر فردی حقیقت ِ خاص خودش را دارد. وقتی کسی از جوامع بسته ای مثل ایران می آید، بر این امر بسیار اصرار دارد. وقتی که از جامعه ی بسته خارج می شوی، به خود ِ خودت تحقق می بخشی و منیّت خودت را بازمی یابی، کم کم متوجه می شوی که اموری هستند که انسانها را مثل یک پل به هم وصل می کنند. مثلن اینکه همه ی ما از مرگ هراس داریم و یا در وقت خطر به یاد امور ماوراء اطبیعه می افتیم، همه ی ما در درون خود گرگی درنده داریم که اگر ضروری شد می کشد و همه ی ما می توانیم در مقابل دیگری خدا باشیم.

پدیده ی جالبتر اشتراک فرهنگی و نقش آن در شاخکهای حسی ِ ماست. «یوآخیم باوا» به تازگی در کتابی تحت عنوان «چرا من آنچه را که تو حس می کنی، حس می کنم» به اثبات علمی این امر می پردازد و آن را به سلولهای آینه ای مغز منسوب می کند که تنها بعد از تولد و در طول سالیان شکل می گیرند.

بگذریم. غرض توضیح این مطالب نبود، بلکه می خواستم دو نامه از «الکساندر فــُن فیلارز» برای شما بنویسم. فن فیلارز یک دیپلمات و نویسنده ی اتریشی بود. او در 12 آوریل 1812 در مسکو بدنیا آمد و در 17 فوریه ی 1880 در وین درگذشت. این دو نامه از کتاب «نامه های یک ناشناس» انتخاب شده اند.

نامه ی اول:

«ویزن هاوس، 27 دسامبر 1877. من ایمانی آمیخته به خرافه به رابطه ی انسانی دارم که نه من است و نه تو. اما بین ما چیزی ظهور می یابد که تو را من می کند و من را دیگری. چنین است که هر یک از ما رابطه ای انسانی با نامی دوگانه دارد و از صد رابطه ی انسانی مان، که هر یک از ما پنجاه درصد در آن شریک است، هیچکدام شبیه آن دیگری نیست. آنکه فکر می کند، احساس می کند، حرف می زند، آن ارتباط انسانی ست که اندیشه های ما متعلق به اویند. و این به ما رهائی می بخشد.»

نامه ی دوم:

            «ویزن هاوس، 28 فوریه ی 1879. حالا می فهمیم. آن سئوال و جواب است، موضوعی جاندار، اصطکاک است و یا شاید ذات ِ زاد و ولد باشد. بنابراین تصور من از آن چیزی ست که مستقل از ما نیست، بلکه چیزی ست برای من و تو. برای اینکه نامی داشته باشد، دسته ای که با آن بتوانیم در دست بگیریمش، رابطه ی انسانی می ناممش. رابطه ی انسانی، تصوری خاص و متعلق به دو انسان معین نسبت به یکدیگر است. مثل « ب » است که بین « الف » و « پ » قرار دارد. در رابطه ی بین « الف » با « ت » و « ث » و « ج » و ...، یک رابطه ی انسانی پدید می آید که همیشه در همان جایگاه ِ « ب » است بین « الف » و « پ »، هر چند که آنهای دیگر نسبت به « پ » دورتر باشند.»

+ نوشته شده در  هفدهم تیر 1384ساعت 23:33  توسط شهلا شرف  | 

پیروزی  ِ بزرگ برای ارتشیان صلح طلب در آلمان

 

دیروز 22 جون 2005 بالاخره دادگاه سرگرد "فلوریان فاف" به پایان رسید.

فاف، کاتولیک 48 ساله ی مذهبی، از سال 1976 در ارتش آلمان مشغول به خدمت است. او مردی ست آرام، با موهای طلائی و چشمان آبی، متخصص کامپیوتر است و تفریحش خلبانی است. وقتی که چندی پیش ارتش آلمان از او خواست که یک برنامه ی کامپیوتری را که احیانن در عراق توسط ارتش امریکا استفاده می شود، تکمیل کند سرپیچی کرد و حاضر به کار بر سر این برنامه نشد. سرگرد فاف می گوید، زمانی که وارد ارتش شد، یکی از چیزهائی که در ارتش یاد گرفت، عدم شرکت در جنگ در موضع حمله بود. بعد از جنگ جهانی دوم ارتش آلمان تنها برای دفاع از این کشور تشکیل شد. سرگرد فاف جنگهای خلیج فارس را نقض آشکار حقوق خلقها می داند و به همین دلیل در جنگ اول خلیج فارس و سومالی از دستور سرپیچی کرد و وارد جنگ نشد. او مخالف هر گونه حمایت از ارتش امریکاست، چرا که امریکا جنگ عراق را بدون حمایت سازمان ملل شروع کرد و به اعتراضات این سازمان بهائی نداد.

فاف می گوید که فرمانی که به او داده شده غیرقانونی ست و وظایف سربازی او را زیر سئوال می برد. او تأکید می کند که کمک به ارتش امریکا چه « با فرستادن جوراب یا ماشین » اصل 80 قانون مجازات را که رعایت حقوق خلقها ست، خدشه دار می سازد و به همین دلیل برای احترام به قانون از فرمان سرپیچی می کند. دلیل دیگر فاف این است که دولت امریکا، بدون نماینده ی سازمان ملل، به کشوری حمله کرده است که نه دچار جنگ داخلی بود و نه بیشتر از بقیه ی دولتهای دنیا، تهدیدی برای صلح بین المللی. حمله ی امریکا به عراق جنگی در دفاع از خود نبود و همکاری عراق با تروریسم جهانی هیچوقت ثابت نشد. او به "شرودا"، صدراعظم انتقاد می کند که به مردم آلمان قول عدم شرکت در این جنگ را داد، اما با فرستادن تانک برای ارتش امریکا در کویت و همچنین به کار بردن هواپیماهای آواکس در شمال ترکیه، عملن به ارتش امریکا در جنگ کمک کرد. او می گوید که از دیکتاتورهائی مثل صدام متنفر است، اما مطمئن است که پرزیدنت بوش هم نه فقط فاقد صلاحیت اخلاقی است بلکه صلاحیت قانونی هم ندارد. او می گوید:« دنیا خواستار خلع سلاح صدام بود و نه اشغال عراق.»

            به سرگرد فاف در فوریه ی سال جاری به جهت سرپیچی از فرمان تنزل درجه داده شد و از مقام سرگردی به سروانی نزول پیدا کرد. در مارس 2003 ارتش آلمان فاف را مجبور به انجام معاینات روانی کرد، که البته روانشناس همه ی ادعاهای ارتش مبنی بر عدم تعادل روانی او را رد کرد.

            و بالاخره دیروز دادگاه به نفع فاف تمام شد و قاضی در ناباوری ارتش و شادی همکاران و پاسیفیستهای آلمان اعلام کرد که کارکنان ارتش، در صورتی که وادار به پا گذاشتن بر وجدان خود شوند، محق هستند که از دستور سرپیچی کنند. ارتش مجبور شد تنزل درجه ی فاف را پس بگیرد و او مجبور نیست با ارتش امریکا غیر مستقیم همکاری کند. او در مصاحبه با خبرنگار آ- ر- د گفت: « حالا دیگر نه من و نه همکارانم مجبور به قتل نیستیم.»

            حادثه ای میمون برای همه ی صلح طلبان جهان.

+ نوشته شده در  دوم تیر 1384ساعت 14:27  توسط شهلا شرف  |