|
|
|
|
|
I- عهد باستان. A- از آغاز تا اپیکور. 2- هراکلیتوس، پارمنیدس، پروتاگوراس، دموکریتوس ›هراکلیتوس‹ بر خلاف میل عمومی انسانها که به ثبات تمایل دارند[1] و آن را ارج می نهند، به حرکت و دگرگونی توجه دارد. او علت دگرگونی ِ جهان را، ›عقل‹ ِ واحد ( لوگوس) ، کلی (مشترک و عمومی) و ابدی می داند. عقلی که متضادها را در یک جا جمع می کند. عقلی که سرد را به گرم، روشن را به خاموش، و پیر را به جوان تبدیل می کند. عقل ِ هراکلیتوس قانونگذار است. طبق نظر هراکلیتوس، این عقل است که روند ِ ›شدن‹ و حرکت را اداره می کند. او می گوید که تصور هیچ امری بدون ضد ِ آن ممکن نیست. کشف حقیقت یعنی کشف راز ِ همزیستی ِ هر چیز با ضد خودش. بدین تربیت هراکلیتوس اولین فیلسوف دیالکتیک دنیا است.[2] او توانائی ِ شناخت و بیان حقیقت را با نگاهی تازه به قوانین حاکم بر دنیا، پیوند می زند. ›حکمت‹ در مقابل علم که ابزار شناختش تجربه است، از نظر هراکلیتوس چیزی نیست مگر درک منبع این قوانین یا همان عقل واحد و ابدی و مشترک. ›پارمنیدس‹ که پدر وجود شناسی (اونتولوژی)[3] است، مرکز اندیشه ی فلسفی را به ›حقیقت‹ و ›واقعی ‹در برابر نقطه ی مقابل شان که ›گمانیدن‹ و ›نمودن‹ است، اختصاص می دهد. او در بخش اول ِ رساله اش که در قالب مثنوی نوشته شده، سخنان ایزد بانوی ِ خرد[4] را به عنوان »قلب ِ معصوم ِِ حقیقت ِ تزلزل ناپذیر« و »یقین مبتنی بر حقیقت« قلمداد می کند و در باب ِ »تعریف و درکی قابل اعتماد از حقیقت« سخن می گوید. او در بخش دوم مثنوی اش به تشریح حیله ی ِ »آراستن مکارانه ی ِ کلمات« در جهت پنهان کردن ِ قابل اعتماد نبودن گمان یا نمود می پردازد. پارمنیدس مصرانه ادراک حسی و تجربه را از شناخت ذهنی جدا می داند. او کشف وجود (بخوانید حقیقت) را تنها از طریق تفکر ممکن می داند. از نظر پارمنیدس ادراک ِ ذهنی و وجود ِ درک شده، به محض ادراک در هم حل می شوند.[5] ما در زندگی روزمره به تجربه ی اموری می پردازیم که هر لحظه در حال تغییر اند. پارمنیدس در پی یافتن آن امری ست که تغییر ناپذیر است. آنچه که هر لحظه در حال دگرگونی ست، برای او در حیطه ی وجود قرار نمی گیرد.[6] حقیقت ِ امور همان وجود ِ آنان است. اینکه ‹موجود‹ هر لحظه به جهت تغییر ترکیبات اجزایش کیفیت نوئی می یابد و خود را به گونه ی دیگری برما می نمایاند، اشاره بر ›ناموجود‹ دارد. پارمنیدس ›ناموجود‹ را از طریق خصوصیاتش که همانا تغییر، عدم ثبات، حرکت ، زمان و مکان مندی ست، تعیین می کند. آنچه که واقعن وجود دارد، آن چیزی ست که می ماند؛ این موجود همان »حقیقت ِ تزلزل ناپذیر« است. اینجا موضوع بر سر فرمی از وجود شناختی / شناخت شناختی ِ حقیقت کلی ست: حقیقت با ›موجود‹، تا جائی که آن موجود شناخته می شود، یکی دانسته می شود و به این تربیت ثبات و عدم ِ تغییر را از شاخص های ضروری ِ وجود ِ حقیقت ِ قابل شناسائی، می شمارد. تضادِ بین خصوصیات حقیقی ِ موجود و دلایل دروغین و مبتنی بر ادراک ِحسی[7] و گذرایی که ما در اثبات ›گمان‹ هامان به کار می بریم، موضوعی است که پس از پارمنیدس هم مطرح بوده. ›پروتاگوراس‹، اولین مولفی که نوشتاری با عنوان ›حقیقت‹ دارد، وجود ِ حقیقتی ِ مطلق را رد می کند و آن را بعنوان امری نسبی و وابسته به ›متعلق شناسائی‹ و ›گماننده‹ بررسی می کند. این گویای اصل »انسان معیار همه چیز است« می باشد که بر اساس آن انسان تنها میزان ِ تعیین این است که امری صدق می کند یا نه. ‹دموکریتوس› بر محور مشی ماتریالیستی ›لوی کیپوس‹ که اتم را ›علت اول‹ می دانست، معیار حقیقت را به نوع ِ ادراک حسی ما از واقعیت، محدود می داند. او پیرو این نظریه است که کیفیتهایِ حسی، همچون رنگ، صدا و غیره، بخشی از واقعیت نیستند. او چیزی را واقعی می داند که خصلت حقیقی موجود باشد. احتمالن در برابر پروتاگوراس و طرفدارانش او بر این نظر تأکید می کند که بر خلاف ِ امر لذت زا، امر حقیقی و فضیلت در بین همه ی انسانها مشترک است. او همزمان بر پنهان بودن حقیقت / واقعیت بر گمان انسانی تأکید دارد. [1] ما در زندگی روزمره به ثبات گرایش داریم. ترس از دست دادن چیزی یا کسی، همان میل به ثبات است. وابستگی ها و عادتها و اصرار در حفظ آنها میل به ثبات است. [2] فلاسفه ی پیش از سقراط، اساسن ماتریالیست بودند. آنان یکی از چهار عنصر ِ آب، آتش، خاک و هوا را علت شدن جهان می دانستند. هراکلیتوس علت پدید آمدن جهان را آتش می دانست و شدن از یک وضعیت به وضعیت دیگر و بی ثباتی را نتیجه ی این خصلت آتش که همیشه در حال تغییر است. [3] او ظاهرن نخستین فیلسوفی ست که تعقل و انتزاع را وسیله ی رسیدن به حقیقت می داند. پیش از او فلاسفه به ادراک حسی برای کشف حقیقت بسنده می کردند. داریوش آشوری در فرهنگ علوم انسانی ، تهران، چاپ سوم 1381 معادل اونتولژی را هستی شناسی نامیده است که به نظر می آید خیلی دقیق نیست. شاید بهتر باشد از واژه ی هستی برای ‹Dasein› و ‹Existenz› (وجود خاص انسانی) استفاده کنیم و وجود را اختصاص بدهیم به هر آنچه که هست (وجود کلی). [4] از نظر پارمنیدس ما در زندگی روزمره شناخت عینی نداریم بلکه تنها گمانه زنی می کنیم. گمانهائی که ما از علت اصلی بوجود آمدنشان بی خبریم، مثل اینکه چرا خورشید غروب می کند. تنها معیار ما برای تشخیص این حقیقت، که بین ›موجود‹ و ›ناموجود‹ هیچ مجرائی وجود ندارد، این امکان را به ما می دهد که گزاره های مطمئن بسازیم که از نظر پارمنیدس تنها از عهده ی خدایان بر می آید. به همین دلیل او اظهارات مثنوی اش را از زبان ایزد بانوی بی نامی بیان می کند که بالاترین حد دانائی را، که آن را با هیچ نامی نمی شود متعین کرد، بیان می کند. از آنجائی که شعر زبان خدایان است، ایزد بانوی بی نام پارمنیدس هم در قالب شعر سخن می گوید. [5] بدین ترتیب تمایل به حل مشکل عدم سنخیت ›فاعل شناسائی‹ و ›متعلق شناسائی‹ دارد. مشکل این است که ادراک چگونه امکان پذیر است، وقتی که ذهن و امر ادراک شده (ماده) از یک جنس نیستند. ساده تر اینکه آیا کلی ِ ذهنی ِ گلدان همان گلدانی ست که در خارج از ذهن موجود است، با توجه به اینکه ذهن از جنس ِ ماده نیست و گلدان ِ مادی (عامیانه بگوییم) در ذهن جا نمی گیرد. [6] حقیقت ِ امور همان وجود ِ آنان است. وجود، آن چیزی ست که علت تمایز موجودات از هم است. مثلن وجه تمایز انسان و گربه، با وجود حیوان بودن هر دو، وجود ِ انسان و وجود ِ گربه است، به عبارتی آن چیزی ست که حقیقت انسان و گربه را تشکیل می دهد و باعث می شود که ما یک موجود را انسان و دیگری را گربه بنامیم. [7] منظور از حسی آن حقایقی است که خود را بر ادراک حسی ما می گشایند. |
||
|
+
نوشته شده در چهاردهم اردیبهشت 1384ساعت 11:42 توسط شهلا شرف
|
|
||
|
|
|
|
|
I- عهد باستان. A- از آغاز تا اپیکور. 1- سخن اول. ‹حقیقت› در یونانی άλήθεια، در عبری mæt، در لاتین veritas، در انگلیسی truth، در آلمانی Wahrheit، در فرانسه vérité ، و در ایتالیائی verità است. در بحث بر سر برداشت ِ یونانیان باستان از واژه ی ›حقیقت‹، پیش از شکوفائی فلسفه در این خطه، ریشه یابی این واژه از اصطلاح آلـِتـیـِِا άληθεια ، نقش ویژه ای بازی می کند. ›هومر‹ این واژه را صرفن بعنوان مفعول ِ فعل ›گفتن‹ و ›فکر کردن[1]‹ بکار می برد. یعنی ›حقیقت‹ تنها، خصلت کلام است و کلامی حقیقی ست که با دنیای خارج از ذهن سنخیت داشته باشد. نظریه ی ِ ریشه شناسان، که البته جای بحث دارد و نزدیک به این نظر است، ریشه ی این واژه را حتی در ληθ، به معنای ›پنهان‹، و پیشوند ›آلفای فقدان›[2] می داند؛ ›فقدان پنهانیت‹، ›آشکاری‹، نتیجه ی این ترکیب است. در حالیکه این نظریه، امکانات زیادی را برای معنی بخشیدن به این واژه باز می گذارد، در کاربرد ِ هومر از این واژه، بیش ترین تمایل به معنای ›روشنی همگانی‹ برای این واژه است: یعنی کسی اطلاعاتش را درباره ی چیزی که می داند چنان بازگو کند، که چیزی از امری که راجع به آن گزارش داده می شود، بر دیگران پنهان نماند. برداشت نخستین یونانیان اما، تنها با استفاده از معنای رایج ِ ‹حقیقت› شکل نگرفته بود. ‹واقعیت› و ‹واقعی›، که غالبن به عنوان مترادف ‹حقیقت› استفاده می شوند، تقریبن همانطور از نظر معنائی به کار برده می شوند، که بعدها در زبان یونانی ِ آتنی واژه ی ‹حقیقی›، همان کاربرد واژه ی ‹واقعی› را از لحاظ معنا کسب کرد. بدین جهت ریشه شناسی واژه ی ِ ‹حقیقی›، اهمیت خود را از زمانی که فلسفه ی کلاسیک در یونان بوجود آمد از دست داد. با وجود این بسیاری از مولفان کلاسیک هنوز هم به تداعی ِ معانی ای که ریشه ی مشترک این کلمات در ذهن ایجاد می کند، اشاره می کنند. در کاربرد این کلمه در زبان کلاسیک، مرکزیت ِ نوع خاصی از استفاده ی معنائی از کلمه، نقشی اساسی ایفا کرده است و آن زماتی ست که موضوع ›حقیقت ِ گفتار‹ باشد، اینچنین که ›حقیقی‹ به عنوان مفعول گرامری ریشه دریکی از افعال گفتن یا فکر کردن داشته باشد. با این دگرگونی در کاربرد، ‹حقیقی› می تواند توسط ‹موجود› (آنچه که به واقع هست و واقعی ست) جایگزین شود. واژه ی ›حقیقی‹ دو نوع کاربرد دارد. 1- استفاده از واژه ی ‹حقیقی› به عنوان صفت ِ واژه هائی از قبیل ‹کلمه› (λόγος) و گمان (δόξα) [3] به ندرت پیش می آید. هنگامی که سخن از دو واژه ی کلمه و نظر است، نوعی شناخت پیشینی ضمیمه ی آن است که بر اساس آن حقیقت نه به معنای صفت واجب ِ جملات خبری در نظر گرفته می شود، بلکه از جنبه ی حقیقی بودن سخنی ست که در باره ی واقعیت موجود بیان می شود. به زبان دیگر، کاربرد واژه ی ›حقیقت‹، همانا اینهمانی ِ زبان و واقعیت، است. 2- بر عکس هنگام استفاده ی منطقی صفتی از صفت ›حقیقی‹، موضوع بر سر این است که آیا چیزی حقیقتن گزاره است، یعنی اینکه گزارش از امری می دهد که موجود است و یا اینکه فقط به بهترین و معتبر ترین شیوه یک گزاره است. [1] ›جان لاک‹ بطور مفصل در کتاب "گفتار درباره ی فاهمه ی انسان" به لزوم تطابقت دوجانبه ی متعلق شناسائی و کلی ذهنی از طرفی و کلی ذهنی با کلمه از طرف دیگر پرداخته است. حمل واژه ی حقیقت بر گفتن و فکر کردن از جانب هومر هم از همین منظر است. [2] مثال: نرمال، آنرمال. در واقع آلفای فقدان موجودیت اسمی را که در جلوی آن قرار می گیرد تهی می کند. [3] ‹نظر› امری ست شخصی و مبتنی بر دلیل و استدلال نیست. ‹ایمان› هم یک نوع نظر محسوب می شود که فاعل و دارنده ی اش نیازی به استدلال در اثبات نظرش نمی بیند. اهمیت لوگوس در فلسفه ی یونان در همین است که لوگوس کلامی حقیقی محسوب می شود. اسطوره، μύθος، هم در یونانی به معنای سخن و کلام است؛ اما سخنی که محصول تخیل و فانتزی ست. |
||
|
+
نوشته شده در هفتم اردیبهشت 1384ساعت 9:33 توسط شهلا شرف
|
|
||